پرواز به سوی تو (●♡ part ۳۳♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۳۳♡)
و اونقدر ذهنشدرگیر و قفل کرده بود که متوجه چشمهای آیرین نشه! به محض ورود به ،اتاق خودش رو روی تخت انداخت و با آرنج چشمهایش رو پوشوند. مثل گیر کردن یه پروانه توی یه شیشهای تنگ، هر چقدر تقلا
میکرد به هیچ جایی نمیرسید و فقط گیج تر میشد تهیونگ گاهی میترسید که دیوونه بشه اونقدر مغزش بین پردازش واقعیت از رویا بی نتیجه مونده بود که حالا اون واقعا به شک افتاده بود که کدوم زندگی واقعی و کدوم خوابه؟ خوابی که دیده بود تمام روز توی ذهنش مرور شده بود اما فقط هر بار بیشتر گیج میشد آه عمیقی کشید و روی تخت غلت زد اگر امکانش بود حتما تا حالا از مغزش دود بلند میشد. سردرد و خستگی باعث شد با همون لباسا روی تخت به خواب بره و حتی لحظه ای ذهنش برای دختری که طبقهی پایین خود خوری میکرد جا نداشت آیرین در تمام مدتی که وعده ی غذایی روون رو بهش میداد و خوابش میکرد و حتی در طول تمیزکاری آشپزخونه و آماده کردن نودل های فوری برای ،شام ،هزاران بار با تهیونگه توی ذهنش جر و بحث کرده بود و تمام حرفهای نزده ش رو فریاد کشیده بود.برخلاف چهره ی به ظاهر آرومش توی سرش جنگ بزرگی در راه بود. اون عادت داشت. اونقدر توی خیالش جر و بحث میکرد که در واقعیت دیگه حوصله و انرژی برای گفتن تمام اون حرفها رو نداشت. درک کردن و مراقبت از احساساتش کار هر کسی نبود. و آیرین خوشحال بود که حداقل تهیونگ اون رو خوب میشناسه اما اخیرا زیاد مطمئن نبود با حرص ظرفهای شام رو روی میز کوبید اما باز خبری از تهیونگ نشد. حالا کمی نگران شده بود.
۴ ساعتی میشد که تهیونگ ،اومده اما اصلا از اتاق بیرون نیومده بود
پس با وجود ممانعتهای غرورش نگرانی پیروز شد و اون رو روانه ی اتاق شون کرد. پشت در ایستاد و با احتیاط در رو باز کرد با دیدن تهیونگ که با لباسهای کارش روی تخت از هوش رفته عصبی نفسش رو بیرون داد.
اون میدونست آیرین چقدر روی این مسئله حساسه که با لباس های بیرون روی تخت نیاد اما اون جدیدا از تک تک شانس هاش برای عصبی کردن همسرش استفاده میکرد آیرین با حرص به سمتش رفت و بالای تخت صداش زد آیرین : يااا...
تهیونگ که روی تخت خوابیده ،بود هیچ تکونی نخورد و همچنان نفسهای سنگینش خواب بودنش رو تایید میکرد. پس آیرین شونه ش رو تکون داد و دوباره صداش کرد که باعث شد بلاخره تهیونگ غلتی بزنه و توجه آیرین رو به دست باند پیچی شده ش جلب کنه. آیرین به محض دیدن باندی که کمی خونی شده بود، به یکباره همه چیز رو از خاطر برد و با چهره ی وا رفته و
ترسیده ش پرسید
آیرین : دستت... دستت چی شده؟
و اونقدر ذهنشدرگیر و قفل کرده بود که متوجه چشمهای آیرین نشه! به محض ورود به ،اتاق خودش رو روی تخت انداخت و با آرنج چشمهایش رو پوشوند. مثل گیر کردن یه پروانه توی یه شیشهای تنگ، هر چقدر تقلا
میکرد به هیچ جایی نمیرسید و فقط گیج تر میشد تهیونگ گاهی میترسید که دیوونه بشه اونقدر مغزش بین پردازش واقعیت از رویا بی نتیجه مونده بود که حالا اون واقعا به شک افتاده بود که کدوم زندگی واقعی و کدوم خوابه؟ خوابی که دیده بود تمام روز توی ذهنش مرور شده بود اما فقط هر بار بیشتر گیج میشد آه عمیقی کشید و روی تخت غلت زد اگر امکانش بود حتما تا حالا از مغزش دود بلند میشد. سردرد و خستگی باعث شد با همون لباسا روی تخت به خواب بره و حتی لحظه ای ذهنش برای دختری که طبقهی پایین خود خوری میکرد جا نداشت آیرین در تمام مدتی که وعده ی غذایی روون رو بهش میداد و خوابش میکرد و حتی در طول تمیزکاری آشپزخونه و آماده کردن نودل های فوری برای ،شام ،هزاران بار با تهیونگه توی ذهنش جر و بحث کرده بود و تمام حرفهای نزده ش رو فریاد کشیده بود.برخلاف چهره ی به ظاهر آرومش توی سرش جنگ بزرگی در راه بود. اون عادت داشت. اونقدر توی خیالش جر و بحث میکرد که در واقعیت دیگه حوصله و انرژی برای گفتن تمام اون حرفها رو نداشت. درک کردن و مراقبت از احساساتش کار هر کسی نبود. و آیرین خوشحال بود که حداقل تهیونگ اون رو خوب میشناسه اما اخیرا زیاد مطمئن نبود با حرص ظرفهای شام رو روی میز کوبید اما باز خبری از تهیونگ نشد. حالا کمی نگران شده بود.
۴ ساعتی میشد که تهیونگ ،اومده اما اصلا از اتاق بیرون نیومده بود
پس با وجود ممانعتهای غرورش نگرانی پیروز شد و اون رو روانه ی اتاق شون کرد. پشت در ایستاد و با احتیاط در رو باز کرد با دیدن تهیونگ که با لباسهای کارش روی تخت از هوش رفته عصبی نفسش رو بیرون داد.
اون میدونست آیرین چقدر روی این مسئله حساسه که با لباس های بیرون روی تخت نیاد اما اون جدیدا از تک تک شانس هاش برای عصبی کردن همسرش استفاده میکرد آیرین با حرص به سمتش رفت و بالای تخت صداش زد آیرین : يااا...
تهیونگ که روی تخت خوابیده ،بود هیچ تکونی نخورد و همچنان نفسهای سنگینش خواب بودنش رو تایید میکرد. پس آیرین شونه ش رو تکون داد و دوباره صداش کرد که باعث شد بلاخره تهیونگ غلتی بزنه و توجه آیرین رو به دست باند پیچی شده ش جلب کنه. آیرین به محض دیدن باندی که کمی خونی شده بود، به یکباره همه چیز رو از خاطر برد و با چهره ی وا رفته و
ترسیده ش پرسید
آیرین : دستت... دستت چی شده؟
- ۱۶.۷k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط