بانوی من
بانوی من
Part:5
درخواستی
بعد از پنج مین با همون لباس های پر خونش و بوی کم ویسکی که روی بدنش بود تلو تلو به سمت اتاق شکنجه رفت..
ـ منو ببینید...از امشب تا فرداشب همینجا میمونید..بدون آب ، غذا یا حالا هر کوفت دیگه ای ، اگه اعتراف کردید کار کدومتون بوده با ۲۰۰ تا ضربه شلاق تموم میشه اما... اگه بعد از این تایم خودم بفهمم...زجر میدم و کاری میکنم مثل سگ جون بده
ـ ب..بانو..جئون از شما دزدی ک..کرده
ـ بانو..چرا باید از شما دزدی کنم؟هوم؟
ا.ت وقتی به چشمای تیله ای جونگ کوک خیره شد فهمید که اون کاری نکرده..
ـ پس..همین حالا...عاحح
دستش به سمت قلبش رفت و روی زمین افتاد...خون از توی قلبش فواره ای میزد بیرون...
ـ ب..بانو..
لیا سریع فرار کرد و رفت توی اتاقش...
ا.ت مست بود.. نمیفهمید چی میگه..تازه خون خیلی زیادی از دست داده بود و این باعث میشد کنترلش رو از دست بده..
ـ جونگ کوک..
ا.ت دستای خونیش رو روی صورت جونگ کوک گذاشت و اونو بوسید..
جونگ کوک نمیدونست چیکار کنه..کسی که عاشقشه اینکار رو کرده بود اما..اون فقط یه برده بود و ا.ت رئیس اون..جونگ کوک حرکت نکرد چون مطمئن بود ا.ت فردا هیچ چیز یادش نیست..
« فرداشب ساعت ۲۲:۱۵»
ـ اومم ( ناله) م..من کجامم( دستاشو آروم به سمت بالا آورد تا چشماش رو بماله)
ـ نامجون بهوش اومد..ب..بانو خوبید؟
(نامی دکتر شخصی باند بود)
ـ فاک...ما کجاییم؟(عربده)
ـ خانم ا.ت! همین الان هفت تا گلوله رو از تو بدنت کشیدم بیرون چرا عربده می کشی؟( داد)
ـ باید بهت جواب پس بدم؟ اَه سرم..گمشین بیرون
ـ چیزی لازم ندارید؟
ـ جئون تویی؟( صدای گرفته)
ـ آ.. آره ( بغض)
ـ منو ببخش...کار اون لیا بود نه؟
ـ آره..مشکلی نیست
ـ خب دیگه برو بیرون
ادامه دارد..
هر چی میریم جلوتر بیشتر گند میزنم..بعد شش هفت ماه اومدم دوباره نویسندگی یکم دیگه بریم جلو درست میشه😭
شرط هامون؟
یه بوس ازتون
Part:5
درخواستی
بعد از پنج مین با همون لباس های پر خونش و بوی کم ویسکی که روی بدنش بود تلو تلو به سمت اتاق شکنجه رفت..
ـ منو ببینید...از امشب تا فرداشب همینجا میمونید..بدون آب ، غذا یا حالا هر کوفت دیگه ای ، اگه اعتراف کردید کار کدومتون بوده با ۲۰۰ تا ضربه شلاق تموم میشه اما... اگه بعد از این تایم خودم بفهمم...زجر میدم و کاری میکنم مثل سگ جون بده
ـ ب..بانو..جئون از شما دزدی ک..کرده
ـ بانو..چرا باید از شما دزدی کنم؟هوم؟
ا.ت وقتی به چشمای تیله ای جونگ کوک خیره شد فهمید که اون کاری نکرده..
ـ پس..همین حالا...عاحح
دستش به سمت قلبش رفت و روی زمین افتاد...خون از توی قلبش فواره ای میزد بیرون...
ـ ب..بانو..
لیا سریع فرار کرد و رفت توی اتاقش...
ا.ت مست بود.. نمیفهمید چی میگه..تازه خون خیلی زیادی از دست داده بود و این باعث میشد کنترلش رو از دست بده..
ـ جونگ کوک..
ا.ت دستای خونیش رو روی صورت جونگ کوک گذاشت و اونو بوسید..
جونگ کوک نمیدونست چیکار کنه..کسی که عاشقشه اینکار رو کرده بود اما..اون فقط یه برده بود و ا.ت رئیس اون..جونگ کوک حرکت نکرد چون مطمئن بود ا.ت فردا هیچ چیز یادش نیست..
« فرداشب ساعت ۲۲:۱۵»
ـ اومم ( ناله) م..من کجامم( دستاشو آروم به سمت بالا آورد تا چشماش رو بماله)
ـ نامجون بهوش اومد..ب..بانو خوبید؟
(نامی دکتر شخصی باند بود)
ـ فاک...ما کجاییم؟(عربده)
ـ خانم ا.ت! همین الان هفت تا گلوله رو از تو بدنت کشیدم بیرون چرا عربده می کشی؟( داد)
ـ باید بهت جواب پس بدم؟ اَه سرم..گمشین بیرون
ـ چیزی لازم ندارید؟
ـ جئون تویی؟( صدای گرفته)
ـ آ.. آره ( بغض)
ـ منو ببخش...کار اون لیا بود نه؟
ـ آره..مشکلی نیست
ـ خب دیگه برو بیرون
ادامه دارد..
هر چی میریم جلوتر بیشتر گند میزنم..بعد شش هفت ماه اومدم دوباره نویسندگی یکم دیگه بریم جلو درست میشه😭
شرط هامون؟
یه بوس ازتون
- ۳.۶k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط