سلاممممم part
سلاممممم part 11
بعد از چند دیقه پانسمان تموم شد و تهیونگ بلند شد و شروع به پوشیدن لباس کرد
ا.ت: جایی میخوای بری
ته: باید برم دنبال اون محموله نمیتونم بزارم پدر بزرگ از دستم نا امید بشه
ا.ت : دیوونه شدی حتی منم که هیچی از مافیا نمیدوم میتونم بفهمم نباید الان بری
ته : مجبورم
ا.ت : خواهش میکنم فقط اینبار رو به حرفم گوش کن تو الان فقط باید استراحت کنی
ته: باش ...
ته و ا.ت روی تخت خوابیدن صبح
ته: من زود تر از خواب بیدار شدم انگار از وقتی ا.ت کنارم میخوابه کابوس هام از بین رفتن دیگه شب هارو راحت و اروم میخوابیدم و صبح ها بیدار میشدم و دباره خودم رو در حالی میدیدم که به ا.ت خیره شدم نکنه دارم دیوونه میشم
ا.ت : صبح که بیدار شدم دیدم ته همینجوری بهم خیره شده اخم کوچیکی کردم و گفتم
بهت یاد ندادن به یه خانم اینجوری خبره نشی
ته: خانم نه یه دختر ۱۹ ساله
ا.ت : خیلی پرورویی
ته : ممنون بابت دیشب
ا.ت : اوهو پس تو معذرت خواهی هم بلدی به هر حال خواهش میکنم من هنوز بهت مدیونم
ته : بریم پایین صبحانه بخوریم
ا.ت ویو: من و ته هردو رفتیم پایین و سر میز صبحانه نشیتیم اما فقط مادر بزرگ ته سر میز بود به ما سلام کرد و گفت
م.ت: ته عزیزم پدربزرگت گفت امروز نمیخواد بری شرکت
ته: اما باید محموله رو پیگیری کنم
م.ت : به نظرم بهتره چند روزی اونجا افتابی نشی تازه میتونی چند روزی قبل از نامزدیتون با ا.ت باشی
با این حرف مادربزرگ دستم یخ کرد من دستی دستی دارم خودم رو بدبخت میکنم پدربزرگ ته الان خیلی عصبانیه اگه بفهمه من بهشون دروغ گفتم حتما من رو میکشن و....
چند روزی گذشت تهیونگ و من این چند روز همش توی عمارت بودیم اون داشت دیوونه میشد مادربزرگش میگفت اون تاحالا هیچوقت بدون کار نبوده چون از بچگی وارد مافیا شده بود برای همین دیگه نمیتونستم تو این حالت ببینمش تصمیم گرفتم بهش بگم بریم بیرون اخه خودمم حوصلم سر رفته بودد
ته تو بالکن بود و داشت سیار میکشید رفتم سمتش و در زدم
ته : بیا تو
ا.ت: رفتم تو و سیگار خوی دستش رو دیدم ازش گرفتم و از بالکن انداختمش پایین اما انگار از حرکتم خوشش نیومد و سریع مچ دستم و گرفت
ته: دیگه اینکار رو نکن هیچوقت
ا.ت : تو هم دیگه جلوی من سیگار نکش هیچوقت
ته: چی میخوای که اومدی
ا.ت : من حوصلم سر رفته دارم تو این خونه مثل دیوونه ها میشم میخوام برم بیرون
ته: نمیشه
ا.ت :چرا
ته عصبانی بودم و ا.ت داشت میرفت رو مخم مچ دستشو محکم تر گ فتم و گفتن
ته: مثل اینکه یادت رفته من تورو از بابات خریدم
ا.ت : خب که چی دلیل نمیشه که توی این خونه بپوسم
ته: ا.ت نرو رو مخم حوصله ندارم
ا.ت: لطفا خب اصان خودت منو ببر
ته: کجا
ا.ت :هرجا اصان بریم بستنی بخوریم چشمکی زدم و گفتم ناسلامتی من قراره نامزدت بشما
بعد از چند دیقه پانسمان تموم شد و تهیونگ بلند شد و شروع به پوشیدن لباس کرد
ا.ت: جایی میخوای بری
ته: باید برم دنبال اون محموله نمیتونم بزارم پدر بزرگ از دستم نا امید بشه
ا.ت : دیوونه شدی حتی منم که هیچی از مافیا نمیدوم میتونم بفهمم نباید الان بری
ته : مجبورم
ا.ت : خواهش میکنم فقط اینبار رو به حرفم گوش کن تو الان فقط باید استراحت کنی
ته: باش ...
ته و ا.ت روی تخت خوابیدن صبح
ته: من زود تر از خواب بیدار شدم انگار از وقتی ا.ت کنارم میخوابه کابوس هام از بین رفتن دیگه شب هارو راحت و اروم میخوابیدم و صبح ها بیدار میشدم و دباره خودم رو در حالی میدیدم که به ا.ت خیره شدم نکنه دارم دیوونه میشم
ا.ت : صبح که بیدار شدم دیدم ته همینجوری بهم خیره شده اخم کوچیکی کردم و گفتم
بهت یاد ندادن به یه خانم اینجوری خبره نشی
ته: خانم نه یه دختر ۱۹ ساله
ا.ت : خیلی پرورویی
ته : ممنون بابت دیشب
ا.ت : اوهو پس تو معذرت خواهی هم بلدی به هر حال خواهش میکنم من هنوز بهت مدیونم
ته : بریم پایین صبحانه بخوریم
ا.ت ویو: من و ته هردو رفتیم پایین و سر میز صبحانه نشیتیم اما فقط مادر بزرگ ته سر میز بود به ما سلام کرد و گفت
م.ت: ته عزیزم پدربزرگت گفت امروز نمیخواد بری شرکت
ته: اما باید محموله رو پیگیری کنم
م.ت : به نظرم بهتره چند روزی اونجا افتابی نشی تازه میتونی چند روزی قبل از نامزدیتون با ا.ت باشی
با این حرف مادربزرگ دستم یخ کرد من دستی دستی دارم خودم رو بدبخت میکنم پدربزرگ ته الان خیلی عصبانیه اگه بفهمه من بهشون دروغ گفتم حتما من رو میکشن و....
چند روزی گذشت تهیونگ و من این چند روز همش توی عمارت بودیم اون داشت دیوونه میشد مادربزرگش میگفت اون تاحالا هیچوقت بدون کار نبوده چون از بچگی وارد مافیا شده بود برای همین دیگه نمیتونستم تو این حالت ببینمش تصمیم گرفتم بهش بگم بریم بیرون اخه خودمم حوصلم سر رفته بودد
ته تو بالکن بود و داشت سیار میکشید رفتم سمتش و در زدم
ته : بیا تو
ا.ت: رفتم تو و سیگار خوی دستش رو دیدم ازش گرفتم و از بالکن انداختمش پایین اما انگار از حرکتم خوشش نیومد و سریع مچ دستم و گرفت
ته: دیگه اینکار رو نکن هیچوقت
ا.ت : تو هم دیگه جلوی من سیگار نکش هیچوقت
ته: چی میخوای که اومدی
ا.ت : من حوصلم سر رفته دارم تو این خونه مثل دیوونه ها میشم میخوام برم بیرون
ته: نمیشه
ا.ت :چرا
ته عصبانی بودم و ا.ت داشت میرفت رو مخم مچ دستشو محکم تر گ فتم و گفتن
ته: مثل اینکه یادت رفته من تورو از بابات خریدم
ا.ت : خب که چی دلیل نمیشه که توی این خونه بپوسم
ته: ا.ت نرو رو مخم حوصله ندارم
ا.ت: لطفا خب اصان خودت منو ببر
ته: کجا
ا.ت :هرجا اصان بریم بستنی بخوریم چشمکی زدم و گفتم ناسلامتی من قراره نامزدت بشما
- ۶.۹k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط