پارت
پارت ۴
بومگیو : اونیکه پالتوی مشکی پوشیده ... موهاش مشکیه و توی پیشونیش ریخته
یونجون : همونکه از همه درازتره ؟
بومگیو چشم هاش رو تویکاسه چرخوند و جواب داد :
بومگیو : آره همون
یونجون : خبکه چی ؟
بومگیو با تعجب پرسید :
بومگیو : نمیشناسیش ؟؟؟
یونجون چشم هاش رو ریز کرد وسعیکرد چهره ی پسر رو به یاد بیاره و در آخرگفت :
یونجون : یادم نمیاد همچین آدم خشکی رو بشناسم
بومگیو یکیکوبید توی پیشونیش وگفت :
بومگیو : هیونگ این همونه که تویکارواش تو روش وایستادی
یونجون : هیییییینننن ... این همونه ؟!
بومگیو : آره
یونجون : حاال چیکار کنم ؟ اگه ببینتم کاری میکنه از اینجا هم اخراج شم
بومگیو : چرا باید همچین کاری بکنه ؟ اینجا که دیگه کاری بهش نداری
یونجون : تو اینجور آدما رو نمیشناسی بومگیو ، فقطکافیه یه بار جلوشون وایسی اونوقت تا ابد هر جا
که ببیننت میخوان با پول و قدرتشون بهت ثابتکنن تو هیچی نیستی ..
بومگیو : حاال چیکار میکنی ؟
یونجون : فقط امیدوارم قیافه م رو به یاد نیاره ... اصال به رئیس میگم جای من سونجین رو بفرسته
بومگیو : هیونگ سونجین رفته
یونجون : چییییی؟؟ چرا اینقدر زود ؟؟؟؟
بومگیو : مامانش مریض بود
یونجون : یعنی این بار به این بزرگی فقط من یکی باید اینجا سفارشا رو ببرم ؟؟
بومگیو : اونیکه پالتوی مشکی پوشیده ... موهاش مشکیه و توی پیشونیش ریخته
یونجون : همونکه از همه درازتره ؟
بومگیو چشم هاش رو تویکاسه چرخوند و جواب داد :
بومگیو : آره همون
یونجون : خبکه چی ؟
بومگیو با تعجب پرسید :
بومگیو : نمیشناسیش ؟؟؟
یونجون چشم هاش رو ریز کرد وسعیکرد چهره ی پسر رو به یاد بیاره و در آخرگفت :
یونجون : یادم نمیاد همچین آدم خشکی رو بشناسم
بومگیو یکیکوبید توی پیشونیش وگفت :
بومگیو : هیونگ این همونه که تویکارواش تو روش وایستادی
یونجون : هیییییینننن ... این همونه ؟!
بومگیو : آره
یونجون : حاال چیکار کنم ؟ اگه ببینتم کاری میکنه از اینجا هم اخراج شم
بومگیو : چرا باید همچین کاری بکنه ؟ اینجا که دیگه کاری بهش نداری
یونجون : تو اینجور آدما رو نمیشناسی بومگیو ، فقطکافیه یه بار جلوشون وایسی اونوقت تا ابد هر جا
که ببیننت میخوان با پول و قدرتشون بهت ثابتکنن تو هیچی نیستی ..
بومگیو : حاال چیکار میکنی ؟
یونجون : فقط امیدوارم قیافه م رو به یاد نیاره ... اصال به رئیس میگم جای من سونجین رو بفرسته
بومگیو : هیونگ سونجین رفته
یونجون : چییییی؟؟ چرا اینقدر زود ؟؟؟؟
بومگیو : مامانش مریض بود
یونجون : یعنی این بار به این بزرگی فقط من یکی باید اینجا سفارشا رو ببرم ؟؟
- ۳.۲k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط