تکپارتییی جدید از جونگکوکیییی
تکپارتییی جدید از جونگکوکیییی؟؟
نور غروب خورشید، رنگ طلایی دلنشینی به اتاق داده بود. جونگکوک روی کاناپه دراز کشیده بود و دوست دخترش، با لباس راحتی، کنارش نشسته بود و داشت کتاب میخواند. سکوت بینشان پر از آرامش بود، آرامشی که فقط در حضور کسی که تمام دنیای توست، پیدا میشود.
جونگکوک گاهی اوقات، همینطور که به او نگاه میکرد، احساس میکرد که قلبش از شدت عشق دارد بیرون میزند. نه آن عشق هیجانانگیز و پرشور اولیهی آشنایی، بلکه آن عشقی عمیقتر و آرامتر که ریشه دوانده بود و حالا تمام وجودش را گرفته بود. حس میکرد که تمام خوشبختیاش، تمام آرامشش، و تمام معنای زندگیاش، در همین لحظه، همینجا، کنار او خلاصه میشد.
نگاهش روی صورت تو که غرق در کتاب بود، چرخید. خطوط چهرهاش، حتی در حالت عادی و بدون هیچ آرایشی، برایش زیباترین منظرهی دنیا بود. انگار که هر خط، هر انحنا، داستانی برای گفتن داشت. داستانی که او، جونگکوک، راوی و شنوندهی وفادار آن بود.
صدایش را آرام کرد و گفت: "یه چیزی به ذهنم رسید."
تو سرت را از کتاب بلند کردی و با لبخندی پرسید: "چی؟"
جونگکوک نفس عمیقی کشید. "اینکه... من به تو تعلق دارم. نه اونجوری که فکر کنی اسیرت شدم یا از خودم ارادهای ندارم. نه. منظورم اینه که... قلبم، روحم، همهی وجودم، انگار که از اول برای تو ساخته شده بود. متعلق به توئه."
تو لبخندت عمیقتر شد. دستت را دراز کردی و گونهی جونگکوک را نوازش کردی. "و من هم همین حس رو دارم، جونگکوک."
"واقعاً؟" چشمهای جونگکوک برق زد. انگار که این حرف، تمام نگرانیهای ناخودآگاهش را از بین برده بود.
"آره. انگار که همیشه منتظر تو بودم. انگار که تمام راههایی که رفتم، من رو به اینجا، به تو رسوند. تو مال منی، جونگکوک. کاملاً مال من."
جونگکوک لبخندی زد که تا بناگوشش کشیده شد. دست تو را گرفت و بوسید. "این بهترین حس دنیاست. اینکه بدونم مال توام. و تو هم مال منی."
کمی به جلو خم شد و صورتش را به صورت تو نزدیک کرد. "پس... هر دومون متعلق به جئون هستیم. تو متعلق به جئونجونگکوک، و من هم متعلق به خانوادهی جئون، که تو هم بخشی ازش شدی."
تو خندیدی و سرت را تکان دادی. "آره. متعلق به جئون."
جونگکوک با نهایت عشق، لبهایش را به نرمی روی لبهای تو گذاشت. بوسهای که نه هیجانزده بود و نه عجولانه. بوسهای پر از آرامش، اطمینان، و حس عمیق تعلق. انگار که دو روح، در این بوسه، به هم پیوند خورده بودند.
در آن لحظه، هیچ چیز دیگری مهم نبود. نه گذشته، نه آینده. فقط همین حال، همین حس ناب تعلق، و همین عشق که تمام وجودشان را فرا گرفته بود. آنها متعلق به هم بودند، و این، زیباترین حقیقت دنیا برایشان بود....
خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو میتونه خیلی خوشحالم کنه:)))
نور غروب خورشید، رنگ طلایی دلنشینی به اتاق داده بود. جونگکوک روی کاناپه دراز کشیده بود و دوست دخترش، با لباس راحتی، کنارش نشسته بود و داشت کتاب میخواند. سکوت بینشان پر از آرامش بود، آرامشی که فقط در حضور کسی که تمام دنیای توست، پیدا میشود.
جونگکوک گاهی اوقات، همینطور که به او نگاه میکرد، احساس میکرد که قلبش از شدت عشق دارد بیرون میزند. نه آن عشق هیجانانگیز و پرشور اولیهی آشنایی، بلکه آن عشقی عمیقتر و آرامتر که ریشه دوانده بود و حالا تمام وجودش را گرفته بود. حس میکرد که تمام خوشبختیاش، تمام آرامشش، و تمام معنای زندگیاش، در همین لحظه، همینجا، کنار او خلاصه میشد.
نگاهش روی صورت تو که غرق در کتاب بود، چرخید. خطوط چهرهاش، حتی در حالت عادی و بدون هیچ آرایشی، برایش زیباترین منظرهی دنیا بود. انگار که هر خط، هر انحنا، داستانی برای گفتن داشت. داستانی که او، جونگکوک، راوی و شنوندهی وفادار آن بود.
صدایش را آرام کرد و گفت: "یه چیزی به ذهنم رسید."
تو سرت را از کتاب بلند کردی و با لبخندی پرسید: "چی؟"
جونگکوک نفس عمیقی کشید. "اینکه... من به تو تعلق دارم. نه اونجوری که فکر کنی اسیرت شدم یا از خودم ارادهای ندارم. نه. منظورم اینه که... قلبم، روحم، همهی وجودم، انگار که از اول برای تو ساخته شده بود. متعلق به توئه."
تو لبخندت عمیقتر شد. دستت را دراز کردی و گونهی جونگکوک را نوازش کردی. "و من هم همین حس رو دارم، جونگکوک."
"واقعاً؟" چشمهای جونگکوک برق زد. انگار که این حرف، تمام نگرانیهای ناخودآگاهش را از بین برده بود.
"آره. انگار که همیشه منتظر تو بودم. انگار که تمام راههایی که رفتم، من رو به اینجا، به تو رسوند. تو مال منی، جونگکوک. کاملاً مال من."
جونگکوک لبخندی زد که تا بناگوشش کشیده شد. دست تو را گرفت و بوسید. "این بهترین حس دنیاست. اینکه بدونم مال توام. و تو هم مال منی."
کمی به جلو خم شد و صورتش را به صورت تو نزدیک کرد. "پس... هر دومون متعلق به جئون هستیم. تو متعلق به جئونجونگکوک، و من هم متعلق به خانوادهی جئون، که تو هم بخشی ازش شدی."
تو خندیدی و سرت را تکان دادی. "آره. متعلق به جئون."
جونگکوک با نهایت عشق، لبهایش را به نرمی روی لبهای تو گذاشت. بوسهای که نه هیجانزده بود و نه عجولانه. بوسهای پر از آرامش، اطمینان، و حس عمیق تعلق. انگار که دو روح، در این بوسه، به هم پیوند خورده بودند.
در آن لحظه، هیچ چیز دیگری مهم نبود. نه گذشته، نه آینده. فقط همین حال، همین حس ناب تعلق، و همین عشق که تمام وجودشان را فرا گرفته بود. آنها متعلق به هم بودند، و این، زیباترین حقیقت دنیا برایشان بود....
خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو میتونه خیلی خوشحالم کنه:)))
- ۳.۰k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط