{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عقد با رئیس مافیا

عقد با رئیس مافیا
𝒫𝒶𝓇𝓉 16
ساعت نزدیک هشت شب بود.
ات جلوی آینه ایستاده بود و به پیام ناشناس خیره شده بود:
«اگر می‌خواهی حقیقت خانواده‌ات را بدانی، ساعت هشت شب، پل هان. تنها بیا.»
او می‌دانست تهیونگ اجازه نمی‌دهد تنها برود.
اما این بار موضوع گذشته‌ی خودش بود.
آرام از اتاق خارج شد و بدون اینکه کسی متوجه شود، از راهروی پشتی عمارت بیرون رفت.
تهیونگ در اتاق کارش مشغول بررسی پرونده‌ها بود که ناگهان متوجه چیزی شد.
صندلی ات خالی بود.
«ات کجاست؟»
یکی از محافظ‌ها گفت: «فکر می‌کردیم داخل اتاقشه.»
تهیونگ گوشی‌اش را برداشت.
هیچ پاسخی نمی‌آمد.
چشمانش روی صفحه ثابت ماند.
«لعنتی...»
او فوراً فهمید چه اتفاقی افتاده.
پل هان تقریباً خلوت بود.
ات کنار نرده‌ها ایستاده بود.
«من اومدم. حالا خودتو نشون بده.»
صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.
ات برگشت.
مردی با کت مشکی چند متر دورتر ایستاده بود.
«ات...»
ات با احتیاط پرسید:
«تو کی هستی؟»
مرد یک عکس قدیمی به سمت او گرفت.
ات عکس را گرفت و خشکش زد.
در عکس، پدرش کنار مردی ایستاده بود که او تا آن روز هرگز ندیده بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«خانواده کیم و خانواده تو، قبل از تولدت با هم متحد بودند.»
ات با ناباوری گفت:
«این دروغه...»
مرد جواب داد:
«نه. و دلیل ازدواجت با تهیونگ هم اتفاقی نیست.»
ات با نگرانی پرسید:
«منظورت چیه؟»
مرد فقط گفت:
«تهیونگ باید خودش حقیقت رو بهت می‌گفت.»
ناگهان صدای ماشینی از دور شنیده شد.
مرد فوراً عقب رفت.
«وقت نداریم.»
ات گفت:
«صبر کن!»
اما مرد ناپدید شده بود.
چند ثانیه بعد، ماشین مشکی تهیونگ با سرعت کنار پل توقف کرد.
تهیونگ از ماشین پیاده شد.
چهره‌اش عصبانی بود.
به سمت ات آمد و گفت:
«گفتم تنها جایی نری!»
ات عکس را جلوی صورتش گرفت.
«تو اینو می‌دونستی؟»
تهیونگ به عکس نگاه کرد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
ات با صدایی لرزان پرسید:
«تهیونگ... پدر من چه ارتباطی با خانواده تو داشته؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«ات... باید یه چیزی رو بدونی.»
ات منتظر ماند.
تهیونگ ادامه داد:
«ازدواج ما فقط برای نجات خانواده‌ات نبود.»
ات با شوک نگاهش کرد.
«پس برای چی بود؟»
تهیونگ جواب داد:
«چون سال‌ها پیش... پدرت قولی به خانواده من داده بود.»
باد شدیدی وزید.
ات آرام پرسید:
«چه قولی؟»
تهیونگ به او نگاه کرد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای ترمز شدیدی از پشت سرشان آمد.
یک ماشین سیاه درست مقابلشان متوقف شد.
درهای ماشین باز شد...
و هانا از آن پیاده شد.
چهره‌اش جدی بود.
«تهیونگ... دیگه نمی‌تونی حقیقت رو ازش پنهان کنی.»
ادامه دارد... 🖤🔥
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_مافیایی
#رمان_کره_ای
#ازدواج_اجباری
#عاشقانه
#هیجانی
#تهیونگ
#کیم_تهیونگ
#BTS
#Taehyung
#KimTaehyung
#فیک
دیدگاه ها (۰)

𝒫𝒶𝓇𝓉 15عقد با رئیس مافیا آن شب، تهیونگ ات را به اتاقش برد.ات...

عقد با رئیس مافیا 𝒫𝒶𝓇𝓉 14تهیونگ چند ثانیه به هانا خیره ماند....

𝒫𝒶𝓇𝓉 13عقد با رئیس مافیا ___________________________________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط