{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتییی از سوکجینییی

تک‌پارتییی از سوکجینییی؟؟:)))


هوای سرد و مطبوع کوهستان، پوست صورت جین را نوازش می‌داد. او و لونا، دست در دست هم، روی بالکن کوچک ویلایشان ایستاده بودند و به منظره‌ی سفیدپوش اطراف خیره شده بودند. چند ساعت پیش، آسمان صاف بود و نور خورشید، روی قله‌های پوشیده از برف برق می‌زد. اما حالا، دانه‌های برف، آرام و بی‌صدا، از آسمان می‌رقصیدند و دنیا را در آغوش سفیدشان می‌گرفتند.

"وای، جین! ببین چقدر قشنگه!" لونا با هیجان گفت و به سمت آسمان اشاره کرد.

جین لبخندی زد و نگاهش را دنبال کرد. "آره، خیلی قشنگه. انگار که داریم توی یه کارت پستال زندگی می‌کنیم."

دستش را دور شانه‌های او حلقه کرد و او را به سمت خودش کشید. بوی عطر ملایم او با بوی کاج و برف در هم آمیخته بود و برای جین، دلنشین‌ترین ترکیب دنیا بود.

"فکرشو بکن، چند وقت پیش داشتیم تو گرما به اینجا فکر می‌کردیم. حالا اومدیم و این همه برف اومده." دوست دخترش سرش را روی سینه‌ی جین گذاشت.

"شانس با ما یار بود، نه؟" جین با صدای آرام گفت و گونه‌اش را بوسید. "یا شاید هم... این طبیعت می‌دونست که باید یه همچین روزی رو برای ما بسازه."

دانه‌های برف روی موهای تیره و پوست صورتش می‌نشستند و کم‌کم او را سفیدپوش می‌کردند. جین از آغوش او کمی فاصله گرفت تا صورتش را ببیند. چشم‌هایش از برق شادی می‌درخشیدند و گونه‌هایش از سرما گل انداخته بود.

"خیلی قشنگی، می‌دونی؟" جین گفت و به آرامی دستی به موهایش کشید که حالا با برف تزئین شده بود.

"تو هم همینطور. مثل یه آدم برفی جذاب شدی!" لونا با خنده گفت و بعد، با شیطنت، مشتی برف برداشت و به سمت جین پرتاب کرد.

جین با خنده جاخالی داد و بعد، او هم به بازیگوشی جواب داد. چند دقیقه‌ای گذشت و آن‌ها در میان برف، با خنده و شادی، یکدیگر را برف‌باران کردند. صدای خنده‌هایشان در سکوت کوهستان، تنها چیزی بود که شنیده می‌شد.

وقتی خسته شدند، دوباره در آغوش هم فرو رفتند. سرمای برف، حالا با گرمای حضورشان در هم آمیخته بود. جین، صورتش را به صورت دوست دخترش چسباند.

"این بهترین تعطیلاتیه که داشتم." جین زمزمه کرد. "مخصوصاً با تو. با این برف."

لونا چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. "منم همینطور. انگار که زمان وایساده. فقط خودمونیم و این لحظه‌ی قشنگ."

جین او را محکم‌تر در آغوش گرفت. حس می‌کرد که گرمای حضور او، تمام سرمای بیرون را از تنش دور می‌کند. در این لحظه، نه گرمای تابستان مهم بود و نه سرمای زمستان. تنها چیزی که اهمیت داشت، همین حس ناب دوست داشتن و دوست داشته شدن بود، در آغوش هم، زیر بارش آرام برف.

این لحظه، مثل یک خاطره‌ی شیرین، برای همیشه در قلبشان حک شد. خاطره‌ی برف، تعطیلات، و عشقی که در میان سپیدی، گرم‌تر از همیشه می‌درخشید....

خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو می‌تونه خیلی خوشحالم کنه بوس بهتون:))))
دیدگاه ها (۸)

تک‌پارتییی جدید از جونگکوکیییی؟؟نور غروب خورشید، رنگ طلایی د...

چند پارتیییی از جونگکوک شییی؟؟؟؟جونگ‌کوک دست هانا را محکم گر...

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی؟؟نور خورشید از پنجره‌های بزرگ ک...

تک‌پارتییی از شوگاییییی؟؟؟؟:)))استودیوی شوگا مثل همیشه غرق د...

#قمار_سرنوشت پارت⁴همه میرن و سر میز میشیننجونهو : همون طور ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط