نشد... نشد که رویاهایم دستم را در دست آسمان بگذارد. نشد آ
نشد... نشد که رویاهایم دستم را در دست آسمان بگذارد. نشد آن همه خواب شیرین، جایشان را به نگاه تو بدهند.
نشد... نشد که تو هم پای من در کوچه های رو به پایان جوانی ام باشی. نیستی و حسی به من می گوید ته این کوچه ها بن بست است.
نشد که چشمان من به روی تو دور از من باز شود. حتی دعای باران هم به داد این همه دوری نرسید. شاید باران خیال کرده بود با اشک هایم می خواهم جایش را در قلب تو بگیرم. اما قصد من فقط کمی دعا برای ستاره باران کردن جاده خیال و خاطره بود، همین.
اما نه. دیگر هرچقدر در باران قطره ای را به نامت نشان کنم، هرچقدر در مسیر باد بمانم تا کسی از کنارم رد شود، اتفاق تازه ای نمی افتد. تو دستت را در دست قاصدک گذاشتی و سرزمین من و رویاهای کودکانه من رفته ای. و من که از همین پیچ کوچه هم دیوار را می بینم...
نشد... نشد که تو هم پای من در کوچه های رو به پایان جوانی ام باشی. نیستی و حسی به من می گوید ته این کوچه ها بن بست است.
نشد که چشمان من به روی تو دور از من باز شود. حتی دعای باران هم به داد این همه دوری نرسید. شاید باران خیال کرده بود با اشک هایم می خواهم جایش را در قلب تو بگیرم. اما قصد من فقط کمی دعا برای ستاره باران کردن جاده خیال و خاطره بود، همین.
اما نه. دیگر هرچقدر در باران قطره ای را به نامت نشان کنم، هرچقدر در مسیر باد بمانم تا کسی از کنارم رد شود، اتفاق تازه ای نمی افتد. تو دستت را در دست قاصدک گذاشتی و سرزمین من و رویاهای کودکانه من رفته ای. و من که از همین پیچ کوچه هم دیوار را می بینم...
- ۳.۲k
- ۱۵ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط