{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خوب روزی بود روزگاری پسری بود سر ب زیر ک خانوادش یکی رو و

خوب روزی بود روزگاری پسری بود سر ب زیر ک خانوادش یکی رو واسش نشون کرده بودند ک البت داستانه مال شش سال قبله خلاصه....و خانواده دختره هم تمایل زیادی ب پسره داشتند القصه تقدیر اینچنین شد که پسره رو به دختره نزدیک کنن و نشون به این نشون ک حلقه ببرند و به انگشت دختره کنن که اینچنین هم شد و ما هم بی خبر از اینکه زیر سر دختره بلند شده و با نفر دیگری ارتباط داره و توی این مدت ما همیشه بخاطر این دختر ی پامون تو این شهر بود و ی پامون تو شهر خودمون و چهار ماه بیشتر طول نکشید که ما حلقه را از دست این دختره بیرون اووردیم و وصله ی خوبی برای ما نبود یعنی تنش به تن ما نمیخورد توی این مدتی که باهاش بودیم یه خونه ی کوچیکی هم واسش شروع ب ساخت کردیم ک بعد از چهار ماه متوقفش کردیم و نصیب داداش ما شد و راهی خدمت شدیم ما رو اعزام کردن به خاش سیستان ی جای بد اب و هوا با روحیم اول سازگار نبود ولی ساختیم البته با شیطنت فراوان که همه را دچار اختلال کرده بودیم اموزشی تموم شد ما رو اعزام کردن به اهواز بعد از اهواز منو به مرز فرستادن اونجا امکانات نبود مثل انسانهای اولیه زندگی میکردن من فقط س روز دووم اوردم بعدش نقشه فرار به سرم زد دور تا دور پادگان رو سیم خاردار کشیدن و فقط ی جای اونو واسه رفت و امد مسول اشپزخونه گذاشته بودند که منتهی میشد به دسشویی و بعد به رودخانه ی پر از اب من فقط میتونستم از اون رودخونه عبور کنم زمستون هم بود ولی عمق اب هم اصلا مشخص نبود و شنا همنداشتم و بدتر از همه ی نور افکنای بزرگ که میچرخیدن و گشتیای مسلحی ک برای مرز گذاشته بودن و همه مسلح روی برجک پادگان نگهبانی میدادن و بدتر از همه واق واق سگهایی که اونطرف رودخونه بود خلاصه من نقشش رو کشیدم که باید برم و از ی سرباز پرسیدم که گشتیه کنار اشپزخونه کیه گفت امشب منم گفت چطور گفتم هیچی خیلی هم خوبه چون اگع من اونشب از اون قسمت فرار میکردم اون مسول بود خلاصه شب شد و من کفشم بیرون اووردم و دمپایی پلاستیکی پوشیدم و ظرف غذای شامو برداشتم و رفتم سمت اشپزخونه ظرفو بهش دادم گفت منتظر بمون تا سیب زمینی کباب کنم گفتم باشه و ب محض رفتن ب داخل اشپزخونه رفتم تو مسیر رودخونه و خودمو ارووم رو اب انداختم خیلی سرد بود وختی وارد شدم پر سنگ بود و پام تو اب رو سنگ بود تا وسطاش ک رفتم زیر پام خالی شدو اب دقیقا تا زیر گلوم امد فکر کردم غرق شدم لی هیج سرو صدا نکردم خیلی ارووم عرض رودخونه رو طی کردم ولی چون زیر پام خالی شد دمپاییم رو تو اب گم کردم تا اووومدم اینور رودخونه با واق واق گله ی سگ مواجه شدم و سریع خودمو پایین اووردم چون وختی خودتو پاییین بیاری و نترسی سگا رم میکنن ب محض واق واقاشن چراغا سریع حرکت دادن و من خوابیدم و هوا خیلی تار بود و متوجه نشدن پای برهنه با سرعت زیاد توی زرعه خشکیده ی ذرت پامو سنگ کرده بود ک عیچ اثری از درد نبود و پر از سنگریزه و خاشاکبود با دلهره ی زیاد بعد از یک ساعت فراز و نشیب و دلهره خودمو رسوندم به جاده اصلی ساعت ١١ شب بود هوا تاریک و سرد و پای برهنه ای ک پر از خاشاک بود و هیچ ماشینی نمی ایساد پای برهنمو میذاشت کناره جاده تا پیدا نباشه شاید با ایستن ولی ن فایده نداشت تا ی پراید وایساد منم ترسیده بودم گف تم باید نلرزم و با وقار صحبت کنم شاید اذیت کنه که متاسفانه اون ترسید و فرار کرد بعد ی تاکسی اومدو منو سوار کرد و متوجه پای برهنه من شده بود گفت اینجا جیم زدن عادیه تا رفتم شهر این بنده خدا رفت اون موقع شب دمپاییی گرفت و وختی توی شعر اومدیم اونموقع شب یادمه رفتم سوپر مارکت و کنارش میوه فروشی هم بود تا میتونستم سیب گرفتم و رفتم ی مسافرخونه و صبح بلند شدم با همون لباس رفتم تو اون ش هر و ی دست لباس گرفتم و اون لباسو همونجا انداختم تو سطل اشغال کنار مغازه بعد رفتم ترمیناله دزفول و دو ت مرغ عشق گرفتم و سوار اتوبوس شدم اومدم عسلویه و از اینجا هم رفتم خونه و اونا هم از فرار من خبر داشتن و همه گریع میکردن هیلی واسم جالب بود
دیدگاه ها (۱)

کیک

[۶/۵،‏ ۱:۴۷] Fateme: رفتم شب کنار زمین فوتبال موتورو رو جک ز...

خیلی دوسش دارم

فیک دختر گل فروش پارت یکویو کوک ۳ ماه مادرم مرده حالم اصلا خ...

آرزو میکنم هیچ ای کاشی تو زندگیم نباشه...🫠 ۳۶۵ روز ب سنم اض...

P3ویو کیسوکه:از اتاق اومد بیرون از اونجایی ک من تو خونه زیاد...

P4ویو چیفویو:نمیدونم چرا از وقتی فهمیده امگا ام و یا بهتر بگ...

🔸حدادعادل: به دلیل شرایط جنگ، فعلا نمی‌توانیم آن‌طور که باید...

نومیدی

پآرت ⁵(قبلش ببخشید دیر شد واقعا سرم شلوغ بود🫠💞) نوا همونطور ...

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

#ارباب‌سنگدل #پارت_10ویوی ا.ت : با دردی تو کل بدنم از خواب ب...

احتمالا شب امضای برجامم ریخته بودن بیرون ب قر و فر دادناحتما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط