سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو💙🧡
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
### پارت ۵ — اون لحظهای که به بدن خودت برمیگردی ولی دلت… جا میمونه پیش یکی دیگه 😭🖤💛
کاکاشی بعد از کلی بررسی چاکرا، مدلهای عجیب، سوالات مسخره مثل
«وقتی تو بدن هم بودید به هم دست زدید؟(منظورش از اون کارای توی کتاباشه🙏🏻😇)»
که هر دو جیغ زدن «کاکاشییییی نهههههه!!»
بالاخره مهر برعکسسازی رو آماده کرد.
نور آبی قوی پیچید دورشون…
یک لحظه بدنهاشون لرزید…
و چشمهاشون محکم بسته شد.
سه… دو… یک…
بووم—
ناروتو چشمهاشو باز کرد.
بازوی خودش.
پوست خودش.
موهای آشفتهی خودش.
اون انرژی آتشین همیشگی که فقط مال خودش بود.
ناروتو با خندهی پهن:
«یییییس! برگشتم! بالاخره!»
ساسوکه هم چند قدم عقب رفت، دستشو بالا آورد، انگشتهاشو تکون داد…
سرش رو کمی چرخوند…
نفس عمیق…
«خوب شد برگشتم.»
ولی…
اینجایی که باید *لبخند واقعی* باشه…
آرومتر شد.
کمرنگتر.
همون لحظهای که هیچکدوم نمیخواستن اعتراف کنن:
یه چیزی کم شده.
نه بدن طرف.
نه چاکرای طرف.
یه چیزی عمیقتر.
چیزی که تو ۲۴ ساعت از هم یاد گرفته بودن:
- ضربان قلب هم وقتی عصبی میشه
- مدل خوابیدن هم
- صدای نفس کشیدن هم
- گرمای کنار هم بودن
- اینکه کنار هم… عجیب راحت بودن
- و اینکه… این نزدیکی یه چیز خطرناک به جا گذاشته
ناروتو سریع برگشت طرف دیگه، لبخند زورکی:
«خب… ممنون ساسوکه! میبینمت!»
ساسوکه هم خشک و رسمی:
«آره. مراقب باش احمق...»
ولی هر دو وقتی داشتن راه میرفتن بیرون…
یه لحظه همدیگه رو یواش نگاه کردن.
طوری که خودِ خودشون هم نفهمیدن چرا نگاه طولانی شد.
وقتی ناروتو رفت، ساسوکه داشت نفسشو آهسته بیرون میداد.
چیزی ته سینهاش سنگینی میکرد.
وقتی ساسوکه رفت، ناروتو هم نوچ کرد:
«اوف… چرا انگار… کم دارم؟»
کاکاشی پشت سرشون:
«عشششششق… اخه چرا شما دوتا لجباز نمیخواید بفهمید؟ :)»
ولی هیچکدوم نشنیدن!
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
### پارت ۵ — اون لحظهای که به بدن خودت برمیگردی ولی دلت… جا میمونه پیش یکی دیگه 😭🖤💛
کاکاشی بعد از کلی بررسی چاکرا، مدلهای عجیب، سوالات مسخره مثل
«وقتی تو بدن هم بودید به هم دست زدید؟(منظورش از اون کارای توی کتاباشه🙏🏻😇)»
که هر دو جیغ زدن «کاکاشییییی نهههههه!!»
بالاخره مهر برعکسسازی رو آماده کرد.
نور آبی قوی پیچید دورشون…
یک لحظه بدنهاشون لرزید…
و چشمهاشون محکم بسته شد.
سه… دو… یک…
بووم—
ناروتو چشمهاشو باز کرد.
بازوی خودش.
پوست خودش.
موهای آشفتهی خودش.
اون انرژی آتشین همیشگی که فقط مال خودش بود.
ناروتو با خندهی پهن:
«یییییس! برگشتم! بالاخره!»
ساسوکه هم چند قدم عقب رفت، دستشو بالا آورد، انگشتهاشو تکون داد…
سرش رو کمی چرخوند…
نفس عمیق…
«خوب شد برگشتم.»
ولی…
اینجایی که باید *لبخند واقعی* باشه…
آرومتر شد.
کمرنگتر.
همون لحظهای که هیچکدوم نمیخواستن اعتراف کنن:
یه چیزی کم شده.
نه بدن طرف.
نه چاکرای طرف.
یه چیزی عمیقتر.
چیزی که تو ۲۴ ساعت از هم یاد گرفته بودن:
- ضربان قلب هم وقتی عصبی میشه
- مدل خوابیدن هم
- صدای نفس کشیدن هم
- گرمای کنار هم بودن
- اینکه کنار هم… عجیب راحت بودن
- و اینکه… این نزدیکی یه چیز خطرناک به جا گذاشته
ناروتو سریع برگشت طرف دیگه، لبخند زورکی:
«خب… ممنون ساسوکه! میبینمت!»
ساسوکه هم خشک و رسمی:
«آره. مراقب باش احمق...»
ولی هر دو وقتی داشتن راه میرفتن بیرون…
یه لحظه همدیگه رو یواش نگاه کردن.
طوری که خودِ خودشون هم نفهمیدن چرا نگاه طولانی شد.
وقتی ناروتو رفت، ساسوکه داشت نفسشو آهسته بیرون میداد.
چیزی ته سینهاش سنگینی میکرد.
وقتی ساسوکه رفت، ناروتو هم نوچ کرد:
«اوف… چرا انگار… کم دارم؟»
کاکاشی پشت سرشون:
«عشششششق… اخه چرا شما دوتا لجباز نمیخواید بفهمید؟ :)»
ولی هیچکدوم نشنیدن!
- ۳.۱k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط