نامسرزمین گرگینه ها
نام:سرزمین گرگینه ها
پارت:۹
که یهو دیدم یکی زیر درخت بود، با لباسی کاملا پوشیده و کلاهی بر سر داشت که معلوم نبود چه کسی است یا معلوم نبود مرد است یا یک زن!اما انگاری تیر خورده بود و دارد نفس نفس میزند تا زنده بماند با شوک و تعجب به سمت آن شخص رفتم و فهمیدم یک مرد بود با شوک به خونریزی او نگاه میکردم و گفتم: آ.آقا..شم..شما تیر خوردید او رو به من چرخید و با چشمایی که درخواست کمک میخواست به من نگاه کرد و آرام زمزمه کرد."خانم جوان میتوانی به من کمک کنی؟" و بعد سرفه های کرد و کمی خون آورد بالا و سرش را چرخاند و دستش را بلند کرد به آن طرف نگاه کرد و به چیزی اشاره کرد، نگاهش را دنبال کردم که با چیزی که دیدم از شوک چشمانم گشاد شد آن یک تونل یا یه دروازه بود یا یه همچین چیزی...که ازش نور آبی رنگ عظیمی میومد به زور نفس کشیدم و چرخیدم تا به آن مرد نگاه کنم اما...دیگر خبری از آن مرد نبود!
کمی ترسیدم و با شوک و هیجان به آن دروازه نگاه کردم یک دروازه بزرگ آبی رنگ که شبیه گودال و دروازه های افسانه ایی کتاب هایم است هیچوقت فکر نمیکردم چنین چیزی وجود داشته باشد اما...دوست داشتم بفهمم آن دقیقا چه چیزی است،با شوک و تردید به سمت آن دروازه رفتم اما آنقدر نورش زیاد بود چشمانم را بستم و یکی از دستانم را جلو بردم اما نور شدت گرفت جوری که میتوانستم از پشت چشمان بسته ام آن نور را حس کنم که بیشتر میشود.
بلاخره چشمانم را آرام آرام باز کردم و به اطرافم نگاه کردم اما اینجا...اینجا هیچ فرقی نکرده فقط همان درختان،همان سنگ ها و...پس..پس دروازه کجاست؟ آن مردی که چند دقیقه پیش غیبش زد چی؟ همه آن ها توهم بود؟ یا من زیادی رویا پردازی کرده ام؟ در همین فکر های عجیبم دنبال چیزی برای قانع شدن خودم میگشتم تا اینکه...تیری از کنار موهایم رد شد و به درخت جلویی ام برخورد کرد با چشمانی گشاد و شوکه شده به پشت سرم نگاه کردم که دیدم یک دختر بالای یک درخت بسیار بزرگ و روی یکی از شاخهها نشسته و تیرکمانی در دست دارد او موهای مشکی و چشمانی آبی و لباس سبز که مانند برگ درختان بود و کفش قهوه ایی تیره داشت و به من با خونسردی نگاه میکرد ناگهان از بالای درخت آمد پایین بدون اینکه آسیبی ببیند و به من نزدیک شد و با لحن آرام و خونسردی گفت: تو یک انسانی؟ اینجا چیکار میکنی؟
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
به نظرتون یکم این پارت خسته کننده نبود🥲😶🌫️
پارت:۹
که یهو دیدم یکی زیر درخت بود، با لباسی کاملا پوشیده و کلاهی بر سر داشت که معلوم نبود چه کسی است یا معلوم نبود مرد است یا یک زن!اما انگاری تیر خورده بود و دارد نفس نفس میزند تا زنده بماند با شوک و تعجب به سمت آن شخص رفتم و فهمیدم یک مرد بود با شوک به خونریزی او نگاه میکردم و گفتم: آ.آقا..شم..شما تیر خوردید او رو به من چرخید و با چشمایی که درخواست کمک میخواست به من نگاه کرد و آرام زمزمه کرد."خانم جوان میتوانی به من کمک کنی؟" و بعد سرفه های کرد و کمی خون آورد بالا و سرش را چرخاند و دستش را بلند کرد به آن طرف نگاه کرد و به چیزی اشاره کرد، نگاهش را دنبال کردم که با چیزی که دیدم از شوک چشمانم گشاد شد آن یک تونل یا یه دروازه بود یا یه همچین چیزی...که ازش نور آبی رنگ عظیمی میومد به زور نفس کشیدم و چرخیدم تا به آن مرد نگاه کنم اما...دیگر خبری از آن مرد نبود!
کمی ترسیدم و با شوک و هیجان به آن دروازه نگاه کردم یک دروازه بزرگ آبی رنگ که شبیه گودال و دروازه های افسانه ایی کتاب هایم است هیچوقت فکر نمیکردم چنین چیزی وجود داشته باشد اما...دوست داشتم بفهمم آن دقیقا چه چیزی است،با شوک و تردید به سمت آن دروازه رفتم اما آنقدر نورش زیاد بود چشمانم را بستم و یکی از دستانم را جلو بردم اما نور شدت گرفت جوری که میتوانستم از پشت چشمان بسته ام آن نور را حس کنم که بیشتر میشود.
بلاخره چشمانم را آرام آرام باز کردم و به اطرافم نگاه کردم اما اینجا...اینجا هیچ فرقی نکرده فقط همان درختان،همان سنگ ها و...پس..پس دروازه کجاست؟ آن مردی که چند دقیقه پیش غیبش زد چی؟ همه آن ها توهم بود؟ یا من زیادی رویا پردازی کرده ام؟ در همین فکر های عجیبم دنبال چیزی برای قانع شدن خودم میگشتم تا اینکه...تیری از کنار موهایم رد شد و به درخت جلویی ام برخورد کرد با چشمانی گشاد و شوکه شده به پشت سرم نگاه کردم که دیدم یک دختر بالای یک درخت بسیار بزرگ و روی یکی از شاخهها نشسته و تیرکمانی در دست دارد او موهای مشکی و چشمانی آبی و لباس سبز که مانند برگ درختان بود و کفش قهوه ایی تیره داشت و به من با خونسردی نگاه میکرد ناگهان از بالای درخت آمد پایین بدون اینکه آسیبی ببیند و به من نزدیک شد و با لحن آرام و خونسردی گفت: تو یک انسانی؟ اینجا چیکار میکنی؟
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
به نظرتون یکم این پارت خسته کننده نبود🥲😶🌫️
- ۷۹۴
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط