{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسانه ی خون و گل

افسانه ی خون و گل
قسمت ۲۳: ردِپایِ غریبه

همزمان در گوشه‌ای دیگه از شهر، دستیارِ آقایِ جئون تویِ یه زیرزمینِ تاریک، مشغولِ کار رویِ فایل‌هایِ صوتی بود. اونا بالاخره موفق شده بودن نویزِ پس‌زمینه‌یِ مکالمه‌یِ یونا رو حذف کنن. صدایِ مردی که از اون طرفِ خط شنیده می‌شد، شبیه به صدایِ هیچ‌کدوم از دشمن‌هایِ شناخته‌شده‌یِ خاندانِ جئون نبود. اون صدا، شمرده، آروم و به طرزِ عجیبی "با ادب" بود.

مرد تویِ فایل می‌گفت: «یونا، تو فقط یه مهره بودی. حالا وقتشه که بازیگرِ اصلی واردِ صحنه بشه. جونگ‌کوک فکر می‌کنه زنده موندنِش یه پیروزیه، اما در واقع، اون الان دقیقاً تویِ جاییه که من می‌خواستم.»

دستیارِ جئون با وحشت نفسش رو حبس کرد. این یعنی اون‌ها از قبل می‌دونستن که جونگ‌کوک زنده می‌مونه. اون‌ها حتی برایِ «نقاهتِ» جونگ‌کوک هم برنامه داشتن. اون «غریبه»، دقیقاً می‌دونست جونگ‌کوک الان کجاست و چه حالی داره.

در بیمارستان، جونگ‌کوک سرش رو به بالشت تکیه داد و به پنجره خیره شد. اون حس می‌کرد یه نفر داره از دور تماشاش می‌کنه. مینجی متوجهِ تغییرِ ناگهانیِ دمایِ اتاق و سردیِ نگاهِ جونگ‌کوک شد. اون به آرومی نزدیک‌تر شد و پیشونی‌ش رو به پیشونیِ جونگ‌کوک چسبوند. «جونگ‌کوک، چی شده؟ از چی می‌ترسی؟»

جونگ‌کوک با صدایی که لرزه‌یِ سردی توش بود، جواب داد: «مینجی... من دیگه اون آدمِ سابق نیستم. یه چیزی تویِ وجودم بیدار شده... یه چیزی که می‌خواد همه‌چیز رو به آتیش بکشه. اگه می‌خوای زنده بمونی، شاید بهتر باشه از من دور بشی.»
دیدگاه ها (۰)

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۴: پیوندِ شکسته، پیوندِ تازهمینجی با...

افسانه ی خون و گل قسمت ۲۵: سایه‌یِ پدردر همین حال، آقایِ جئ...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۱: پژواکِ درد و نقشه‌هایِ پنهانبویِ ...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۵: انفجارِ نهایی اون لحظه، تمامِ دنی...

افسانه‌ی خون و گلقسمت ۱۶: در مرزِ خاکستر همه‌چیز توی اون اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط