n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟓
═════════════════
تکه یخی رو درون پارچهای گذاشت و روی گوشهی لبِ کبود شدهی مرد گذاشت.
گلدونی که پرتاب کرده بود ، کمی دورتر از هدف خورده بود.
و مردک حرومزاده با نیشخندی از هدفگیری بدِ مِریس استقبال کرده بود که البته ،نیشخندش وقتی دختر با جارو به سمت او امد ، کاملا محو شد.
و او حتی نمیتوانست تکان بخورد چرا که دختر ناراحت میشد.
کائنات...دستِ دختر زیادی برای قد و هیکلش سنگین بود.
_«من رو باش ، فکر میکردم تو اونقدرم که به نظر میرسه حرومزاده نیستی. یا این قضیه رو کاملا برام توضیح میدی یا-..»
_«مریس ؟!»
صدای مادربزرگ
پروردگارا ، لوسیفر میتوانست مادربزرگ دختر را به عنوان خدا بپرستد.
با چشمان ملتمس به زنِپیر خیره شد.
_«این مرد کیه ؟ چرا با جارو به جونش افتادی ؟! چرا...روبان نداری ؟!»
دختر باز گردن مرد را گرفت و سر او را در سینههایش فشرد تا او را خفه کند.
_«مادربزرگ ، شما برو داخل ، من و ایشون الان بهت ملحق میشیم.»
زن کمی با چشمهای گشاد به صحنه خیره شد ، شکاک بود ، شوکزده و نامطمئن و کمی هم ترسیده چرا که مرد چشمهای عزیزش را دیده بود.
اما به دخترک اعتماد کرد.
_«منتظرم...»
و داخل شد.
چنددقیقه بعد، بعد از اینکه مریس احساس کرد لوسیفر را به اندازهی کافی تهدید کرده. باهم وارد خانه شدند.
و زنپیر اولویت دانست اول به زخمهای مرد که توسط نوهی معمولا آرومش ایجاد شده بود ،رسیدگی کند.
برای همین دختر روبهروی مرد ایستاد بود و پمادی به زخم گوشهی لبش میکشید.
_«از کی تاحالا لوسیفر با یک جارو اینقدر کبود و زخمی میشه ؟؟»
_«از وقتی دستات به اندازهی یه هیولای ۲تـُنی سنگین شده.»
دختر ناخنهای دستی را که با آن پشت گردن مرد را گرفته بود رو در پوستش فرو کرد.
نه اونقدر که زخمی بهجای بذاره.
_«فکر میکردم رقاصها معمولا آدمای ظریف و شکنندهای هستن.»
_«چرا ؟ من که خیلی دختر ظریف و شکنندهان»
دختر با لبخندی فیک و شیرین به مرد جواب داد.
بعد پماد رو کنار گذاشت.
_«تموم شد. حالا بفرما بیرون»
دختر با چشمغره گفت.
لعنت...اصلا نباید با یک برجستگی در شلوارش ، با خانوادهی دختر دیدار میکرد.
آماده شد که از پشتِ میز ناهارخوری بلند شود.
_«نه اصلا»
آلیزه ،مادربزرگِ دختر گفت.
_«چرا ؟ بیخیال مامان ، مطمئنم سرش شلوغه ، بذار بره.»
دختر گفت و ادامهی حرفش را خورد.
بذار بره و دیگه برنگرده.
_«فقط میخواستم با دوستپسرت آشنا شم، نمیذاری این زنپیر به آرزوش برسه ؟»
_«این مردک دوستپسرم نیست»
مریس رسما جیغجیغ کنان این جمله رو گفت.
مرد هم با فشار ، زبانش را به درون لپاش فشار داد تا از لذت قهقهه نزند.
دوستپسر ؟! واژهژ کلیشهای اما شیرینی بود.
_«جدا ؟ آخه اون طوری که سرش رو چنددقیقه پیش گرفتی-...»
مرد با یاد اون خاطره غرغری کرد.
پوست نرم و شیریرنگ دختر در برابر صورتش...
لعنت بهش.
_«پس رابطهتون چیه ؟ چرا داشتی مردِ بیچاره رو میزدی ؟ و چرا از رنگ چشمات خبرداده ؟ از کِی ؟!»
_«دوستیم...»
دختر با اکراه گفت.
_«زدمش چون حقش بود و فقط همینجوری...فهمید من کور نیستم»
_«اوه ، عزیزم ، تو باید بیشتر احتیاط میکردی.»
دختر چیزی زیرلب زمزمه کرد.
_«بههرحال الان کار داره باید بره»
و به سمت لوسیفر چرخید و به مرد علامت داد که بلند شه و بره.
_«میتونه برای ناهار بمونه.»
_«بههیچ عنوان»
اما مرد نمیتونست در اون وضعیت بلند بشه.
═════════════════
مِریس سگگگ😑😂
سیسی ها،این پارتم شرطی نداره و از لایک ولی کامنتتون محرومش نکنید🌝❤️✨
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟓
═════════════════
تکه یخی رو درون پارچهای گذاشت و روی گوشهی لبِ کبود شدهی مرد گذاشت.
گلدونی که پرتاب کرده بود ، کمی دورتر از هدف خورده بود.
و مردک حرومزاده با نیشخندی از هدفگیری بدِ مِریس استقبال کرده بود که البته ،نیشخندش وقتی دختر با جارو به سمت او امد ، کاملا محو شد.
و او حتی نمیتوانست تکان بخورد چرا که دختر ناراحت میشد.
کائنات...دستِ دختر زیادی برای قد و هیکلش سنگین بود.
_«من رو باش ، فکر میکردم تو اونقدرم که به نظر میرسه حرومزاده نیستی. یا این قضیه رو کاملا برام توضیح میدی یا-..»
_«مریس ؟!»
صدای مادربزرگ
پروردگارا ، لوسیفر میتوانست مادربزرگ دختر را به عنوان خدا بپرستد.
با چشمان ملتمس به زنِپیر خیره شد.
_«این مرد کیه ؟ چرا با جارو به جونش افتادی ؟! چرا...روبان نداری ؟!»
دختر باز گردن مرد را گرفت و سر او را در سینههایش فشرد تا او را خفه کند.
_«مادربزرگ ، شما برو داخل ، من و ایشون الان بهت ملحق میشیم.»
زن کمی با چشمهای گشاد به صحنه خیره شد ، شکاک بود ، شوکزده و نامطمئن و کمی هم ترسیده چرا که مرد چشمهای عزیزش را دیده بود.
اما به دخترک اعتماد کرد.
_«منتظرم...»
و داخل شد.
چنددقیقه بعد، بعد از اینکه مریس احساس کرد لوسیفر را به اندازهی کافی تهدید کرده. باهم وارد خانه شدند.
و زنپیر اولویت دانست اول به زخمهای مرد که توسط نوهی معمولا آرومش ایجاد شده بود ،رسیدگی کند.
برای همین دختر روبهروی مرد ایستاد بود و پمادی به زخم گوشهی لبش میکشید.
_«از کی تاحالا لوسیفر با یک جارو اینقدر کبود و زخمی میشه ؟؟»
_«از وقتی دستات به اندازهی یه هیولای ۲تـُنی سنگین شده.»
دختر ناخنهای دستی را که با آن پشت گردن مرد را گرفته بود رو در پوستش فرو کرد.
نه اونقدر که زخمی بهجای بذاره.
_«فکر میکردم رقاصها معمولا آدمای ظریف و شکنندهای هستن.»
_«چرا ؟ من که خیلی دختر ظریف و شکنندهان»
دختر با لبخندی فیک و شیرین به مرد جواب داد.
بعد پماد رو کنار گذاشت.
_«تموم شد. حالا بفرما بیرون»
دختر با چشمغره گفت.
لعنت...اصلا نباید با یک برجستگی در شلوارش ، با خانوادهی دختر دیدار میکرد.
آماده شد که از پشتِ میز ناهارخوری بلند شود.
_«نه اصلا»
آلیزه ،مادربزرگِ دختر گفت.
_«چرا ؟ بیخیال مامان ، مطمئنم سرش شلوغه ، بذار بره.»
دختر گفت و ادامهی حرفش را خورد.
بذار بره و دیگه برنگرده.
_«فقط میخواستم با دوستپسرت آشنا شم، نمیذاری این زنپیر به آرزوش برسه ؟»
_«این مردک دوستپسرم نیست»
مریس رسما جیغجیغ کنان این جمله رو گفت.
مرد هم با فشار ، زبانش را به درون لپاش فشار داد تا از لذت قهقهه نزند.
دوستپسر ؟! واژهژ کلیشهای اما شیرینی بود.
_«جدا ؟ آخه اون طوری که سرش رو چنددقیقه پیش گرفتی-...»
مرد با یاد اون خاطره غرغری کرد.
پوست نرم و شیریرنگ دختر در برابر صورتش...
لعنت بهش.
_«پس رابطهتون چیه ؟ چرا داشتی مردِ بیچاره رو میزدی ؟ و چرا از رنگ چشمات خبرداده ؟ از کِی ؟!»
_«دوستیم...»
دختر با اکراه گفت.
_«زدمش چون حقش بود و فقط همینجوری...فهمید من کور نیستم»
_«اوه ، عزیزم ، تو باید بیشتر احتیاط میکردی.»
دختر چیزی زیرلب زمزمه کرد.
_«بههرحال الان کار داره باید بره»
و به سمت لوسیفر چرخید و به مرد علامت داد که بلند شه و بره.
_«میتونه برای ناهار بمونه.»
_«بههیچ عنوان»
اما مرد نمیتونست در اون وضعیت بلند بشه.
═════════════════
مِریس سگگگ😑😂
سیسی ها،این پارتم شرطی نداره و از لایک ولی کامنتتون محرومش نکنید🌝❤️✨
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۲.۵k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط