{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتیییی از جونگکوک شییی

چند پارتیییی از جونگکوک شییی؟؟؟؟


جونگ‌کوک دست هانا را محکم گرفته بود. هوای سرد آبان‌ماه، استخوان‌هایشان را می‌گزید و بوی نم و خاک مرده از پنجره‌های شکسته خانه متروکه‌ای که درست وسط ناکجاآباد ایستاده بود، به مشام می‌رسید. خانه‌ای که داستان‌های زیادی درباره‌اش شنیده بودند؛ داستان‌هایی از ناپدید شدن‌ها و صداهای عجیب.

"مطمئنی می‌خوایم بریم تو؟" صدای هانا کمی می‌لرزید.

جونگ‌کوک لبخندی زد، تلاشی برای آرام کردن او و خودش. "فقط یه نگاه سریع. می‌گن اینجا خیلی قدیمیه، شاید یه چیز جالب پیدا کنیم."

در فلزی زنگ‌زده با صدای ناهنجاری باز شد و سکوت سنگین خانه را شکست. گرد و غبار در تاریکی معلق بود و نور کم‌جان غروب، از لای درزهای پرده‌های پوسیده، سایه‌های رقصان و وهم‌آلوی روی دیوارها می‌انداخت. بوی نا و کپک شدیدتر شد.

همانطور که قدم برمی‌داشتند، صدای خش‌خش خفیفی از طبقه بالا به گوش رسید. انگار کسی یا چیزی روی چوب‌های پوسیده راه می‌رفت. جونگ‌کوک سر جایش ایستاد.

"شنیدی؟" نجوا کرد.

هانا سرش را به نشانه تایید تکان داد، چشم‌هایش گشاد شده بود. ناگهان، یک سایه بسیار سریع از انتهای راهرو گذشت. سایه‌ای که نه شبیه سایه انسان بود و نه حیوان.

"چی بود اون؟!" هانا ترسیده پرسید و به جونگ‌کوک چسبید.

جونگ‌کوک سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند. "شاید یه پرنده بود که از پنجره اومد داخل." اما خودش هم باور نداشت. حس می‌کردند دیده می‌شوند. حس می‌کردند تنها نیستند.

همانطور که داشتند به سمت پله‌های چوبی و صدا دار می‌رفتند تا به طبقه بالا سر بزنند، ناگهان تمام درها با شدت به هم کوبیده شدند! صدای مهیبی که در فضای بسته پیچید، نفسشان را در سینه حبس کرد. چراغ قوه جونگ‌کوک شروع به چشمک زدن کرد و نوری لرزان و نامنظم به اطراف می‌پاشید.

هانا جیغ کشید. "جونگ‌کوک، باید بریم!"

اما وقتی خواستند برگردند، دیدند ورودی اصلی خانه، جایی که تازه از آن وارد شده بودند، حالا بسته شده بود. انگار با نیرویی نامرئی قفل شده بود.

صدای خنده‌ای ضعیف و بچگانه از بالای پله‌ها به گوش رسید. خنده‌ای که در سکوت مرگبار خانه، صد برابر ترسناک‌تر به نظر می‌رسید. جونگ‌کوک چراغ قوه را به سمت پله‌ها گرفت. هیچ‌کس آنجا نبود.

ناگهان، چراغ قوه خاموش شد و تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفت. صدای نفس‌های بریده هانا و ضربان قلب خود جونگ‌کوک، تنها صداهای موجود در آن تاریکی بودند.

"هانا؟ کجایی؟" جونگ‌کوک با وحشت صدا زد.

پاسخی نیامد. فقط سکوت بود و بعد... یک زمزمه بسیار نزدیک به گوشش. صدایی که انگار از درون سرش می‌آمد: *"دیگه هیچوقت تنها نمی‌شی..."*

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

تاریکی مطلق، سنگین و خفه‌کننده بود. جونگ‌کوک با تمام وجود تل...

زمزمه‌ی "حالا نوبت توئه..." در گوش جونگ‌کوک طنین‌انداز شد. ا...

تک‌پارتییی جدید از جونگکوکیییی؟؟نور غروب خورشید، رنگ طلایی د...

تک‌پارتییی از سوکجینییی؟؟:)))هوای سرد و مطبوع کوهستان، پوست ...

چــنـد پـارتیـ؟! زجـر آور part:1سکوت فضا را پر کرده بود، سرم...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟭هانا : ببخشید ، یعنی...

bloody mansion

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط