نام سرزمین گرگینه ها
نام: سرزمین گرگینه ها
پارت:۶
بادقت به آن ها نگاه کردم...تقریبا چند ماه دیگه به یه نهال تبدیل میشدن لبخندی زدم و به برف هایی که آرام آرام میباریدند نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم چند دقیقه گذشت که کمی سردرد خفیف گرفتم و یهو سرفه کردم پشت سر هم سرفه می کردم و نتوانستم خودمو کنترل کنم و افتادم زمین دستامو گذاشتم رو زمین، سردردم کم کم شدید شد یکی از دستم رو گذاشتم روی سرم و چشمامو بستم..با این وضعیت فک نکنم خیلی تحمل بیاورم، آرام آرام چشمانم را باز کردم سرم برام سنگین شده بود.امروز صبح بازم چیزی نخورده بودم... به زور بلند شدم و سعی کردم بروم خانه. رسیدم خانه و شنلم را درآوردم و گذاشتم روی مبل باید حتما یه چیزی میخوردم..به سمت آشپزخانه رفتم خوشبختانه چندتایی نان و کمی هم میوه و سبزیجات داشتم ادویه هم کمی از قبل خریده بودم و..یه دونه بسته مرغ داشتم تصمیم گرفتم سوپ درست کنم سبزیجات و درآوردم و بسته گوشت هم درآوردم و...زیر اجاق گاز و روشن کردم و رفتم روی مبل نشستم کمی گذشت احتمالا خواهرم هم مانند من گشنه است به سمت اجاق گاز رفتم و بعد در قابلمه را باز کردم تقریبا داشت میپیزید به ساعت نگاه کردم ساعت ۷ عصر بود لبخندی زدم و با شوق به سوپ نگاه کردم حس میکردم این سوپ خیلی خوشمزه میشد ولی..انگاری یه چیزی کم داشت به ادویه ها نگاه کردم بد نبود یکم فلفل بریزم، فلفل را برداشتم و کمی ریختم توی سوپ و هم زدم کمی ازش خوردم خیلی خوشمزه شده بود لبخندی زدم و با ذوق اشتیاق بیشتری به سوپ نگاه کردم.
بلاخره سوپ درست شد کمی از آن را برای خودم ریختم و بعد یه کاسه کامل برای خواهرم لبخندی زدم مطمئنم خوشش میاد سوپ خودم را روی اپن گذاشتم و به سمت در اتاق خواهرم رفتم..آنقدر این خانه کاهگلی و قدیمی شده بود که هر وقت در را باز میکردم صدای جیر جیر میداد...ماسکم را پوشیدم و در را باز کردم و گفتم :سلام خواهر جون برات سوپ درست کردم...اما با صحنه ایی که دیدم چشمام گرد شد و خشکم زد و کاسه سوپ از دستم افتاد و...
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
میتونید حدس بزنین چی میشه نه؟!🥲
پارت:۶
بادقت به آن ها نگاه کردم...تقریبا چند ماه دیگه به یه نهال تبدیل میشدن لبخندی زدم و به برف هایی که آرام آرام میباریدند نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم چند دقیقه گذشت که کمی سردرد خفیف گرفتم و یهو سرفه کردم پشت سر هم سرفه می کردم و نتوانستم خودمو کنترل کنم و افتادم زمین دستامو گذاشتم رو زمین، سردردم کم کم شدید شد یکی از دستم رو گذاشتم روی سرم و چشمامو بستم..با این وضعیت فک نکنم خیلی تحمل بیاورم، آرام آرام چشمانم را باز کردم سرم برام سنگین شده بود.امروز صبح بازم چیزی نخورده بودم... به زور بلند شدم و سعی کردم بروم خانه. رسیدم خانه و شنلم را درآوردم و گذاشتم روی مبل باید حتما یه چیزی میخوردم..به سمت آشپزخانه رفتم خوشبختانه چندتایی نان و کمی هم میوه و سبزیجات داشتم ادویه هم کمی از قبل خریده بودم و..یه دونه بسته مرغ داشتم تصمیم گرفتم سوپ درست کنم سبزیجات و درآوردم و بسته گوشت هم درآوردم و...زیر اجاق گاز و روشن کردم و رفتم روی مبل نشستم کمی گذشت احتمالا خواهرم هم مانند من گشنه است به سمت اجاق گاز رفتم و بعد در قابلمه را باز کردم تقریبا داشت میپیزید به ساعت نگاه کردم ساعت ۷ عصر بود لبخندی زدم و با شوق به سوپ نگاه کردم حس میکردم این سوپ خیلی خوشمزه میشد ولی..انگاری یه چیزی کم داشت به ادویه ها نگاه کردم بد نبود یکم فلفل بریزم، فلفل را برداشتم و کمی ریختم توی سوپ و هم زدم کمی ازش خوردم خیلی خوشمزه شده بود لبخندی زدم و با ذوق اشتیاق بیشتری به سوپ نگاه کردم.
بلاخره سوپ درست شد کمی از آن را برای خودم ریختم و بعد یه کاسه کامل برای خواهرم لبخندی زدم مطمئنم خوشش میاد سوپ خودم را روی اپن گذاشتم و به سمت در اتاق خواهرم رفتم..آنقدر این خانه کاهگلی و قدیمی شده بود که هر وقت در را باز میکردم صدای جیر جیر میداد...ماسکم را پوشیدم و در را باز کردم و گفتم :سلام خواهر جون برات سوپ درست کردم...اما با صحنه ایی که دیدم چشمام گرد شد و خشکم زد و کاسه سوپ از دستم افتاد و...
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
میتونید حدس بزنین چی میشه نه؟!🥲
- ۱.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط