{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:25


7فوریه

دیار با تعجب به جونگکوک نگاه میکرد.
یهو به خودش اومد و دوششو به معنی نمی‌دونم بالا و پایین کرد.

جونگکوک بعد نگاه طولانی بهش با تردید عقب رفت.
_بنظرم باید یاد بگیری..شهر کوچیک و خطرناکیه..من که همیشه نیستم
دیار همون‌طور که زیپ سویشرتی که جونگکوک بهش داده بود رو می‌بست به حرفاش فکر می‌کرد.

شاید بد نبود برای دفاع از خودش یاد می‌گرفت.
به جونگکوک نگاه کرد.
به دوشش ضربه زد که جونگکوک به سمتش برگشت.

برای اینکه جونگکوک رو متوجه کنه...اول دستشو لمس کرد و ادایه مشت زدن در آورد و بعد سرشو به معنی اره تکون داد.

جونگکوک به کیوتیش خندید،ولی زود خودشو جمع کرد، گفت:باشه بهت یاد میدم

دیار لبخندی زد و پاهاشو رو هوا تکون داد.
با این حرکت تاب کمی به حرکت دراومد.

جونگکوک احساس می‌کرد تا الان خیلی رو داده بهش و تو روش خندیده.
بهش نگاه انداخت و نگاهش به دامن کوتاه و پاهای لختش جلب شد.
برای همین گفت:چرا اینو پوشیدی؟..پاهات یخ کردن ..الآنم که تابستونه شبا پر پشه‌ست..بچه ای مگه؟

دیار ابروهاشو به حالت ناراحت درآورد.
آستینای تیشرت جونگکوک براش بلند بودن برای همین با آستیناش رو پاهاش میکشید تا گرم شن.
دیدگاه ها (۵)

Chapter:1Part:26و بعد با در آوردن دفترچش چیزی روش نوشت.و بعد...

Chapter:1Part:27۷:۴۴ صبح بعد از آماده شدن موهاشو دم اسبی بست...

Chapter:1Part:24و بعد کنارش رو تا به نشست.دستی به موهای خیسش...

Chapter:1Part:23۷ فوریه5:46 غروب پشت خونه روی تاب بزرگ تکیه ...

Chapter:1Part:45بعد چند دقیقه جونگکوک اومد بیرون.و با لباسای...

Chapter:1Part:47جونگکوک بهش نگاه کردو گفت:پاشو این دستکش‌ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط