پرواز به سوی تو (●♡ part ۳۲♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۳۲♡)
آیرین : رئیس چو؟ الو...
با شنیدن صدای بوقهای متوالی گوشی رو روی اپن کوبید و سرش رو بین دست هایش گرفت.دگاهی اوقات واقعا تحمل کردن همه چیز براش سخت میشد و آیرین حالا خسته و عصبی به نظر میرسید. بغضی که از صبح گریبانگیر گلوش شده بود، سنگین و سنگین تر میشد. به یکباره تمام حسهایی منفی به ذهنش هجوم آورده بود که با استشمام بوی سوختگی تازه به یادآورد که وعده عصرونه ی روون مدت زیادیه که روی شعله رها شده تماس رئیسش بن کل همه چیز رو از یادش برده بود. به سمت گاز دوید و با اولین ،دستگیره ظرف غذا رو از روی گاز برداشت و توی دستشویی گذاشت. کمی از انگشتش به لبهی ظرف رسید و با حس سوزش سریع اونو عقب کشید و نالهی عصبی کرد. انگشتش رو بین لب هاش گرفت و بلاخره تکیه به کابینتها و نشسته بر ،زمین اشک هایش رو آزاد کرد اون کسی نبود که به راحتی گریه کنه از اینکه در دید بقیه یه دختر ضعیف و شکننده به نظر برسه متنفر بود. حتى گاهی تهیونگ اونو مجاب میکرد که ایرادی نداره اگر کنار اون گریه کنه و از لحاظ هیجانی خودش رو تخلیه کنه. اما وقتی تنها بود دیگه هیچ مانعی برای شکستن نداشت. سرش رو روی زانوش گذاشت و شروع به اشک ریختن کرد. در اون لحظه واقعا دوست داشت برای مدتها ناپدید می شد و توی تنهایی با خودش اشک میریخت و بابت تک تک فشارهایی که تحمل میکرد خودش رو رها میکرد. اما حتی فرصت این رو هم نداشت چون زنگ خونه به صدا دراومد. سریع اشک هایش رو پاک ،کرد هر چند چشمهای سرخش نمیتونستن چیزی رو پنهان کنن.
از جا بلند شد و همزمان کش موهاش رو باز کرد تا بتونه بین تارهای مواج موهاش کمی پنهان بشه. تهیونگ همیشه کلید داشت و آیرین هیچ حدسی راجب فرد پشت در نداشت دوباره دستی به صورتش کشید و در رو باز کرد. با دیدن تهیونگ که از چهره ی اون هم چیزی جز خستگی و حس منفی دریافت نمیکرد از جلوی در کنار رفت و بی هیچ حرفی راهی آشپزخونه شد. خیلی سریع نگاهش رو از تهیونگ دزدیده بود. یک قسمتی از وجودش میخواست تهیونگ پی به حال بدش ببره و ازش حرف بکشه و بعد بتونه بغلش کنه تا بتونه کمی گریه کنه آروم بشه اما آیرین انتقام جو و عصبی درونش میخواست هرگز دیگه نذاره اون بهش نزدیک بشه.
اما خودش هم خوب میدونست این ممکن نیست وقتی الانش هم در اوج شکنندگی به گرمی آغوش اون نیاز همین داشت.
خودش رو با درست کردن یه عصرونه ی جدید برای روون سرگرم کرد و میدونست همون یک نگاه هم کافیه تا تهیونگ متوجه گریه کردنش بشه و اونقدر پیگیری کنه تا آیرین جواب بده. اما خب خارج از انتظار ،آیرین تهیونگ با قدمهای سستی پله های منتهی به اتاق شون رو پیش گرفت
آیرین : رئیس چو؟ الو...
با شنیدن صدای بوقهای متوالی گوشی رو روی اپن کوبید و سرش رو بین دست هایش گرفت.دگاهی اوقات واقعا تحمل کردن همه چیز براش سخت میشد و آیرین حالا خسته و عصبی به نظر میرسید. بغضی که از صبح گریبانگیر گلوش شده بود، سنگین و سنگین تر میشد. به یکباره تمام حسهایی منفی به ذهنش هجوم آورده بود که با استشمام بوی سوختگی تازه به یادآورد که وعده عصرونه ی روون مدت زیادیه که روی شعله رها شده تماس رئیسش بن کل همه چیز رو از یادش برده بود. به سمت گاز دوید و با اولین ،دستگیره ظرف غذا رو از روی گاز برداشت و توی دستشویی گذاشت. کمی از انگشتش به لبهی ظرف رسید و با حس سوزش سریع اونو عقب کشید و نالهی عصبی کرد. انگشتش رو بین لب هاش گرفت و بلاخره تکیه به کابینتها و نشسته بر ،زمین اشک هایش رو آزاد کرد اون کسی نبود که به راحتی گریه کنه از اینکه در دید بقیه یه دختر ضعیف و شکننده به نظر برسه متنفر بود. حتى گاهی تهیونگ اونو مجاب میکرد که ایرادی نداره اگر کنار اون گریه کنه و از لحاظ هیجانی خودش رو تخلیه کنه. اما وقتی تنها بود دیگه هیچ مانعی برای شکستن نداشت. سرش رو روی زانوش گذاشت و شروع به اشک ریختن کرد. در اون لحظه واقعا دوست داشت برای مدتها ناپدید می شد و توی تنهایی با خودش اشک میریخت و بابت تک تک فشارهایی که تحمل میکرد خودش رو رها میکرد. اما حتی فرصت این رو هم نداشت چون زنگ خونه به صدا دراومد. سریع اشک هایش رو پاک ،کرد هر چند چشمهای سرخش نمیتونستن چیزی رو پنهان کنن.
از جا بلند شد و همزمان کش موهاش رو باز کرد تا بتونه بین تارهای مواج موهاش کمی پنهان بشه. تهیونگ همیشه کلید داشت و آیرین هیچ حدسی راجب فرد پشت در نداشت دوباره دستی به صورتش کشید و در رو باز کرد. با دیدن تهیونگ که از چهره ی اون هم چیزی جز خستگی و حس منفی دریافت نمیکرد از جلوی در کنار رفت و بی هیچ حرفی راهی آشپزخونه شد. خیلی سریع نگاهش رو از تهیونگ دزدیده بود. یک قسمتی از وجودش میخواست تهیونگ پی به حال بدش ببره و ازش حرف بکشه و بعد بتونه بغلش کنه تا بتونه کمی گریه کنه آروم بشه اما آیرین انتقام جو و عصبی درونش میخواست هرگز دیگه نذاره اون بهش نزدیک بشه.
اما خودش هم خوب میدونست این ممکن نیست وقتی الانش هم در اوج شکنندگی به گرمی آغوش اون نیاز همین داشت.
خودش رو با درست کردن یه عصرونه ی جدید برای روون سرگرم کرد و میدونست همون یک نگاه هم کافیه تا تهیونگ متوجه گریه کردنش بشه و اونقدر پیگیری کنه تا آیرین جواب بده. اما خب خارج از انتظار ،آیرین تهیونگ با قدمهای سستی پله های منتهی به اتاق شون رو پیش گرفت
- ۱۶.۲k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط