پرونده ی همون دختر رو میز کارم بود برداشتمش
پرونده ی همون دختر رو میز کارم بود برداشتمش
_خب ببینم قضیه از چه قراره
نام: حلما
نام خانوادگی :....
تاریخ تولد : 1390/12/14
چی؟ یعنی این دختر فقط چهارده سالشه؟!!! راستی چرا نام خانوادگیش جلوش خالیه شونه ایی بالا انداختم حتما فامیلیش رو نمیدونن
خدا بهش رحم کرده وگرنه اگه ارتفاع یکم بیشتر بود مطمئنا مرده بود هعی خدا خیلی خسته بودم به سمت کاناپه ی اتاقم رفتم تا یکم استراحت کنم
( حلما)
چشمامو به سختی باز کردم تار میدیدم چندبار پلک زدم تا واضحتر ببینم اولین چیزی که دیدم سقف سفید بود بعدشم سرمی که به دستم زده بود
اشک از چشمام میرخت
_خدایا خودت اینطوری سرنوشتم و رقم زدی حالا هم که میخوام بیام پیشت اینطوری میکنی چرا آخه مگه گناه من چی بود ها؟
همون لحظه پرستار وارد شد
_ اِ خانم کوچولو بهوش اومدی؟؟ وایسا ببینم چرا گریه میکنی سرت درد میکنه؟؟
تا این حرفو زد یه درد بدی تو سَرم پیچید اونقد درگیر بدبختی هام بودم که متوجهش نشدم رو به پرستار با چشمای بارونی گفتم
_سَرم داره میترکه
ودوباره زدم زیر گریه
با چشمایی که ترحم توشون موج می زند گفت
_بهتر میشی وایسا یه مسکن و آرامبخش داخل سِرمت بزنم حالت بهتره میشه
روی لبم پوزخند کم جونی نشست تو دلم گفتم
_ای کاش آرامبخشی هم بود تا درد های روحمو بهتر کنه هه
وپلکام روی هم افتاد...
(سیاوش)
با صدای در اتاق کارم بیدار شدم همونطورکه نشستم روی کاناپه گفتم
_بفرمایید
خانم نیکنام وارد اتاق شد ( پرستار حلما)
_آقای دکتر حلما بهوش اومده اما بخاطر ضربه ای که به سرش خورده مجبور شدم بهش آرامبخش بزنم
با خونسردی و نگاهی خالی از حسی گفتم
_خوبه بعد از اینکه اثر آرامبخش رفت صدام کن
از سردی نگام لزرید
_بله آقای دکتر
این دختر فکرم رو درگیر خودش کرده اما دوست دارم هرچه زودتر بفهمم چرا از ساختمون همین بیمارستان افتاده و از همه مهم تر چجوری رفته رو پشت بوم بیمارستان آخه در قفل بوده
(حلما)
چشمام رو باز کردم ایندفعه خبری از اون سردرد وحشتناک نبود فقط یه درد خفیف تو سرم بود
دور و برم رو نگاه کردم یه لحظه یه مرد قد بلند با موهایی که دیگه تقریبا خاکستری رنگ شده بود با چشمایی مشکی رنگ دماغی قلمی لبی نازک با چین و چروک های کمی که رو صورتش بود رو دیدم با چشمایی خالی از حسی چرا اینطوری نگام میکنه،، یهو به حرف اومد
_خب دخترم چطوری سرت درد میکنه؟
دخترم؟ هه چقدر جالب اولین کسی هست که بهم میگه دخترم
با دستی که جلوی چشمام تکون میخورد بیخیال افکارم شدم
_حواست کجاست دختر جون؟
_ها!؟ هیچی چیزی گفتی؟
یه لحظه تعجب تو چشماش رو دیدم اما سریع به خودش اومد
_گفتم که درد داری
_شما مفتشی؟!
چطور بود؟ 🌹❤️
_خب ببینم قضیه از چه قراره
نام: حلما
نام خانوادگی :....
تاریخ تولد : 1390/12/14
چی؟ یعنی این دختر فقط چهارده سالشه؟!!! راستی چرا نام خانوادگیش جلوش خالیه شونه ایی بالا انداختم حتما فامیلیش رو نمیدونن
خدا بهش رحم کرده وگرنه اگه ارتفاع یکم بیشتر بود مطمئنا مرده بود هعی خدا خیلی خسته بودم به سمت کاناپه ی اتاقم رفتم تا یکم استراحت کنم
( حلما)
چشمامو به سختی باز کردم تار میدیدم چندبار پلک زدم تا واضحتر ببینم اولین چیزی که دیدم سقف سفید بود بعدشم سرمی که به دستم زده بود
اشک از چشمام میرخت
_خدایا خودت اینطوری سرنوشتم و رقم زدی حالا هم که میخوام بیام پیشت اینطوری میکنی چرا آخه مگه گناه من چی بود ها؟
همون لحظه پرستار وارد شد
_ اِ خانم کوچولو بهوش اومدی؟؟ وایسا ببینم چرا گریه میکنی سرت درد میکنه؟؟
تا این حرفو زد یه درد بدی تو سَرم پیچید اونقد درگیر بدبختی هام بودم که متوجهش نشدم رو به پرستار با چشمای بارونی گفتم
_سَرم داره میترکه
ودوباره زدم زیر گریه
با چشمایی که ترحم توشون موج می زند گفت
_بهتر میشی وایسا یه مسکن و آرامبخش داخل سِرمت بزنم حالت بهتره میشه
روی لبم پوزخند کم جونی نشست تو دلم گفتم
_ای کاش آرامبخشی هم بود تا درد های روحمو بهتر کنه هه
وپلکام روی هم افتاد...
(سیاوش)
با صدای در اتاق کارم بیدار شدم همونطورکه نشستم روی کاناپه گفتم
_بفرمایید
خانم نیکنام وارد اتاق شد ( پرستار حلما)
_آقای دکتر حلما بهوش اومده اما بخاطر ضربه ای که به سرش خورده مجبور شدم بهش آرامبخش بزنم
با خونسردی و نگاهی خالی از حسی گفتم
_خوبه بعد از اینکه اثر آرامبخش رفت صدام کن
از سردی نگام لزرید
_بله آقای دکتر
این دختر فکرم رو درگیر خودش کرده اما دوست دارم هرچه زودتر بفهمم چرا از ساختمون همین بیمارستان افتاده و از همه مهم تر چجوری رفته رو پشت بوم بیمارستان آخه در قفل بوده
(حلما)
چشمام رو باز کردم ایندفعه خبری از اون سردرد وحشتناک نبود فقط یه درد خفیف تو سرم بود
دور و برم رو نگاه کردم یه لحظه یه مرد قد بلند با موهایی که دیگه تقریبا خاکستری رنگ شده بود با چشمایی مشکی رنگ دماغی قلمی لبی نازک با چین و چروک های کمی که رو صورتش بود رو دیدم با چشمایی خالی از حسی چرا اینطوری نگام میکنه،، یهو به حرف اومد
_خب دخترم چطوری سرت درد میکنه؟
دخترم؟ هه چقدر جالب اولین کسی هست که بهم میگه دخترم
با دستی که جلوی چشمام تکون میخورد بیخیال افکارم شدم
_حواست کجاست دختر جون؟
_ها!؟ هیچی چیزی گفتی؟
یه لحظه تعجب تو چشماش رو دیدم اما سریع به خودش اومد
_گفتم که درد داری
_شما مفتشی؟!
چطور بود؟ 🌹❤️
- ۴.۲k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط