رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۴۸
بیحوصله از خم شدن پامو تکون دادم که یه دفعه
کفشه بخاطر باز بودن بندش از پام در رفت و راست
رفت تو تلویزیون که هینی کشیدم و با خنده
چشمهامو بستم.
-داغون شد؟
با خنده گفت: نه، بذار خودم اون کفشتو درمیارم.
چشمهامو باز کردم و با همون لباس عروس خسته
روي مبل نشستم.
-نمیخواد.
اما توجهی نکرد و پایین مبل زانو زد.
کفشمو درآورد که به مبل تکیه دادم و گفتم:
آخیش!
پامو ماساژ داد که سریع تکیهمو از مبل گرفتم و
درحالی که سعی میکردم پامو از توي دستش بیرون
بکشم گفتم: نمیخواد ایمان، خوبم.
پوفی کشیدم و آرنجمو به دسته تکیه دادم ویه
کم صبر کن، درد پات بهتر میشه.
مشتمو روي گونم گذاشتم.
غرق شده توي افکارم به نقطهاي نامعلوم خیره
شدم.
یعنی مهرداد الان چیکار میکنه؟
وقتی به خودم اومدم که دست ایمانو نزدیک زانوم
حس کردم.
از جا پریدم و ترسیده گفتم: چیکار میکنی؟
با ابروهاي بالا رفته گفت: ماساژ میدم خب!
با اخمهاي درهم بلند شدم.
-لازم نکرده.
لباس عروسو بالا گرفتم و به سمت اتاق رفتم.
وقتشه با یه حموم توپ از شر این آرایشو گیرههاي
توي سرم راحت بشم.
جلوي میز آرایش وایسادم که باز با دیدن چهرهم
لبخند محوي زدم.
عجب چیزي شدما!
دستهامو بالا بردم و سعی کردم تاجمو با ملایمت از
حصار موهام آزاد کنم.
ایمان همونطور که دکمههاي لباس سفیدشو باز میکرد وارد اتاق شدم.
کاش ایمان میرفت تو یه اتاق دیگه.
نمیدونم چرا بیخود و بیجهت استرس دارم و
قلبمم کمی تند میزنه.
اصلا دیگه هروقت بالا تنهی لخت یه مرد رو میبینم
میترسم که یه اتفاقی بیوفته.
لباسشو از تنش درآورد که سریع نگاه ازش گرفتم.
آروم باش مطهره.
ایمان مثل مهرداد نیست که به خواستت توجهی
نکنه و بدون میل خودت کاري باهات داشته باشه.
آب دهنمو به زحمت قورت دادم.
قلب لعنتی آرومتر بزن.
تاجو برداشتم و روي میز گذاشتم.
ایمان با همون بالا تنهی لخت لباس سفید و کتشو
به چوب لباسی آویزون کرد و به جالباسی میخ شده
به دیوار کنار تخت وصل کرد.
تور رو از موهام جدا کردم و روي میز گذاشتم.
دستمو پشت سرم بردم و سعی کردم زیپمو باز کنم.
-کمک میخواي؟
با اخم ریزي از توي آینه بهش نگاه کردم.
-نه.
باشهاي گفت و به سمت کمد سفید_طلایی رفت.
زیپو تا نصفه پایین کشیدم اما دیگه پایینتر نرفت.
تموم زورمو روش امتحان کردم و کلی وول خوردم تا شاید پایینتر بره اما مگه میرفت؟!
دستم حسابی درد گرفته بود.
غرزنان زیر لب گفتم: اه! درست شو دیگه!
پوفی کشیدم.
با صداي ایمان بهش نگاه کردم.
-ببین چجوري داري خودت زجر میدي! گفتم
خودم باز میکنم واست.
به سمتم اومد که زیپو ول کردم و دستمو ماساژ
دادم.
پشت سرم وایساد و زیپو بالا کشید و دوباره
پایینش آورد اما بازم گیر کرد.
نفسمو به بیرون فوت کرد.
از آینه بهش نگاه کردم.
#پارت_۲۴۸
بیحوصله از خم شدن پامو تکون دادم که یه دفعه
کفشه بخاطر باز بودن بندش از پام در رفت و راست
رفت تو تلویزیون که هینی کشیدم و با خنده
چشمهامو بستم.
-داغون شد؟
با خنده گفت: نه، بذار خودم اون کفشتو درمیارم.
چشمهامو باز کردم و با همون لباس عروس خسته
روي مبل نشستم.
-نمیخواد.
اما توجهی نکرد و پایین مبل زانو زد.
کفشمو درآورد که به مبل تکیه دادم و گفتم:
آخیش!
پامو ماساژ داد که سریع تکیهمو از مبل گرفتم و
درحالی که سعی میکردم پامو از توي دستش بیرون
بکشم گفتم: نمیخواد ایمان، خوبم.
پوفی کشیدم و آرنجمو به دسته تکیه دادم ویه
کم صبر کن، درد پات بهتر میشه.
مشتمو روي گونم گذاشتم.
غرق شده توي افکارم به نقطهاي نامعلوم خیره
شدم.
یعنی مهرداد الان چیکار میکنه؟
وقتی به خودم اومدم که دست ایمانو نزدیک زانوم
حس کردم.
از جا پریدم و ترسیده گفتم: چیکار میکنی؟
با ابروهاي بالا رفته گفت: ماساژ میدم خب!
با اخمهاي درهم بلند شدم.
-لازم نکرده.
لباس عروسو بالا گرفتم و به سمت اتاق رفتم.
وقتشه با یه حموم توپ از شر این آرایشو گیرههاي
توي سرم راحت بشم.
جلوي میز آرایش وایسادم که باز با دیدن چهرهم
لبخند محوي زدم.
عجب چیزي شدما!
دستهامو بالا بردم و سعی کردم تاجمو با ملایمت از
حصار موهام آزاد کنم.
ایمان همونطور که دکمههاي لباس سفیدشو باز میکرد وارد اتاق شدم.
کاش ایمان میرفت تو یه اتاق دیگه.
نمیدونم چرا بیخود و بیجهت استرس دارم و
قلبمم کمی تند میزنه.
اصلا دیگه هروقت بالا تنهی لخت یه مرد رو میبینم
میترسم که یه اتفاقی بیوفته.
لباسشو از تنش درآورد که سریع نگاه ازش گرفتم.
آروم باش مطهره.
ایمان مثل مهرداد نیست که به خواستت توجهی
نکنه و بدون میل خودت کاري باهات داشته باشه.
آب دهنمو به زحمت قورت دادم.
قلب لعنتی آرومتر بزن.
تاجو برداشتم و روي میز گذاشتم.
ایمان با همون بالا تنهی لخت لباس سفید و کتشو
به چوب لباسی آویزون کرد و به جالباسی میخ شده
به دیوار کنار تخت وصل کرد.
تور رو از موهام جدا کردم و روي میز گذاشتم.
دستمو پشت سرم بردم و سعی کردم زیپمو باز کنم.
-کمک میخواي؟
با اخم ریزي از توي آینه بهش نگاه کردم.
-نه.
باشهاي گفت و به سمت کمد سفید_طلایی رفت.
زیپو تا نصفه پایین کشیدم اما دیگه پایینتر نرفت.
تموم زورمو روش امتحان کردم و کلی وول خوردم تا شاید پایینتر بره اما مگه میرفت؟!
دستم حسابی درد گرفته بود.
غرزنان زیر لب گفتم: اه! درست شو دیگه!
پوفی کشیدم.
با صداي ایمان بهش نگاه کردم.
-ببین چجوري داري خودت زجر میدي! گفتم
خودم باز میکنم واست.
به سمتم اومد که زیپو ول کردم و دستمو ماساژ
دادم.
پشت سرم وایساد و زیپو بالا کشید و دوباره
پایینش آورد اما بازم گیر کرد.
نفسمو به بیرون فوت کرد.
از آینه بهش نگاه کردم.
- ۲.۵k
- ۱۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط