{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پارت 40
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
با فضولی گفتم :< خب؟ >
جدی شده بود...برای اولین بار اعتراف کردم جذاب شده...تو این قالب مردونگی و جدیت!
ارسلان :< هیچی...وقتی همه دار و ندارمو ریختم پاش گذاشت رفت...مثل بقیه... >
دوباره خیره شد به دختره و گفت :< فقط یه چیزو فهمیدم...عشق واسه ما بچه فقیرا نیست... >
دیانا :< ولی تو که فقیر نیستی! >
برگشت سمتمو زل زد توی چشمام و با حرص گفت :< اون پسره رو میبینی کنارشه؟ >
به پسر کنار دستش خیره شدم...اه اه...یکی بیاد شلوارشو جمع کنه نیوفته از پاش!
دیانا :< خب؟ >
ارسلان :< چهارتا کارخونه داره...ولی من... >
دیگه ادامه نداد...با ناراحتی بهش خیره شدمو گفتم :< خودش به دست آورده؟ >
ارسلان :< نه..واسه باباشه... >
دیانا :< خب!خودش که زحمت نکشیده...پس چرا ناراحتی؟ >
ارسلان :< از این ناراحتم چرا همه آدمو بخاطر پول میخوان؟!مگه همه چی پوله؟ >
سعی کردم لحنم آروم کننده باشه :< ارسلان...نباید همچین فکری کنی...بجای فکر کردن به افکار منفی باید تلاش کنی...باید نشون بدی تو هم
میتونی!باید به اوج برسی و نشون بدی که خودت تنهایی تونستی به جایی برسی... >
ارسلان :< دارم تمام تلاشمو میکنم... >
داشتیم حرف میزدیم که با صدای یه دختر برگشتیم سمتش :< به...ببین کی اینجاست! >
دیدگاه ها (۰)

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 41 [ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀همون ...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 42 [ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀تک خن...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 39 [ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀بلند ...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 38 [ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀محراب...

Part:10                  my angelجوابی بهم نداد..دستام عرق ک...

in your eyes

Part:3                  my angleبا همهمه بیرون از اتاقم چشما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط