n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟒
═════════════════
بهیاد دارد ، زمانی که از بهشت تبعید شده بود ، با وجود تمامِ آن فرشتههای از خود راضی و تهدیدهای بیپایان، بدون ترس ، وارد بهشت میشد ، هرکار که میخواست میکرد و میرفت.
اما حال...
چندساعت شده بود ؟
به صورت سایه درآمده بود و در سقف خانه جایخوش کرده بود.
آری ، لوسیفر از ترس یک دختر که نیموجب بیشتر نبود ،در سقف خانه ، به آشپزی کردن مادربزگِ دختر ، خیرهشده بود.
به لطف این زن ، برای سالها نتوانسته بود دختر را پیدا کند.
اما حال ، آیا جرئت داشت حتی خراشی روی زن بیاندازد ؟
ابداً نه...
سایه روی سقف و زمین خزید، دختر کجا بود ؟
در اعماق قلبش ، امیدوار بود که دختر در حیاط پشتی خانه باشد.
هروقت که آنجا بود ، میرقصید و مرد ، هردفعه محصور میشد.
و آری ، دختر باز درحال رقصیدن بود.
دختر میچرخید و میچرخید و حرکتهایی میزد که مرد هیچ ایدهای نداشت چه هستند!
اما زیبا بود ، موهای دختر با خودش میرقصیدند و حرکت میکردند.
ایکاش میتوانست آن موها را در دستهایش بگیرد و-...
_«به چی اینطور خیره شدی ؟!»
لعنت بهش...کی از حالت سایه ، بیرون آمده بود ؟
_«حتی دیگه تظاهر به کور بودنم نمیکنی کاهگِلی ؟!»
_«میدونی...عطشِ زیادی برای تکهتکه کردنت دارم...»
خب ، لوسیفر هم عطش زیادی داشت، هرچند عطشش برای چیز دیگری بود که احتمالا اگر میگفت چه ، دختر واقعا او را تکهتکه میکرد.
_«اون ۲تا پسرک رو فرستادم بهشت. هرچند که حقشون جهنم بود»
دختر دست از رقصیدن کشید.
_«باورم نمیشه واقعا چون به چیزی دستزدن که نباید، کُشتیشون»
خب، دختر مطلقا نمیدانست ، اونچیز ، خودش است.
_«من بابت کمتر اینام آدم کُشتم بلور...ولی بهخاطر تو دوباره زندهشون کردم ، مشکل من نیست که مردمت باز اونهارو کشتن»
_«کمتر از اینا ؟ مثلا کشتن آدما به خاطر رنگ چشمشون ؟»
_«اون یک بحث کاملا جداست.»
دختر باز شروع به رقصیدن کرد ، انگار که این کار آراماش میکرد.
_«هست ؟!»
_«نفرینِ خدا این بود ! یک انسان لعنتی با چشمهای آبی ، اگر بیشتر توضیح میداد ، مجبور نمیشدم این همه آدم رو سلاخی کنم.»
_«نفرین خدا ؟!»
باز از حرکت ایستاد.
مرد ناسزایی زیرلب گفت.
_«چه نفرینی ؟!»
دختر روبانش را باز کرد و روی زمین انداخت.
این چشمها...این چشمهای لعنتی...
_«اگر بهم نگی اینقدر آزازل رو صدا میزنم تا بلاخره بیاد...»
خب...حالا چطور باید توضیح میداد که چشمهای دختر همزمان، اکسیر عشقومرگاش هستند ؟
_«یکبار سعی کردی بُکشیم ، مثل چیزی که پدر گفت، اما نتونستی ! مثل چیزی که آزازل گفت.»
مرد نفس عمیقی کشید.
_«درسته ،چشمات مثل یک سپر لعنتی عمل میکنه ، تقریبا هیچچیز نمیتونه بهت آسیب بزنه ،حتی من...»
_«و اگر اینطور نبود توی ویسکاریم میکشتیم ؟»
_«شانسم رو امتحان میکردم...»
_«پس الان هم فقط دنبال یک راهی برای کشتنمی ؟»
کدام یک خجالتاور تر بود ؟
اینکه بگوید نه کاملا درمورد هر نفرین لعنتشدهای فراموش کرده و فقط دختر را میخواهد یا اینکه به دروغ بگوید آری ؟
_«نه...خب...آره»
_«اگر جلومو بگیری ناراحت میشم...»
و گلدونی رو بهسمت مرد ، پرتاب کرد
═════════════════
لوسیفر خرررر🥺😭
این پارت شرط نداره ولی از کامنت و لایکتون محرومش نکنید❤️🎀
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟒
═════════════════
بهیاد دارد ، زمانی که از بهشت تبعید شده بود ، با وجود تمامِ آن فرشتههای از خود راضی و تهدیدهای بیپایان، بدون ترس ، وارد بهشت میشد ، هرکار که میخواست میکرد و میرفت.
اما حال...
چندساعت شده بود ؟
به صورت سایه درآمده بود و در سقف خانه جایخوش کرده بود.
آری ، لوسیفر از ترس یک دختر که نیموجب بیشتر نبود ،در سقف خانه ، به آشپزی کردن مادربزگِ دختر ، خیرهشده بود.
به لطف این زن ، برای سالها نتوانسته بود دختر را پیدا کند.
اما حال ، آیا جرئت داشت حتی خراشی روی زن بیاندازد ؟
ابداً نه...
سایه روی سقف و زمین خزید، دختر کجا بود ؟
در اعماق قلبش ، امیدوار بود که دختر در حیاط پشتی خانه باشد.
هروقت که آنجا بود ، میرقصید و مرد ، هردفعه محصور میشد.
و آری ، دختر باز درحال رقصیدن بود.
دختر میچرخید و میچرخید و حرکتهایی میزد که مرد هیچ ایدهای نداشت چه هستند!
اما زیبا بود ، موهای دختر با خودش میرقصیدند و حرکت میکردند.
ایکاش میتوانست آن موها را در دستهایش بگیرد و-...
_«به چی اینطور خیره شدی ؟!»
لعنت بهش...کی از حالت سایه ، بیرون آمده بود ؟
_«حتی دیگه تظاهر به کور بودنم نمیکنی کاهگِلی ؟!»
_«میدونی...عطشِ زیادی برای تکهتکه کردنت دارم...»
خب ، لوسیفر هم عطش زیادی داشت، هرچند عطشش برای چیز دیگری بود که احتمالا اگر میگفت چه ، دختر واقعا او را تکهتکه میکرد.
_«اون ۲تا پسرک رو فرستادم بهشت. هرچند که حقشون جهنم بود»
دختر دست از رقصیدن کشید.
_«باورم نمیشه واقعا چون به چیزی دستزدن که نباید، کُشتیشون»
خب، دختر مطلقا نمیدانست ، اونچیز ، خودش است.
_«من بابت کمتر اینام آدم کُشتم بلور...ولی بهخاطر تو دوباره زندهشون کردم ، مشکل من نیست که مردمت باز اونهارو کشتن»
_«کمتر از اینا ؟ مثلا کشتن آدما به خاطر رنگ چشمشون ؟»
_«اون یک بحث کاملا جداست.»
دختر باز شروع به رقصیدن کرد ، انگار که این کار آراماش میکرد.
_«هست ؟!»
_«نفرینِ خدا این بود ! یک انسان لعنتی با چشمهای آبی ، اگر بیشتر توضیح میداد ، مجبور نمیشدم این همه آدم رو سلاخی کنم.»
_«نفرین خدا ؟!»
باز از حرکت ایستاد.
مرد ناسزایی زیرلب گفت.
_«چه نفرینی ؟!»
دختر روبانش را باز کرد و روی زمین انداخت.
این چشمها...این چشمهای لعنتی...
_«اگر بهم نگی اینقدر آزازل رو صدا میزنم تا بلاخره بیاد...»
خب...حالا چطور باید توضیح میداد که چشمهای دختر همزمان، اکسیر عشقومرگاش هستند ؟
_«یکبار سعی کردی بُکشیم ، مثل چیزی که پدر گفت، اما نتونستی ! مثل چیزی که آزازل گفت.»
مرد نفس عمیقی کشید.
_«درسته ،چشمات مثل یک سپر لعنتی عمل میکنه ، تقریبا هیچچیز نمیتونه بهت آسیب بزنه ،حتی من...»
_«و اگر اینطور نبود توی ویسکاریم میکشتیم ؟»
_«شانسم رو امتحان میکردم...»
_«پس الان هم فقط دنبال یک راهی برای کشتنمی ؟»
کدام یک خجالتاور تر بود ؟
اینکه بگوید نه کاملا درمورد هر نفرین لعنتشدهای فراموش کرده و فقط دختر را میخواهد یا اینکه به دروغ بگوید آری ؟
_«نه...خب...آره»
_«اگر جلومو بگیری ناراحت میشم...»
و گلدونی رو بهسمت مرد ، پرتاب کرد
═════════════════
لوسیفر خرررر🥺😭
این پارت شرط نداره ولی از کامنت و لایکتون محرومش نکنید❤️🎀
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۱۳.۹k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط