n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟔
═════════════════
_«چرا نرفتی ؟!»
دختر زمزمه کرد.
مردک بیفرهنگ ، از جایاش بلند نشده بود و مانده بود.
حال هم کنار هم نشسته بودند و منتظر بودند تا الیزه ، برایشان ناهار بیاورد.
_«باور کن ، نتونستم برم»
_«چرا ؟! کسی پاهاتو به زمین زنجیر کرده بود ؟!»
_«نه دقیقا ، ولی این قابل بحثه.»
_«منظورت چیه قابل بحث ؟!»
مرد با چشمانش اشارهای به پایین کرد و مریسِ سادهلوح ، رد چشمان او را دنبال کرد.
و چشمانش افتاد به چیزی که نباید.
این امکان نداره.
قبل از اینکه مرد صورت گلگوناش را ببیند.
دستانش را روی صورتاش گذاشت تا خجالتاش را مخفی کند.
مرد نیشخندی زد.
او هیچ هدفی برای پنهان کردن این از دختر نداشت.
_«الانه که شروع به حرف زدن کنم.»
مرد گفت و با نیشخندی آرنجش را روی میز گذاشت.
سرش را کمی جلو آورد ، تا دختر راحت سرش در دست را بگیرد.
دختر دستاش را بلند کرد تا مثل همیشه مرد را خفه کند ، که البته ، دستش در هوا متوقف شد.
بعد دستش را انداخت ،روی صندلی صاف نشست.
_«اگر حرف بزنی ناراحت میشم»
و ابرویی برای مرد بالا انداخت.
مرد میتوانست با آرزویاش به جهنم برود.
مرد هم غرغری از ناراحتی کرد اما نیشخندش همچنان روی صورتش باقی ماند.
دختر هم زباناش را برای مرد تکان داد و مرد از حرص زبانش را گاز گرفت.
_«این هم از غذاتون.»
مادربزرگش ۲ بشقاب از غذا روبرویشان قرار داد.
_«ممنون»
دختر لبخندی شیرین تحویل الیزه داد.
پس دختر از این لبخندها هم بلد بود ؟!
لوسیفر زیرلب طلسمی اجرا کرد ، مبادا که دختر تسخیرشدهست.
هرچند که این احتمال از صفر هم کمتر بود ، چرا که او از قبل محافظی دورتادور روستا گذاشته بود که اجازهی ورود هیچ شیطانی رو نمیداد.
_«چرا نمیری مخلفات غذا رو بیاری ؟!»
دختر رو به مرد گفت.
_«ولی هیچ مخلفات غذایی نیست-...»
مادربزگ گفت.
_«مطمئنم که هست...»
و با لبخند به مرد خیره شد.
چشمانش فریاد میزد :«بلند شو ، آبروت رو ببر»
مادربزرگ با چشمان گشاد به کشمکش دونفر نگاه میکرد.
دختر قهقههی شیطانی ریزی زد و مرد همچین خندهای را ، از کسی به جز شیطان سهسر ،ندیده بود.
شنیده بود انسان ها میگویند، آدمها افراد مثل خود را جذب میکنند.
احتمالا اوهم از این قضیه مستثنی نبود.
مادربزگ سرفهای کرد.
_«خودم چیزهای لازم رو میارم.»
از کِی این زن شده بود فرشتهی نجاتاش ؟!
مادربزرگاش از آشپرخانه خارج شد...یا به زبان راحتتر ، از محیط پرتنش فرار کرد.
مریس به تند راه رفتن مادربزرگش نگاه کرد و خندهای از ته دل کرد.
قلب مرد باید از زیبایی صحنه ، بیرون میآمد ، یا اینکه مرد از ذوق زیاد ، خفه میشد.
اما فشاری که بر روی بدنش وارد میشد و تمام عضلاتش را منقبض میکرد ، مانع هرکدام از احتمالات شد.
فشاری دردناک که بر روی کمرش وارد میشد.
فشاری که میلی به زانو زدن رو در او ایجاد میکرد.
═════════════════
عاشق بحث و جدلای بامزشونممم😭😂❤️
شرط:۲۰۰لایک ۲۲۰کامنت ۶۰ریپوست✨❤️
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟔
═════════════════
_«چرا نرفتی ؟!»
دختر زمزمه کرد.
مردک بیفرهنگ ، از جایاش بلند نشده بود و مانده بود.
حال هم کنار هم نشسته بودند و منتظر بودند تا الیزه ، برایشان ناهار بیاورد.
_«باور کن ، نتونستم برم»
_«چرا ؟! کسی پاهاتو به زمین زنجیر کرده بود ؟!»
_«نه دقیقا ، ولی این قابل بحثه.»
_«منظورت چیه قابل بحث ؟!»
مرد با چشمانش اشارهای به پایین کرد و مریسِ سادهلوح ، رد چشمان او را دنبال کرد.
و چشمانش افتاد به چیزی که نباید.
این امکان نداره.
قبل از اینکه مرد صورت گلگوناش را ببیند.
دستانش را روی صورتاش گذاشت تا خجالتاش را مخفی کند.
مرد نیشخندی زد.
او هیچ هدفی برای پنهان کردن این از دختر نداشت.
_«الانه که شروع به حرف زدن کنم.»
مرد گفت و با نیشخندی آرنجش را روی میز گذاشت.
سرش را کمی جلو آورد ، تا دختر راحت سرش در دست را بگیرد.
دختر دستاش را بلند کرد تا مثل همیشه مرد را خفه کند ، که البته ، دستش در هوا متوقف شد.
بعد دستش را انداخت ،روی صندلی صاف نشست.
_«اگر حرف بزنی ناراحت میشم»
و ابرویی برای مرد بالا انداخت.
مرد میتوانست با آرزویاش به جهنم برود.
مرد هم غرغری از ناراحتی کرد اما نیشخندش همچنان روی صورتش باقی ماند.
دختر هم زباناش را برای مرد تکان داد و مرد از حرص زبانش را گاز گرفت.
_«این هم از غذاتون.»
مادربزرگش ۲ بشقاب از غذا روبرویشان قرار داد.
_«ممنون»
دختر لبخندی شیرین تحویل الیزه داد.
پس دختر از این لبخندها هم بلد بود ؟!
لوسیفر زیرلب طلسمی اجرا کرد ، مبادا که دختر تسخیرشدهست.
هرچند که این احتمال از صفر هم کمتر بود ، چرا که او از قبل محافظی دورتادور روستا گذاشته بود که اجازهی ورود هیچ شیطانی رو نمیداد.
_«چرا نمیری مخلفات غذا رو بیاری ؟!»
دختر رو به مرد گفت.
_«ولی هیچ مخلفات غذایی نیست-...»
مادربزگ گفت.
_«مطمئنم که هست...»
و با لبخند به مرد خیره شد.
چشمانش فریاد میزد :«بلند شو ، آبروت رو ببر»
مادربزرگ با چشمان گشاد به کشمکش دونفر نگاه میکرد.
دختر قهقههی شیطانی ریزی زد و مرد همچین خندهای را ، از کسی به جز شیطان سهسر ،ندیده بود.
شنیده بود انسان ها میگویند، آدمها افراد مثل خود را جذب میکنند.
احتمالا اوهم از این قضیه مستثنی نبود.
مادربزگ سرفهای کرد.
_«خودم چیزهای لازم رو میارم.»
از کِی این زن شده بود فرشتهی نجاتاش ؟!
مادربزرگاش از آشپرخانه خارج شد...یا به زبان راحتتر ، از محیط پرتنش فرار کرد.
مریس به تند راه رفتن مادربزرگش نگاه کرد و خندهای از ته دل کرد.
قلب مرد باید از زیبایی صحنه ، بیرون میآمد ، یا اینکه مرد از ذوق زیاد ، خفه میشد.
اما فشاری که بر روی بدنش وارد میشد و تمام عضلاتش را منقبض میکرد ، مانع هرکدام از احتمالات شد.
فشاری دردناک که بر روی کمرش وارد میشد.
فشاری که میلی به زانو زدن رو در او ایجاد میکرد.
═════════════════
عاشق بحث و جدلای بامزشونممم😭😂❤️
شرط:۲۰۰لایک ۲۲۰کامنت ۶۰ریپوست✨❤️
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۲۴.۱k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط