Chapter
Chapter:1
Part:27
۷:۴۴ صبح
بعد از آماده شدن موهاشو دم اسبی بست.
به خودش تو آینه نگاهی انداخت.
تیشرت و شلوارک ورزشی به رنگ مشکی و سفید پوشیده بود.
نمیدونست انگار خجالت میکشید بره بیرون.
یکمم احساس میکرد قلبش داره میاد تو دهنش.
ولی باید میرفت.
دیگه باید میرفت.
خیلی منتظرش گذاشته بود.
از اتاقش خارج شد و وقتی به خروجی رسید دستشو رو دستگیره فشرد و نفس عمیقی کشید.
درو باز کرد.
ولی جونگکوکو ندید.
به سمت پله ها رفت و وقتی رسید با تردید و خجالت در زد.
به ثانیه نکشید که در باز شد.
_به به مادمازل..چرا انقدر طول کشید؟
دیار با چشمای براقش بهش نگاه میکرد.
خیلی استرسی به نظر میرسید.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و درو بیشتر باز کرد.
دیار وارد خونش شد.
نظرش به کیسه بوکسی که به سقف وصل شده بود جلب شد.
کی وصلش کرد؟
چرا اون دفعه که برای گرم کردن کتلتا به خونش اومده بود متوجهش نشد؟
جونگکوک جلوتر ازش حرکت کرد و گفت:اول باید یاد بگیری چطوری دستاتو نگه داری..بعدش که یاد گرفتی بهت دستکش میدم...حالا بیا اینجا
دیار سری تکون داد.
به سمتش رفت.
جونگکوک از شونه هاش گرفتو روبه رویه کیسه بوکس نگهش داشت.
پشتش قرار گرفت و بدنشو کاملا به پشت دیار چسبوند.
_حالا باید انگشت شصتتو بزاری زیر بقیه انگشتات و مشت کنی..اینجوریـ...
دیار دستاشو مشت کردو احساس کرد گونه هاش قرمز شدن.
یه لحظه برگشت و به جونگکوک نگاه کرد و دید که چقدر داره جدی توضیح میده.
_دیار هواست کجاست؟..چرا دستاتو اینجوری مشت کردی؟
دیار یه لحظه قلبش تند تپید.
جونگکوک دست دیارو گرفت و به صورت درست مشت کرد.
در گوشش آروم گفت:هواست باشه..من به بار بیشتر توضیح نمیدم
دیار سری تکون دادو هواسشو جمع کرد.
_این روش درست مشت کردنه..اگه درست مشت نکنی و انگشت شصتت داخل مشتت قرار نگیره..موقع مشت زدن دردت میاد..حالا امتحان کن.
دیار سر تکون داد همونطور که دستاشو مشت کرده بود ضربه محکمی به کیسه زد.
قیافش در هم رفت و نزدیک بود گریش بگیره.
حسابی دردش گرفته بود.
جونگکوک دو طرف کمرشو گرفت.
_دیدی درد داشت؟..حالا اونجوری که من گفتم مشت کن.
Part:27
۷:۴۴ صبح
بعد از آماده شدن موهاشو دم اسبی بست.
به خودش تو آینه نگاهی انداخت.
تیشرت و شلوارک ورزشی به رنگ مشکی و سفید پوشیده بود.
نمیدونست انگار خجالت میکشید بره بیرون.
یکمم احساس میکرد قلبش داره میاد تو دهنش.
ولی باید میرفت.
دیگه باید میرفت.
خیلی منتظرش گذاشته بود.
از اتاقش خارج شد و وقتی به خروجی رسید دستشو رو دستگیره فشرد و نفس عمیقی کشید.
درو باز کرد.
ولی جونگکوکو ندید.
به سمت پله ها رفت و وقتی رسید با تردید و خجالت در زد.
به ثانیه نکشید که در باز شد.
_به به مادمازل..چرا انقدر طول کشید؟
دیار با چشمای براقش بهش نگاه میکرد.
خیلی استرسی به نظر میرسید.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و درو بیشتر باز کرد.
دیار وارد خونش شد.
نظرش به کیسه بوکسی که به سقف وصل شده بود جلب شد.
کی وصلش کرد؟
چرا اون دفعه که برای گرم کردن کتلتا به خونش اومده بود متوجهش نشد؟
جونگکوک جلوتر ازش حرکت کرد و گفت:اول باید یاد بگیری چطوری دستاتو نگه داری..بعدش که یاد گرفتی بهت دستکش میدم...حالا بیا اینجا
دیار سری تکون داد.
به سمتش رفت.
جونگکوک از شونه هاش گرفتو روبه رویه کیسه بوکس نگهش داشت.
پشتش قرار گرفت و بدنشو کاملا به پشت دیار چسبوند.
_حالا باید انگشت شصتتو بزاری زیر بقیه انگشتات و مشت کنی..اینجوریـ...
دیار دستاشو مشت کردو احساس کرد گونه هاش قرمز شدن.
یه لحظه برگشت و به جونگکوک نگاه کرد و دید که چقدر داره جدی توضیح میده.
_دیار هواست کجاست؟..چرا دستاتو اینجوری مشت کردی؟
دیار یه لحظه قلبش تند تپید.
جونگکوک دست دیارو گرفت و به صورت درست مشت کرد.
در گوشش آروم گفت:هواست باشه..من به بار بیشتر توضیح نمیدم
دیار سری تکون دادو هواسشو جمع کرد.
_این روش درست مشت کردنه..اگه درست مشت نکنی و انگشت شصتت داخل مشتت قرار نگیره..موقع مشت زدن دردت میاد..حالا امتحان کن.
دیار سر تکون داد همونطور که دستاشو مشت کرده بود ضربه محکمی به کیسه زد.
قیافش در هم رفت و نزدیک بود گریش بگیره.
حسابی دردش گرفته بود.
جونگکوک دو طرف کمرشو گرفت.
_دیدی درد داشت؟..حالا اونجوری که من گفتم مشت کن.
- ۲۱.۴k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط