{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۵۰
داشت خوابم میبرد که با حلقه شدن دست ایمان
دور شکمم و بهم نزدیک شدنش سریع چشمهامو
باز کردم و خواستم بلند بشم اما با پاش پاهامو
حبس کردم که ترسیده گفتم: برو اونورتر بخواب.
آروم گفت: حتی یه بغلم از زنم سهم ندارم؟ اذیتم
نکن، بخواب.
از لحنش تسلیمش شدم و به اجبار سرمو روي
بالشت گذاشتم.
چقدر بده که تو بغل شوهرت باشی اما فکرت پیش
یکی دیگه باشه، پیش یه دیوونه، پیش یه نامرد!
چشمهامو بستم.
از اینکه ایمان بغلم کرده بود حس راحتی نداشتم.
چیزي نگذشت که از شدت خستگی چشمهام گرم
شدند و خوابم برد...
آروم چشمهامو باز کردم و چند بار پلک زدم.
همه جا غرق در تاریکی بود.
از اینکه نصفه شب بیدار شدم کلافه نفسمو به
بیرون فوت کرد.
با نفسهاي منظم ایمان معلوم بود که خوابه.
دستشو آروم از دورم برداشتم و پاشو روي تخت گذاشتم.
بلند شدم و به سمتش چرخیدم.
تیکهاي از موهاش توي صورتش ریخته بودند و
بامزهش میکردند.
پتو رو کاملا روش کشیدم و یه بالشت و پتو از توي
کمد دیواري برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.
بالشتو روي کاناپه گذاشتم.
روي کاناپه خوابیدم و پتو رو روم کشیدم و
چشمهامو بستم.
********
چشم بسته غلطی زدم اما با حس دستی روي قفسه
ي سینم سریع چشمهامو باز کردم.
با دیدن ایمان بالاي سرم تعجب کردم.
دستش روي قفسهی سینم گذاشته بود و بین
بالشت و دستهی کاناپه خواب بود.
با دیدن روشنی هوا نفسمو به بیرون فوت کردم.
نماز صبحم قضا شد.
با دستم نیم خیز شدم و به چشمهاي بستهش نگاه
کردم.
بازم اومده بود تا کنارم بخوابه.
دستمو روي گونهش گذاشتم.
آروم زمزمه کردم: معذرت میخوام، امیدوارم بتونم
فکر مهرداد رو از سرم بیرون کنم و باور کنم دیگه
تو شوهرمی.
خم شدم و آروم و کوتاه گونشو بوسیدم که تکون
خفیفی خورد.
از جام بلند شدم.
بعد از اینکه دستشویی رفتم و دست و صورتمو
شستم و مسواك زدم وضو گرفتم و بیرون اومدم.
نماز صبحمو خوندم و موهامو شونه کردم و وارد
آشپزخونهی نسبتا بزرگ و شیک خونه شدم.
خونه هیچ چیز از خوشگلی کم نداره.
کلا معماریش به روز و مدرنه، خونه جنوبیه و
حیاطش که اون طرف خونهست حسابی بزرگ و پر
از گل و بوته و نهالهایی که هنوز رشد نکردنه.
باورم نمیشه یه روز تو همچین خونهاي زندگی کنم. چاي رو دم گذاشتم و سه تا تخم مرغ از توي یخچال
بیرون آوردم.
مشغول صبحونه آماده کردن شدم.
دیشب تصمیم گرفتیم که امروز دانشگاه نریم.
پدر شوهر محترم هم زحمت میکشه تو دفتر
استادمون واسمون حاضري رد میکنه.
درحال چایی ریختن بودم که با ورود ایمان به
سمتش چرخیدم.
_صبح بخیر.
درحالی که موهاشو با حولهی کوچیک خشک می
کرد گفت: صبح تو هم بخیر، بیام کمک؟
لبخندي زدم.
-نه، بشین.
روي صندلی نشست.
سبد نونو روي میز گذاشتم.
دیدگاه ها (۱۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۱چاي و قند هم توي سینی گذاشتم و به...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۲آروم ازم جدا شد که چشمهامو باز کر...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۴۹با اخم روي پیشونیش سعی داشت زیپو ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۴۸بیحوصله از خم شدن پامو تکون دادم ...

عشق زندگی من +فیلیکس - هیونجین +شب بود داشتم برمیگشتم خونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط