{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز معلم ادبیات داشت میگفت:یه روز سهراب با اسبش رخش دا

یه روز معلم ادبیات داشت میگفت:یه روز سهراب با اسبش رخش داشت میرفت!یک دفعه یکی اجازه گرفت.گفت اقای معلم،رخش که اسب رستم بود نه سهراب؟!معلمم گفت،تو خفه شو.بابای تو چرخ داشته باشه نمیده تو سوار شی!!!؟؟من یکی که تا حالا اینقدر قانع نشده بودم.اون دانش آموز عزیزم الان تو کماست واسه سلامتیش دعا کنید.
دیدگاه ها (۵)

بارون اول

من امده ام وای وایهیهیهیهی🗣(ساعت ۷:۳۵ دقیقه کلاس۳)در حالی هم...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 6ویو ات:صبح اولین روز مدرسه رسماً یک...

بابای جیمین برای پسرا غذا آورده😭🐿️وای بابا، چرا این‌قدر وزن ...

داستان کودکانه «رقصِ گرانش در تالارِ تعادل» به نویسندگی رزیت...

چند پارتی درخواستی

دید پنهان ,انفجار اشکار

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²﴿ویو ات﴾همه‌ی حیاط در سکوت فرو رفته بود...

sinister mansion:پارت اول.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط