{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیشنویس این یه تکپارتی تاریک و با تم مافیا و جونگکوک از BTSه ...

**

**پیش‌نویس: این یه تک‌پارتی تاریک و +18 با تم مافیا و جونگکوک از BTSه. پر از دیالوگ، صحنه‌های جنسی شدید و تم‌های سلطه‌گرانه. اگر حساس هستی، نخون.**

---

تو (یعنی همسر جونگکوک) همیشه می‌دونستی زندگی با یه مافیای قدرتمند مثل جونگکوک، پر از خطر و محدودیت‌هاست. اما اون شب، بعد از یه دعوای شدید، دیگه نتونستی تحمل کنی. جونگکوک داد زده بود: "تو مال منی، فهمیدی؟ هیچ‌جا نمی‌تونی بری بدون اجازه‌م!" و تو هم فریاد زدی: "من زندونی نیستم، جونگکوک! خسته‌م از این زندگی!" بعدش، وقتی خواب بود، کیف کوچیکی برداشتی و از خونه بزرگشون تو سئول فرار کردی. رفتی به یه هتل کوچیک تو حاشیه شهر، فکر می‌کردی حداقل یه شب آرام داری.

اما جونگکوک، رئیس مافیای "بلک رز"، آدمی نبود که بذاره چیزی از دستش بره. کمتر از دو ساعت بعد، در هتل باز شد و اون با کت چرم سیاه و چشمای پر از خشم وارد شد. "فکر کردی می‌تونی فرار کنی، عشقم؟" گفت با صدای آروم اما تهدیدآمیز، در حالی که در رو پشت سرش قفل می‌کرد.

تو از جام پریدی، قلبم تند می‌زد. "جونگکوک... چطور پیدام کردی؟"

اون خندید، یه خنده سرد. "من همه چیزو می‌دونم. همه جا چشم و گوش دارم. حالا بگو ببینم، چرا فرار کردی؟ مگه نگفتم بدون من هیچ‌جا نری؟"

"چون خسته‌م! از این همه کنترل، از این زندگی خطرناک. من می‌خوام آزاد باشم!" اشکام جاری شد.

جونگکوک نزدیک‌تر اومد، دستشو گذاشت رو شونه‌ت و محکم فشار داد. "آزاد؟ تو مال منی. از روزی که باهات ازدواج کردم، اینو فهمیدی. حالا باید تنبیه بشی تا دیگه فکر فرار به سرت نزنه." قبل از اینکه بتونی حرفی بزنی، لب‌هاشو گذاشت رو لبت، یه بوسه خشن که نفس‌تو بند آورد. دستاش دور کمرت حلقه شد و پرتت کرد رو تخت.

"جونگکوک، نکن... ما قهر بودیم..." زمزمه کردی، اما بدنم خیانت کرد و به لمسش واکنش نشون داد.

"قهر؟ این قهر نیست، این درس دادنه." شلوارتو کشید پایین، و با یه حرکت سریع، خودشو روش انداخت. "حالا نشون می‌دم کی صاحبته." انگشتاش رو پوستت کشید، ناخن‌هاش رد قرمز انداخت. شروع کرد به بوسیدن گردنت، گازهای کوچیک که درد و لذت رو با هم می‌آورد. "بگو مال منی."

"جونگکوک... آخ..." ناله کردی، اما اون متوقف نشد. لباس‌هاتو پاره کرد، و با یه فشار قوی، واردت شد. "آه... خیلی خشنه..."

"خشن؟ این تازه شروعه." حرکت‌هاش تند و عمیق بود، هر ضربه مثل یه تنبیه. دستاش سینه‌هاتو محکم گرفت، انگشتاش کبود کرد. "فرار کردی، حالا باید تاوان بدی." ساعت‌ها گذشت – چهار، شاید پنج ساعت – بدون وقفه. تغییر پوزیشن داد، از پشت، از روبرو، رو دیوار هتل. عرق می‌ریخت، نفس‌هاتون تند بود. "بگو پشیمونی، عشقم. بگو دیگه فرار نمی‌کنی."

"پشیمونم... جونگکوک، آه... دیگه نمی‌رم..." التماس کردی، اما اون فقط تندتر شد. گازهای عمیق رو ران‌هات، کبودهای بنفش رو بازوهات. کل بدنت درد می‌کرد، اما لذت غالب بود. "لطفاً... نمی‌تونم بیشتر..."

"می‌تونی. چون من می‌گم." آخرش، وقتی تموم شد، هر دو خسته افتادید رو تخت. بدنت پر از رد دست و گاز بود، کبودهای آبی و قرمز همه جا.

صبح روز بعد، جونگکوک بیدارت کرد با یه سیلی نرم رو باسنت. "بیدار شو، تنبیه هنوز تموم نشده." نشست رو لبه تخت، و تورو کشید رو زانوهاش. "فرار کردی، حالا اسپنک می‌خوری تا یادت بمونه."

"جونگکوک، نه... درد داره..." گفتی، اما اون دستشو بلند کرد و اولین ضربه رو زد، صدای تیز تو اتاق پیچید.

"یکی... برای فرار." ضربه دوم. "دو... برای اینکه فکر کردی می‌تونی بدون من باشی." ادامه داد تا ده ضربه، هر کدوم محکم‌تر. پوست باسنت قرمز شد، اشکت جاری. "حالا بگو، کی صاحبته؟"

"تو... جونگکوک، تو صاحبمی..." زمزمه کردی، سرتو گذاشتی رو شونه‌ش.

اون نوازشت کرد، حالا آروم‌تر. "خوبه، عشقم. حالا بریم خونه."

چند هفته گذشت. زندگی برگشت به روال، اما با یه تغییر بزرگ. حالت تهوع داشتی، تست بارداری مثبت بود. "جونگکوک... من حامله‌م." گفتی با صدای لرزان.

اون چشاش برق زد، دستشو گذاشت رو شکمت. "بچه‌مون؟" لبخند زد، یه لبخند واقعی. "پسره یا دختره؟"

"پسره... دکتر گفت."

جونگکوک تورو بغل کرد، محکم اما مهربون. "عالیه. حالا خانواده‌مون کامل می‌شه. دیگه هیچ‌وقت فکر فرار نکن، چون حالا سه نفریم." بوسیدت، و تو فهمیدی این زندگی، با همه تاریکی‌هاش، حالا بخشی از وجودته.


اسکی ممنوع🚫

چطکر بود دوسش داشتید ؟؟؟
دیدگاه ها (۱)

---🖤🔥 پارت ۳۰ — آغاز زندگی جدیدچند سال بعد، یونا و جونگ‌کوک ...

---🖤🔥 پارت ۲۹ — پیوندِ بی‌پایانسال‌ها گذشته بود.یونا و جونگ‌...

p28در با یه ضرب محکم کوبیده شد.ات وارد خونه شد، در هنوز کامل...

P.2_رفت سمت دفتر منیجرشدرو باز کرد و خودشو روی مبل ول کرد.جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط