سلاممممممم شرمنده دیشب نزاشتم
سلاممممممم شرمنده دیشب نزاشتم
part 10
ا.ت ویو:بعد از رفتن تهیونگ یکم در و بر خونه گشتم و با مادربزگ تهیونگ صحبت کردم و کمی هم خوابیدم ساعت نزدیک ۱۰ شب بود مثلا تهیونگ گفته بود که زود برمیگرده اما کمکم داشتم نگران میشدم نمیدونم چرا باید برای اون نگران باشم ولی میتونستم از چهره ی مادربزرگ هم ببینم که نگرانه تا اینکه پدر بزرگ به خونه اومد و مادربزرگ با عجله رفت سمتش و گفت پس تهیونگ کوش
پ.ت : فرستادمش محموله ی اسلحه رو تحویل بده گفت که تا قبل شام برمیگرده
م.ت : تروخدا برو دنبالش دارم نگران میشم
ا.ت ویو: با حرف های اونا نگرانیم بیشتر شد پدربزرگ هم همینجوری نگران بود و به گوشی تهیونگ زنگ میزد تا اینکه بلاخره تهیونگ با بازوی تیر خورده برگشت خونه
پ.ت : معلوم هست کجاییی (( با داددد))
ته: محموله رو ازم زدن
پ.ت: احمق بیعرضه از اول نباید تورو میفرستادم
ته: .....
پ.ت: از جلو چشام گمشو فعلا نمیخوام ببینمت
ته: چشم
ا.ت : سریع به سمت تهیونگ دویدم و کمکش کردم تا بیاد تو خونه که ببرمش تو اتاقش و گفتم
ا.ت: لطفا تمومش کنید اون زخمیه
م.ت : ا.ت عزیزم تهیونگ رو ببر اتاقش
ا.ت : چشم بیا بریم به تهیونگ کمک کردم و بردمش توی اتاقش و کتش رو دراوردم که گفت
ته: من یه احمقم اخه چطوری گذاشتم اونا محوله رو ازم بدزدن
ا.ت: تهیونگ بس کن تو مقصر نیستی
ته: اخه تو چی میدونی معلومه که من مقصرم به وضعم نگاه کن من ضعیفم اصان چرا دارم اینارو به تو میگم من دو روزه تو رو دیدم اصان از کجا معلوم تو جاسوس نباشی ا.ت : انگشتم رو روی لب هاش گذاشتم و گفتم شششش بسه تو خسته ای بیا اول زخمت رو پانسمان کنیم بعد میتونیم صحبت کنیم
تهیونگ نشست روی تخت و ا.ت هم یک بانداج برداشت و بهش گفت تیشرتت رو درار
ته: اونوقت چرا ؟
ا.ت نترس من هول بدن تو نیستم میخوام زخمت رو پانسمان کنم
ته اروم تیشرتش رو در اورد و ا.ت شروع به پانسمان زخمش کرد
ته: ات شروع به پانسمان زخمم کرد معمولا به هیچکس اجازه نمیدم اینکار رو بکنه چون از ضعیف نشون دادن خودم متنفرم اما اون چرا اون فرق داشت نمیدونم چرا الان نمیتونم از خیره شدن به لباش دست بردارم اخه چرا ولی نه نباید ضعف نشون بدم وو..... ادامه داره
part 10
ا.ت ویو:بعد از رفتن تهیونگ یکم در و بر خونه گشتم و با مادربزگ تهیونگ صحبت کردم و کمی هم خوابیدم ساعت نزدیک ۱۰ شب بود مثلا تهیونگ گفته بود که زود برمیگرده اما کمکم داشتم نگران میشدم نمیدونم چرا باید برای اون نگران باشم ولی میتونستم از چهره ی مادربزرگ هم ببینم که نگرانه تا اینکه پدر بزرگ به خونه اومد و مادربزرگ با عجله رفت سمتش و گفت پس تهیونگ کوش
پ.ت : فرستادمش محموله ی اسلحه رو تحویل بده گفت که تا قبل شام برمیگرده
م.ت : تروخدا برو دنبالش دارم نگران میشم
ا.ت ویو: با حرف های اونا نگرانیم بیشتر شد پدربزرگ هم همینجوری نگران بود و به گوشی تهیونگ زنگ میزد تا اینکه بلاخره تهیونگ با بازوی تیر خورده برگشت خونه
پ.ت : معلوم هست کجاییی (( با داددد))
ته: محموله رو ازم زدن
پ.ت: احمق بیعرضه از اول نباید تورو میفرستادم
ته: .....
پ.ت: از جلو چشام گمشو فعلا نمیخوام ببینمت
ته: چشم
ا.ت : سریع به سمت تهیونگ دویدم و کمکش کردم تا بیاد تو خونه که ببرمش تو اتاقش و گفتم
ا.ت: لطفا تمومش کنید اون زخمیه
م.ت : ا.ت عزیزم تهیونگ رو ببر اتاقش
ا.ت : چشم بیا بریم به تهیونگ کمک کردم و بردمش توی اتاقش و کتش رو دراوردم که گفت
ته: من یه احمقم اخه چطوری گذاشتم اونا محوله رو ازم بدزدن
ا.ت: تهیونگ بس کن تو مقصر نیستی
ته: اخه تو چی میدونی معلومه که من مقصرم به وضعم نگاه کن من ضعیفم اصان چرا دارم اینارو به تو میگم من دو روزه تو رو دیدم اصان از کجا معلوم تو جاسوس نباشی ا.ت : انگشتم رو روی لب هاش گذاشتم و گفتم شششش بسه تو خسته ای بیا اول زخمت رو پانسمان کنیم بعد میتونیم صحبت کنیم
تهیونگ نشست روی تخت و ا.ت هم یک بانداج برداشت و بهش گفت تیشرتت رو درار
ته: اونوقت چرا ؟
ا.ت نترس من هول بدن تو نیستم میخوام زخمت رو پانسمان کنم
ته اروم تیشرتش رو در اورد و ا.ت شروع به پانسمان زخمش کرد
ته: ات شروع به پانسمان زخمم کرد معمولا به هیچکس اجازه نمیدم اینکار رو بکنه چون از ضعیف نشون دادن خودم متنفرم اما اون چرا اون فرق داشت نمیدونم چرا الان نمیتونم از خیره شدن به لباش دست بردارم اخه چرا ولی نه نباید ضعف نشون بدم وو..... ادامه داره
- ۴.۸k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط