{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلاممممم یکم دیروقته

سلاممممم یکم دیروقته
part 10::راستش من این پارت رو قبلا نوشته بودم و فکر میکردم گزاشتم


ته ویو:دیشب بر خلاف شب های دیگه تونستم یکم بیشتر بخوابم با اینکه جام تنگ بود
برام عجیب بود من چرا دارم به این دختر کمک میکنم چطوری کنارش خوابیدم چطوری دیروز با اینکه شیشه ی ماشین عزیزم و شیکوند نکشتمش و....
که ا.ت بیدار شد
ا.ت: سلام
ته: سلام گشنته ؟
ا.ت: اوهوم
ته پس بلند شو بریم صبحاته بخوریم
ا.ت : اما پدر بزرگ و مادربزرگت
ته: بهشون میگم دلم نیومد بزارم بری و.. از این چیزا دیگه پاشو اما اول به خدمتکار گفتم برات یه لباس بهتر بیاره اون رو بپوش
ا.ت :باشه
بعد از چند دیقه ا.ت و تهیونگ به پایین رفتن و دیدن پدر بزرگ و مادربزرگ پای میز صبحانه هستند و سلام کردند و رفتن نشستن
که پدر بزرگ پرسید
پ.ت : تهیونگ مگه دیشب ا.ت رو نبردی خونه خودش
ته: چرا ولی نتونستن دوری شو تحمل کنم برای همین تصمیم گرفتم حالا که شما میدونید چند روزی پیش خودم بمونه
پ.ت : خوبه چون به نظرم بهتره که همسره اینده ی جانشین مافیا تنها تو شهر ول نچرخه
و بعد پدر بزرگ و مادر بزرگ رفتند
ته به ا.ت گفت
ته :من باید برم شرکت تو اینجا بمون
ا.ت : نمیشه نری
ته : دلت برام تنگ میشه
ا.ت : نه دیوونه اینجا یکم معذبم
ته : زود برمیگردم
ا.ت :باش
ته: فعلا و خرابکاری نکن
دیدگاه ها (۲)

سلاممممممم شرمنده دیشب نزاشتمpart 10 ا...

سلاممممم part 11 بعد از چند دیقه پانسمان تموم شد و تهیونگ ...

دلم نیومد نزارمممم part : 9 تهیون بستنی و اب رو به...

part8 دوستان شرمنده اگه بد میشهتهیونگ به سمت ا.ت ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط