ایستاده ام به تماشای دنیایی که دیگر هیچ رنگی ندارد!
ایستاده ام به تماشای دنیایی که دیگر هیچ رنگی ندارد!
آدم هایی را دیده ام که حرف و عمل شان متفاوت بوده...
با این همه چنان ارامم که گویی هیچ گاه روزگار بهتر از این نبوده...
نه حرفهای خصمانه دلگیرم می کنند...
نه دروغ هایی با طعم عشق و عاشقی هوش از سرم می برد...
هر از گاهی مجبورم بگویم به من عشق تعارف نکنید
قبلا صرف شده!
انگونه بی حرکت به داستان های تکراری اطراف گوش می کنم
که می پنداری برای نخستین بار است که می شنوم!
تجربه می کنم روزهایم را،
انسان ها را
واتفاقات را بی انکه بهراسم از دل بسته شدن!
جدایی را می پذیرم که سهمی از دنیایم باشد...
و
اشک که ضعیف نیست!
یاد گرفته ام دشمنم را دوست من خطاب کنم!
فهمیدم انتقام و بخشش به یک میزان شیرین است!
لمس کردم
انسانها ضعف خود را به پای تو می نویسند
تا
از تو اهریمنی بسازند
و
این دلیل بد بودن من نیست.
شاید بزرگ شدن همین باشد...
و
این دنیای بزرگترها انقدرها هم زشت نیست...
تنها
کمی بی رنگ است!
همین......
آدم هایی را دیده ام که حرف و عمل شان متفاوت بوده...
با این همه چنان ارامم که گویی هیچ گاه روزگار بهتر از این نبوده...
نه حرفهای خصمانه دلگیرم می کنند...
نه دروغ هایی با طعم عشق و عاشقی هوش از سرم می برد...
هر از گاهی مجبورم بگویم به من عشق تعارف نکنید
قبلا صرف شده!
انگونه بی حرکت به داستان های تکراری اطراف گوش می کنم
که می پنداری برای نخستین بار است که می شنوم!
تجربه می کنم روزهایم را،
انسان ها را
واتفاقات را بی انکه بهراسم از دل بسته شدن!
جدایی را می پذیرم که سهمی از دنیایم باشد...
و
اشک که ضعیف نیست!
یاد گرفته ام دشمنم را دوست من خطاب کنم!
فهمیدم انتقام و بخشش به یک میزان شیرین است!
لمس کردم
انسانها ضعف خود را به پای تو می نویسند
تا
از تو اهریمنی بسازند
و
این دلیل بد بودن من نیست.
شاید بزرگ شدن همین باشد...
و
این دنیای بزرگترها انقدرها هم زشت نیست...
تنها
کمی بی رنگ است!
همین......
- ۱.۱k
- ۲۰ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط