{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدم،، خانواده،، عشق،، محبت،،، زندگی...

آدم،، خانواده،، عشق،، محبت،،، زندگی...

چرا با این کلمات انقدر غریبه ام؟
چرا تو دایره ی لغات من جایی ندارن؟

شاید بخاطر اینه که خانواده ای
نداشتم؟

یا اینکه چون محبتی ندیدم که بخوام درکش کنم؟

یا شایدم چون کسی رو نداشتم که بهم عشق بورزه

آره خب، آدمی که این چیزا رو تجربه نکرده باشه نمیتونه زنده بمونه مگه نه؟ مگه جمع عشق و محبت و خانواده نمیشه زندگی؟...
پس اگه هیچکدوم از اینا نباشه میشه مرگ...
با چشمای بی فروغم نگاهی به پایین پاهایم انداختم ارتفاع اونقدر زیاد نبود اما جای دیگری هم نداشتم پوزخند تلخی رو لب هایم جا خشک کرد چقدر بی کس و بی پناه شده بودم نگاهم هنوز به پایین بود يکدفعه یه دختر ۴ یا ۵ ساله توجهم رو جلب کرد یکی از دستاش داخل دست ظریف مادرش و آن یکی دستش در دستان تنومند پدرش ایندفعه لبخندی زدم اما تلخیش مثل آن درد نداشتن پناه بود هه

هیچوقت مادری نداشتم که محبت مادرانه اش رو خرجم کنه بجاش فحش هایی رو داشتم که برای دزدین یه تیکه نون نصیبم میشد

هیچوقت پدری نداشتم که حمایتگرم باشه اما بجاش کتک هایی رو داشتم که بخاطر بی پناهیم میخوردم

خدا خیلی تبعیض قائل میشه بین بنده هاش چون یکی مثل من از روزی که به دنبا میاد بدبختی و زجر میکشه تا روزی که بمیره

یکی هم از تولدش تو پول و محبت عشق غرق میشه

دیگه وقتش بود پاهام به سمت جلو حرکت کردن اما هنوزم نگاهم به اون دختر بچه ی خوشبخت بود هه! چه جالب کاملا متضاد من بود یه آن زیر پام خالی شده موهام مثل چتر نجات سعی داشت رو هوا معلق نگهم دارن چه تلاش بیهوده ایی چه زندگی تلخی شاید بتونم با این کار به آرامش برسم...


_آقای دکتر وضعیت بیمار وخیمه اما جای امیدی هست

_بسیار خب هرچه زودتر اتاق عمل رو آماده کنید!
_چشم

( سیاوش)

چرا یه دختر بچه به این کوچیکی باید از ساختمون پرت بشه پایین؟!

بیخیال افکارم شدم اَه حواست کجاست سیاوش این همه آدم اتفاقی از ساختمون پرت میشن پایین اینم یکی مثل هموناس الان اون دختر بچه به تو نیاز داره تا نجاتش بدی

(سه ساعت بعد داخل اتاق عمل)

خسته و کوفته از اتاق عمل بیرون اومدم نگاهی به سالن انتظار کردم هیچکس داخل سالن نبود آخه چجوری؟؟ شونه هام رو بالا انداختم حتما خانواده اش هنوز خبر دار نشدن به سمت اتاقم راه افتادم هنوز فکرم درگیر اون دختر کوچولو بود
پرونده‌ی همون دختر رو میز کارم بود برداشتمش
_خب ببینم قضیه از چه قراره


چطور بود؟

خیلی ممنونم با اصلا فک نمیکردم حمایت بشه ممنون❤️💋
دیدگاه ها (۰)

پرونده ی همون دختر رو میز کارم بود برداشتمش _خب ببینم قضیه ا...

سلامیسنا هستم اولین پستی هس که میذارم من قصد فعالیت نداشتم ا...

ویو: ویکتورچشم‌هام رو باز کردم.دست‌هام بسته بود و توی یه اتا...

بیا پایین کپشنبچه ها چون میخوام با یکی ست کنم یه مدتی تانجیر...

کوک شوهر کینه ای Part 90

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_10دستشو کشیدم به سمت اتاق بر...

★彡   Part 26 彡★ وارد اتاقم که شدیم، با گرمای شدید مواجه شدم....

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_30نیشخندی زدم با ی حرکت خودم...

خاطرات عشق ما 1ویو سوهی + داخل اتاقم بودم و داشتم کتاب میخون...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_16توی سایت انواع مدل هارو با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط