پارت آغاز زندگی جدید
---
🖤🔥 پارت ۳۰ — آغاز زندگی جدید
چند سال بعد، یونا و جونگکوک در حیاط خانهی خود قدم میزدند.
خورشید غروب میکرد و سایهها نرم و طولانی شده بودند.
کنارشان، صدای خندهی فرزندشان پیچیده بود؛ دخترکی با چشمهای روشن و موهای مشکی، شبیه ترکیبی از هر دو.
جونگکوک دختر را بلند کرد و به یونا نگاه کرد:
«نگاه کن… همه چیزمون اینجاست.»
یونا سرش را تکیه داد به شانهی او و لبخند زد:
«از اون شب بارونی تا حالا… هر چیزی ارزشش رو داشت.»
جونگکوک او را در آغوش گرفت، و برای اولین بار، تمام گذشتهی تاریکش با عشق و زندگی جایگزین شده بود.
خانه پر از خنده، عشق و آرامش بود.
و آنها میدانستند که هر چه باشد، این عشقشان برای همیشه پابرجا خواهد بود.
✨ پایان 🖤
---
اسکی ممنوع🚫
چطور بود؟
🖤🔥 پارت ۳۰ — آغاز زندگی جدید
چند سال بعد، یونا و جونگکوک در حیاط خانهی خود قدم میزدند.
خورشید غروب میکرد و سایهها نرم و طولانی شده بودند.
کنارشان، صدای خندهی فرزندشان پیچیده بود؛ دخترکی با چشمهای روشن و موهای مشکی، شبیه ترکیبی از هر دو.
جونگکوک دختر را بلند کرد و به یونا نگاه کرد:
«نگاه کن… همه چیزمون اینجاست.»
یونا سرش را تکیه داد به شانهی او و لبخند زد:
«از اون شب بارونی تا حالا… هر چیزی ارزشش رو داشت.»
جونگکوک او را در آغوش گرفت، و برای اولین بار، تمام گذشتهی تاریکش با عشق و زندگی جایگزین شده بود.
خانه پر از خنده، عشق و آرامش بود.
و آنها میدانستند که هر چه باشد، این عشقشان برای همیشه پابرجا خواهد بود.
✨ پایان 🖤
---
اسکی ممنوع🚫
چطور بود؟
- ۲۰۹
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط