ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁹⁴
با شنیدن صدای جونگکوک انگار برق گرفته باشه، سریع برگشت.
باورش نمیشد جونگکوک باشه
اونم اینجا.
سمتش قدم برداشت و دست هاشو باز کرد و به محض رسیدن بهش بغلش کرد.
لحظهای که داهی خودش رو در آغوشش انداخت...
جونگکوک کاملاً جا ماند
انگار مغزش برای چند ثانیه کار کردن رو فراموش کرده باشه
داهی هیچوقت این کارو نمیکرد
همیشه او بود که نزدیک میشد
جونگکوک بود که اذیتش میکرد.
فقط همان چند ثانیه کافی بود تا تمام چیز چه امروز چه چند روز قبل از حافظهش پاک بشه.
دستهاش آرام دور کمر داهی حلقه شد. "فکر کردم قراره چند دقیقه دیگه به حضورم بی اهمیت باشی"
صدای خنده کوتاه داهی کنار گردنش پیچید."خفه شو"
اما حتی همان غر زدن هم بیجان بود.
جونگکوک اخم کوچکی کرد
حالا که نزدیکتر نگاه میکرد، رنگ صورتش پریده بود
زیر چشمهاش خستگی نشسته بود
موهاش شلختهتر از همیشه بود.
و مهمتر از همه
اون برق همیشگی توی چشمهاش کمرنگ شده بود.
"چند ساعت خوابیدی؟"
داهی فوراً سرش را بلند کرد.
"سلام به تو هم"
"داهی"
"نمیدونم"
"نمیدونی یعنی چی؟"
"شاید چهار ساعت"
جونگکوک چند ثانیه خیره نگاهش کرد. " افتضاحی"
_ممنون
"این تعریف نبود"
_میدونم
داهی دوباره سرش رو روی شانهش گذاشت
و همونجا موند
بیحرکت.
جونگکوک آهسته نفسش رو بیرون داد
خسته بود.
اما چیزی که بیشتر آزارش میداد این بود که داهی هم خسته بود.
و باز هم داشت خودش رو مجبور میکرد ادامه بده
همان کار احمقانه همیشگی.
اطراف اتاق رو قفسه ها رو نگاه کرد، پر پرونده و آمار های فروش بود.
موهاش رو نوازش کرد و فکر میکرد.
_نکن سر پا میخوابم
"میدونم.."
فکری به سرش زد." بریم.."
_چی؟
"فقط باهام بیا"
_کجا؟
"از اینجا میبرمت"
داهی اطراف رو نگاه کرد." یه عالمه کار مونده"
"کار برام مهم نیس.. فقط بگو میای."
_آخه...
"داهی..
فقط اجازه تورو میخوام"
این لحن رو میشناخت، وقتی با این لحن حرف میزد یعنی تصمیمش رو گرفته.
بهش نگاه کرد و با تردید سرش رو تکون داد.
جونگکوک لبخند زد و وسایل داهی رو برداشت و دستش رو گرفت و با خودش بیرون کشوندش...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁹⁴
با شنیدن صدای جونگکوک انگار برق گرفته باشه، سریع برگشت.
باورش نمیشد جونگکوک باشه
اونم اینجا.
سمتش قدم برداشت و دست هاشو باز کرد و به محض رسیدن بهش بغلش کرد.
لحظهای که داهی خودش رو در آغوشش انداخت...
جونگکوک کاملاً جا ماند
انگار مغزش برای چند ثانیه کار کردن رو فراموش کرده باشه
داهی هیچوقت این کارو نمیکرد
همیشه او بود که نزدیک میشد
جونگکوک بود که اذیتش میکرد.
فقط همان چند ثانیه کافی بود تا تمام چیز چه امروز چه چند روز قبل از حافظهش پاک بشه.
دستهاش آرام دور کمر داهی حلقه شد. "فکر کردم قراره چند دقیقه دیگه به حضورم بی اهمیت باشی"
صدای خنده کوتاه داهی کنار گردنش پیچید."خفه شو"
اما حتی همان غر زدن هم بیجان بود.
جونگکوک اخم کوچکی کرد
حالا که نزدیکتر نگاه میکرد، رنگ صورتش پریده بود
زیر چشمهاش خستگی نشسته بود
موهاش شلختهتر از همیشه بود.
و مهمتر از همه
اون برق همیشگی توی چشمهاش کمرنگ شده بود.
"چند ساعت خوابیدی؟"
داهی فوراً سرش را بلند کرد.
"سلام به تو هم"
"داهی"
"نمیدونم"
"نمیدونی یعنی چی؟"
"شاید چهار ساعت"
جونگکوک چند ثانیه خیره نگاهش کرد. " افتضاحی"
_ممنون
"این تعریف نبود"
_میدونم
داهی دوباره سرش رو روی شانهش گذاشت
و همونجا موند
بیحرکت.
جونگکوک آهسته نفسش رو بیرون داد
خسته بود.
اما چیزی که بیشتر آزارش میداد این بود که داهی هم خسته بود.
و باز هم داشت خودش رو مجبور میکرد ادامه بده
همان کار احمقانه همیشگی.
اطراف اتاق رو قفسه ها رو نگاه کرد، پر پرونده و آمار های فروش بود.
موهاش رو نوازش کرد و فکر میکرد.
_نکن سر پا میخوابم
"میدونم.."
فکری به سرش زد." بریم.."
_چی؟
"فقط باهام بیا"
_کجا؟
"از اینجا میبرمت"
داهی اطراف رو نگاه کرد." یه عالمه کار مونده"
"کار برام مهم نیس.. فقط بگو میای."
_آخه...
"داهی..
فقط اجازه تورو میخوام"
این لحن رو میشناخت، وقتی با این لحن حرف میزد یعنی تصمیمش رو گرفته.
بهش نگاه کرد و با تردید سرش رو تکون داد.
جونگکوک لبخند زد و وسایل داهی رو برداشت و دستش رو گرفت و با خودش بیرون کشوندش...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۱.۱k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط