نام سرزمین گرگینه ها
نام: سرزمین گرگینه ها
پارت:۷
و با عجله به سمت خواهرم رفتم که از روی تخت افتاده بود و چراغ خواب هم روی سرش افتاده بود...چراغ خواب و بلند کردم و بعدش خواهرم را بلند کردم و به زور گذاشتمش روی تخت بدجوری تب کرده بود و روی پیشانیش کمی زخمی شده بود آروم گفتم: خوا..خواهر حالت خوبه؟ چرا از روی تخت اومدی پایین من که بهت گفته بودم تکون نخوری تو...اشک تو چشمام جمع شد و بغض کردم میترسیدم اون هم مثل پدر و مادر من را ترک کند و من دوباره تنها شوم با صدایی که به زور خودم میشنیدم گفتم: تو..حق نداری منو ترک کنی ببین چه بلایی سر خودت آوردی...با صدایی لرزان و کم جونی گفت: م..من متاسفم..و بعد سرفه هایی کرد و با حالت بی جونی ادامه داد: من..دیگه..نمیتونم،لطفا...مثل من نباش و بعد به زور و آرام آرام یکی از دستانش را بالا آورد و گونه ام را آرام نوازش کرد و ادامه داد: خداحافظ.. آرورای عزیزم لطفا...مثل من زندگی نکن و بعد دستش سنگین شد و با حالت بی جونی افتاد روی تخت و آرام چشمانش را بست...برای لحظه ایی قلبم از کار افتاد و بدنم شل شده بود..انگاری که بدنم از کار افتاده بود ذهنم از کار افتاده بود و حس میکردم قراره کل زندگیم از کار بیوفته!
(۶ ماه بعد)
بلاخره تمام شد...لباس ها را روی بند گذاشتم و سبدی را برداشتم و به سمت رود خونه رفتم تا کمی آب بیاورم..۶ ماه از فوت خواهرم گذشته است دلم برای او تنگ شده بود، اوایل فوت خواهرم تصمیم داشتم من هم خودکشی کنم از شدت افسردگی و ناراحتی حتی نمیتوانستم غذا بخورم فقط میخوابیدم و کمی آب میخوردم و حتی سر کار هم نمیرفتم فقط...دوست داشتم دیگر زندگی نکنم اما...من دلایل زیادی هم برای زندگی کردن داشتم!
زندگی که واقعا زندگی کنم نه فقط زنده باشم هر چه بیشتر میگذشت بیشتر به حرف های او گوش میدادم من نباید مثل او باشم، من باید خودم باشم و...با همین امید که من خودم باشم و زندگی خوبی برای خودم داشته باشم ۶ ماه تحمل آوردم و دوباره سر کار رفتم،دانه های جدیدی کاشتم، غذا خریدم و...به تنهایی زندگی کردم!
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
بچه ها ببخشید دیر گذاشتم اینجا آنتن خیلی ضعیفه🥲
پارت:۷
و با عجله به سمت خواهرم رفتم که از روی تخت افتاده بود و چراغ خواب هم روی سرش افتاده بود...چراغ خواب و بلند کردم و بعدش خواهرم را بلند کردم و به زور گذاشتمش روی تخت بدجوری تب کرده بود و روی پیشانیش کمی زخمی شده بود آروم گفتم: خوا..خواهر حالت خوبه؟ چرا از روی تخت اومدی پایین من که بهت گفته بودم تکون نخوری تو...اشک تو چشمام جمع شد و بغض کردم میترسیدم اون هم مثل پدر و مادر من را ترک کند و من دوباره تنها شوم با صدایی که به زور خودم میشنیدم گفتم: تو..حق نداری منو ترک کنی ببین چه بلایی سر خودت آوردی...با صدایی لرزان و کم جونی گفت: م..من متاسفم..و بعد سرفه هایی کرد و با حالت بی جونی ادامه داد: من..دیگه..نمیتونم،لطفا...مثل من نباش و بعد به زور و آرام آرام یکی از دستانش را بالا آورد و گونه ام را آرام نوازش کرد و ادامه داد: خداحافظ.. آرورای عزیزم لطفا...مثل من زندگی نکن و بعد دستش سنگین شد و با حالت بی جونی افتاد روی تخت و آرام چشمانش را بست...برای لحظه ایی قلبم از کار افتاد و بدنم شل شده بود..انگاری که بدنم از کار افتاده بود ذهنم از کار افتاده بود و حس میکردم قراره کل زندگیم از کار بیوفته!
(۶ ماه بعد)
بلاخره تمام شد...لباس ها را روی بند گذاشتم و سبدی را برداشتم و به سمت رود خونه رفتم تا کمی آب بیاورم..۶ ماه از فوت خواهرم گذشته است دلم برای او تنگ شده بود، اوایل فوت خواهرم تصمیم داشتم من هم خودکشی کنم از شدت افسردگی و ناراحتی حتی نمیتوانستم غذا بخورم فقط میخوابیدم و کمی آب میخوردم و حتی سر کار هم نمیرفتم فقط...دوست داشتم دیگر زندگی نکنم اما...من دلایل زیادی هم برای زندگی کردن داشتم!
زندگی که واقعا زندگی کنم نه فقط زنده باشم هر چه بیشتر میگذشت بیشتر به حرف های او گوش میدادم من نباید مثل او باشم، من باید خودم باشم و...با همین امید که من خودم باشم و زندگی خوبی برای خودم داشته باشم ۶ ماه تحمل آوردم و دوباره سر کار رفتم،دانه های جدیدی کاشتم، غذا خریدم و...به تنهایی زندگی کردم!
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
بچه ها ببخشید دیر گذاشتم اینجا آنتن خیلی ضعیفه🥲
- ۹۱۱
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط