{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۴۹
با اخم روي پیشونیش سعی داشت زیپو پایینتر
بکشه.
برخورد دستش به پوستم اذیتم میکرد.
درآخر با استرس گفتم: میشه دستت به تنم نخوره؟
با ابروهاي بالا رفته سرشو بالا آورد.
-اونوقت چرا؟ یادت که نرفتم محرمتم؟
با استرس نگاهش کردم.
اخمی کرد و به کارش ادامه داد.
دستمو روي قلبم گذاشتم.
لعنتی آروم باش.
بالاخره بازش کرد که نفس آسودهاي کشیدم.
دستمو روي لباس گذاشتم تا پایین نیوفته.
درست وایساد و از توي آینه به جایی که دستم روي
لباس بود خیره شد.
انگار بهونهاي به قلبم دادند تا محکم خودشو به
قفسهی سینم بکوبه.
_میرم...میرم حموم.
خواستم بچرخم اما بازوهامو از پشت گرفت که قلبم
از کار افتاد و سریع لباسو محکمتر گرفتم.
-اي...
از پشت گونمو بوسید که وجودم لرزید.
از ترس به نفس نفس افتاده بودم.
نفس بریده گفتم: ولم کن.
-نترس، باهات کاري ندارم؛ تا چند روز بهت مهلت
میدم که با خودت کنار بیاي.
دستشو دور شکمم حلقه کرد که با چشمهاي پر از
اشک گفتم: خب... خب پس الان ولم کن.
بدون توجه به حالم ادامه داد: ببین مطهره، تو زن
منی؛ من یه مردم و یه سري غریزه دارم، سخت می تونم خودمو کنترل کنم و اصلا هم دوست ندارم به
زور باهات رابطهاي داشته باشم، من دوستت دارم و
اگه دارم اینها رو میگم فکر نکن بخاطر نیازم باهات
ازدواج کردم، نه اما مرد یه سري نیاز داره که دوست
داره زنش اینا رو برطرف کنه.
حرفهاش هم بخاطر اینکه میدونستم تا من نخوام
باهام کاري نداره آرومترم میکرد اما بازم بخاطر
اینکه باید روزي بهش اجازه بدم بازم استرس و ترس
تو وجودم مینداخت.
با ملایمت گفت: بیشتر توضیح بدم یا متوجه شدي؟
سعی کردم صدام نلرزه.
-گرفتم چی میگی.
-خوبه.
همین که ولم کرد انگار دنیا رو بهم دادند.
سریع لباسمو بالا گرفتم و تند به سمت حموم رفتم.
واردش شدم و در رو بستم و قفل کردم.
به در تکیه دادم و چشمهامو بستم و نفس عمیقی
کشیدم.
*****
در رو کمی باز کردم و به بیرون سرك کشیدم.
با نبودش توي اتاق سریع با حوله لباسی از حموم
بیرون اومدم و به سمت کمد خودم رفتم.
یه لباس آستین کوتاه و شلوار راحتی و یه سري
چیزهاي دیگه برداشتم و وارد حموم شدم.
همشو که پوشیدم لباس عروس به دست بیرون
اومدم.
آخیش! اصلا سبک شدما.
صداي تلوزیون از توي هال میومد.
لباس عروسو روي تخت انداختم و از توي کشوي
میز آرایش، شونه و سشوار رو برداشتم و مشغول
خشک و شونه کردن موهام شدم.
کارم که تموم شد لباس عروسو کنار کت ایمان
وصل کردم و بدون توجه به حضور ایمان چراغو
خاموش کردم و روي تخت خوابیدم.
پتو رو روم کشیدم و چشمهامو بستم.
طبق عادتم دستمو زیر بالشت بردم.
چیزي نگذشت که صداي تلوزیون قطع شد و چند
ثانیه بعد تخت بالا و پایین شد که ازش فاصله
گرفتم.
پتوي روي منو روي خودشم کشید.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۰داشت خوابم میبرد که با حلقه شدن د...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۱چاي و قند هم توي سینی گذاشتم و به...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۴۸بیحوصله از خم شدن پامو تکون دادم ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۴۷-نگو که ایمانه.آب دهنمو به زحمت ق...

عشق یهویی پارت پنجم

My little princess Part...3خدمتکار: بانوی من بیدار شید ات: ا...

وقتی با دخترعموش میره بیر‌ن و تو حسادت میکنی.لبخند پلیدی زدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط