Chapter
Chapter:1
Part:24
و بعد کنارش رو تا به نشست.
دستی به موهای خیسش کشید.
و به دیار نگاه کرد.
_سردته؟
دیار سری تکون داد و بیشتر خودشو بغل کرد.
جونگکوک سویشرتشو در آورد و انداخت رو شونه های دیار.
و بعد برگشت و سرشو به پشت تاب تکیه داد.
طبق عادتش پاهاشو باز کردو لش نشست.
_تا حالا احساس تنهایی کردی؟
دیار با تعجب نگاهش کردو سری به معنی اره تکون داد.
_من همیشه دورم پر آدم بود..تو خونه ای بزرگ شدم که دور تا دورم خانوادم بودن.
دیار نگاهش و بهش دوخت و به حرفاش فکر کرد.
_اما بازم احساس تنهایی میکردم..عجیبه نه؟
دیار کاملا متوجه حرفاش میشد.
سری تکون داد.
جونگکوک ادامه داد:ولی بعدش که سنم بالا تر رفت فهمیدم حتی اگه تو شلوغ ترین جاها هم باشی آدمی که تورو همه جوره دوست داره وجود نداشته باشه...تنهاترین آدمی
_ولی بازم گمراه شدم..بازم گیج شدم...نمیدونم چرا از وقتی که اومدم اینجا اصلا احساس تنهایی نمیکنم
دیار به فکر فرو رفت.
_شاید اومدم جایی که کسی بهم یادآوری نکنه تنهام.
جونگکوک سرشو همونطور که تکیه داده بود به طرفش چرخوند.
دیار نگاهش کرد.
_ولی خداروشکر رفیقایی دارم که جونشونم برام بدن.
و بعد با تک خندی عقب کشید.
دیار لبخندی زد و به دستای جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک رد نگاهشو گرفت و به دستاش داد.
_بخاطر بوکس اینجوری شده
تعجب کرد.
چطور جونگکوک همیشه از صورتش سوالاتشو میخوند؟
جونگکوک بهش نزدیک شدو صورتاشون درست روبه روی هم قرار گرفت.
_میخوای بهت یاد بدم؟
Part:24
و بعد کنارش رو تا به نشست.
دستی به موهای خیسش کشید.
و به دیار نگاه کرد.
_سردته؟
دیار سری تکون داد و بیشتر خودشو بغل کرد.
جونگکوک سویشرتشو در آورد و انداخت رو شونه های دیار.
و بعد برگشت و سرشو به پشت تاب تکیه داد.
طبق عادتش پاهاشو باز کردو لش نشست.
_تا حالا احساس تنهایی کردی؟
دیار با تعجب نگاهش کردو سری به معنی اره تکون داد.
_من همیشه دورم پر آدم بود..تو خونه ای بزرگ شدم که دور تا دورم خانوادم بودن.
دیار نگاهش و بهش دوخت و به حرفاش فکر کرد.
_اما بازم احساس تنهایی میکردم..عجیبه نه؟
دیار کاملا متوجه حرفاش میشد.
سری تکون داد.
جونگکوک ادامه داد:ولی بعدش که سنم بالا تر رفت فهمیدم حتی اگه تو شلوغ ترین جاها هم باشی آدمی که تورو همه جوره دوست داره وجود نداشته باشه...تنهاترین آدمی
_ولی بازم گمراه شدم..بازم گیج شدم...نمیدونم چرا از وقتی که اومدم اینجا اصلا احساس تنهایی نمیکنم
دیار به فکر فرو رفت.
_شاید اومدم جایی که کسی بهم یادآوری نکنه تنهام.
جونگکوک سرشو همونطور که تکیه داده بود به طرفش چرخوند.
دیار نگاهش کرد.
_ولی خداروشکر رفیقایی دارم که جونشونم برام بدن.
و بعد با تک خندی عقب کشید.
دیار لبخندی زد و به دستای جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک رد نگاهشو گرفت و به دستاش داد.
_بخاطر بوکس اینجوری شده
تعجب کرد.
چطور جونگکوک همیشه از صورتش سوالاتشو میخوند؟
جونگکوک بهش نزدیک شدو صورتاشون درست روبه روی هم قرار گرفت.
_میخوای بهت یاد بدم؟
- ۱۶.۰k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط