{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روز بعد آمه امروز به مدرسه نیومده بود چون دیروز حال بد

روز بعد : آمه امروز به مدرسه نیومده بود چون دیروز حال بد بود هر وقط باکوگو خواست که بره به خوابگاه دید آمه رو ساختمون وایساده و میخواد خودشو بندازه پایین باکوگو رفت بالای ساختمون و به آمه گفت

باکوگو: آمه بسه چرا میخوای این کارو با خودت بکنی

آمه : من دردسرم اگه دیگه نباشم شما راحت هستین و دیگه درگیر جنگ نیستید

باکوگو:آمه نه تو دردسر نیستی تو برای من خیلی ارزش داری

آمه باش لیز خورد باکوگو بغلش کرد  و با کوسش  جون خودشو آمه رو نجات داد

باکوگو: آمه دیگه غلط میکنی این کارو با خودت میکنی فهمیدی

آمه :باشه  (با لحن گریه کردن)


باکوگو آمه رو بغل کرد

باکوگو : دیگه نمیخواد ناراحت باشی ما پیشتیم


آمه: خوبه که برادری مثل تو دارم و دوستای خوبی مثل بچه های کلاسA


بعد از ساختمون اومدن پایین  و به خوابگاه رفتن 


دکو : چرا انقدر دیر کردین زود باشین غذا امادس


باکوگو:باشه الان میایم (با لحن غمگین)


دکو :پچه ها میدونین این دو تا چه شونه


شوتو :نه میدوریا نمیدونیم

بعد غذا خودرن آمه زود خوابید

پچه های  کلاس A :چرا امروز انقدر ناراحت بودی

باکوگو :هیچی

پچه ها:زود باش بگو باکوگو


باکوگو:باشه
اول اینکه آمه میخواست خودشو از ساختمون پرت کنه که جلوشو گرفتم


پچه ها: چییییییی چرااا


باکوگو: چون داشت میگفت که دردسرم و اضافی هستم و بعد پاش لیز خود میخواست بیوفته اما دوباره جلوشو گرفتم و نمیدونم چرا داره این کارو با خودش میکنه به هر حال من میرم میخوابم
دیدگاه ها (۰)

بعد همه رفتن بخوابیدن روز بعد لیگ شرور ها به یو ای حمله کردن...

ادامه رمان : همه کلاس بودن یومه : آمه خوبی خیلی خیلی نگرانت ...

اوراراکا الان تو با دکو هستی یا باکوگو 😑

ممنون از حمایتتون 🧡

(تلاش برای برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۵۲*باکوگو در رو...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۷ *وقتی جفتشون اینو...

انفجار عشقی (پارت اول )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط