{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نشد... نشد که رویاهایم دستم را در دست آسمان بگذارد. نشد آ

نشد... نشد که رویاهایم دستم را در دست آسمان بگذارد. نشد آن همه خواب شیرین، جایشان را به نگاه تو بدهند.

نشد... نشد که تو هم پای من در کوچه های رو به پایان جوانی ام باشی. نیستی و حسی به من می گوید ته این کوچه ها بن بست است.

نشد که چشمان من به روی تو دور از من باز شود. حتی دعای باران هم به داد این همه دوری نرسید. شاید باران خیال کرده بود با اشک هایم می خواهم جایش را در قلب تو بگیرم. اما قصد من فقط کمی دعا برای ستاره باران کردن جاده خیال و خاطره بود، همین.

اما نه. دیگر هرچقدر در باران قطره ای را به نامت نشان کنم، هرچقدر در مسیر باد بمانم تا کسی از کنارم رد شود، اتفاق تازه ای نمی افتد. تو دستت را در دست قاصدک گذاشتی و سرزمین من و رویاهای کودکانه من رفته ای. و من که از همین پیچ کوچه هم دیوار را می بینم...
دیدگاه ها (۱)

پروانه جان

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

#کپشن

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش اول_ "تا بر تو نظر کردم ر...

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

#دیوانه‌بازی...شاید بعد از ظهر گرم تابستون خواب زده شدم..تو ...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

میبخشی پارت ۳

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی به قلم لینا؟؟صدای باران با صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط