بچها این پارتم توی کپشن میزارمم
بچها این پارتم توی کپشن میزارمم
پارت پانزدهم
"ویو نیلسو"
*منو برد تا اتاقم و از توی کمدم لباس تازه بهم داد..توی دستشویی لباسمو عوض کردم و اومدم بیرون روی تختم نشسته بود و با تلفنش حرف میزد*
جیمین: باشه هیون بهت زنگ میزنم..
*اومدم و رو به روش وایستادم*
نیلسو: چ-چیشد؟
جیمین: نگران نباش..جنازه رو سوزوندن همچیزو از بین بردن. تمام فیلمای دوربینای مدار بسته ی اطرافو پاک کردن. اسلحتم اونجا جا گذاشته بودی خنگ..
نیلسو: من..من ترسیده بودم از دستم افتاد..
جیمین: شانس اوردیم که هیون پیداش کرد. اگه پیدا نمیشد ممکن بود پلیسا پیداش کنن. کای خانواده ای نداره؟
نیلسو: نه..خانواده ای نداره توی پرورشگاه بزرگ شده
جیمین: خب دردسرمون کمتر سد چون کسی نیست که بیاد دنبالش
نیلسو: کسی نمیتد دنبالش ولی عذاب وجدانش تا ابد برام میمونه
جیمین: منم وقتی برای اولین بار ادم کشتم همین حسو داشتم
نیلسو: تو ادم کشتی؟
جیمین: نه پس! نا سلامتی مافیاماا! هرکی بخواد از دستورام سر پیچی کنه یا به ما خیانت کنه قطعا میمیره
نیلسو: اولین باری که ادم کشتی چه حسی داشتی؟
جیمین: اون موقع ۱۶ سالم بود.. احساس میکردم یکی داره خفم میکنه..نفس به سختی میکشیدم. عذاب وجدان کل وجودمو گرفته بود. کل شب کابوس میدیدم. بابام خیلی سعی میکرد ارومم کنه و بهم بفهمونه که چیزی نیست..ولی خب خودم بعد چند روز حالم بهتر شد..
نیلسو: امیدوارم که منم بتونم مثل تو حالم بهتر بشه..
جیمین: قراره توی یه خانواده مافیایی باشی.. ادم کشی برات عادی میشه
نیلسو: اهوم..
جیمین: باشه اشکالی نداره..بیا یکم استراحت کن بخواب..
نیلسو: جیمین..میشه یه چیزی ازت بخوام؟
جیمین: چی؟
نیلسو: من نمیخوام تنها باشم..میشه امشب پیشم بمونی؟
جیمین: باشه..فقط بمون برم این لباسامو عوض کنم تمیز نیستن..
نیلسو: باشه..
*از اتاق رفت بیرون و منم روی تخت دراز کشیدم..عذاب وجدان کل وجودمو گرفته بود. نمیتونستم باور کنم که امشب چه اتفاقی افتاد..من از قصد این کارو نکردم..تو فکر بودم که برای گوشی جیمین پیام اومد و صفحه ی گوشیش روشن شد با دیدن بک گراندش چشمام گرد شد..عکسمون بود. همونی که برای کای فرستاده بودم اما..من که اینو برای جیمین نفرستاده بودم..اصن این به درک..چرا عکسم بک گراندشه..فاک این جدی جدی ازم خوشش میاد..صفحه ی گوشیو خاموش کردم و به سقف نگاه کردم. جیمین با یه شلوارک مشکی و تیشرت سفید اومد تو اتاق. کنارم دراز کشید و سرمو روی سینشگذاشتم و موهامو نوازش کرد*
جیمین: بخواب..نترس من اینجا پیشتم..
*چشمام اروم اروم بسته شد و خوابم برد..کل شب کابوس میدیدم و اصلا خواب ارومی نداشتم..ساعت ۹ صبح از خواب بیدار شدم و دیدم جیمین کمرمو محکم بغل کرده و سرش توی گردنمه..نفسای گرمش به گردنم میخورد و مور مورم میشد. خواستم از جام بلند بشم که کمرمو محکم تر گرفت و تو گردنم گفت*
جیمین: پنج دقیقه دیگه..
*برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم..صورتش توی صبح خیلی خوشگل تر بود..قلبم داشت تند میزد و یهو چشماشو باز کرد..فاصله ی صورتامون باهم کلا یک سانتی متر فاصله داشت. چشماش روی لبام افتاد و یکم نزدیک تر شد که یهو..
(بچها من امروز یکم درگیر بودم و دیر پارت گذاشتم برای جبران دوتا پارت میزارم براتوننن🎀)
#فیکشن #فیک #سناریو #وانشات #تکپارتی #چندپارتی #اسمات #bts #Jimin #Taehyung #Namjoon
پارت پانزدهم
"ویو نیلسو"
*منو برد تا اتاقم و از توی کمدم لباس تازه بهم داد..توی دستشویی لباسمو عوض کردم و اومدم بیرون روی تختم نشسته بود و با تلفنش حرف میزد*
جیمین: باشه هیون بهت زنگ میزنم..
*اومدم و رو به روش وایستادم*
نیلسو: چ-چیشد؟
جیمین: نگران نباش..جنازه رو سوزوندن همچیزو از بین بردن. تمام فیلمای دوربینای مدار بسته ی اطرافو پاک کردن. اسلحتم اونجا جا گذاشته بودی خنگ..
نیلسو: من..من ترسیده بودم از دستم افتاد..
جیمین: شانس اوردیم که هیون پیداش کرد. اگه پیدا نمیشد ممکن بود پلیسا پیداش کنن. کای خانواده ای نداره؟
نیلسو: نه..خانواده ای نداره توی پرورشگاه بزرگ شده
جیمین: خب دردسرمون کمتر سد چون کسی نیست که بیاد دنبالش
نیلسو: کسی نمیتد دنبالش ولی عذاب وجدانش تا ابد برام میمونه
جیمین: منم وقتی برای اولین بار ادم کشتم همین حسو داشتم
نیلسو: تو ادم کشتی؟
جیمین: نه پس! نا سلامتی مافیاماا! هرکی بخواد از دستورام سر پیچی کنه یا به ما خیانت کنه قطعا میمیره
نیلسو: اولین باری که ادم کشتی چه حسی داشتی؟
جیمین: اون موقع ۱۶ سالم بود.. احساس میکردم یکی داره خفم میکنه..نفس به سختی میکشیدم. عذاب وجدان کل وجودمو گرفته بود. کل شب کابوس میدیدم. بابام خیلی سعی میکرد ارومم کنه و بهم بفهمونه که چیزی نیست..ولی خب خودم بعد چند روز حالم بهتر شد..
نیلسو: امیدوارم که منم بتونم مثل تو حالم بهتر بشه..
جیمین: قراره توی یه خانواده مافیایی باشی.. ادم کشی برات عادی میشه
نیلسو: اهوم..
جیمین: باشه اشکالی نداره..بیا یکم استراحت کن بخواب..
نیلسو: جیمین..میشه یه چیزی ازت بخوام؟
جیمین: چی؟
نیلسو: من نمیخوام تنها باشم..میشه امشب پیشم بمونی؟
جیمین: باشه..فقط بمون برم این لباسامو عوض کنم تمیز نیستن..
نیلسو: باشه..
*از اتاق رفت بیرون و منم روی تخت دراز کشیدم..عذاب وجدان کل وجودمو گرفته بود. نمیتونستم باور کنم که امشب چه اتفاقی افتاد..من از قصد این کارو نکردم..تو فکر بودم که برای گوشی جیمین پیام اومد و صفحه ی گوشیش روشن شد با دیدن بک گراندش چشمام گرد شد..عکسمون بود. همونی که برای کای فرستاده بودم اما..من که اینو برای جیمین نفرستاده بودم..اصن این به درک..چرا عکسم بک گراندشه..فاک این جدی جدی ازم خوشش میاد..صفحه ی گوشیو خاموش کردم و به سقف نگاه کردم. جیمین با یه شلوارک مشکی و تیشرت سفید اومد تو اتاق. کنارم دراز کشید و سرمو روی سینشگذاشتم و موهامو نوازش کرد*
جیمین: بخواب..نترس من اینجا پیشتم..
*چشمام اروم اروم بسته شد و خوابم برد..کل شب کابوس میدیدم و اصلا خواب ارومی نداشتم..ساعت ۹ صبح از خواب بیدار شدم و دیدم جیمین کمرمو محکم بغل کرده و سرش توی گردنمه..نفسای گرمش به گردنم میخورد و مور مورم میشد. خواستم از جام بلند بشم که کمرمو محکم تر گرفت و تو گردنم گفت*
جیمین: پنج دقیقه دیگه..
*برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم..صورتش توی صبح خیلی خوشگل تر بود..قلبم داشت تند میزد و یهو چشماشو باز کرد..فاصله ی صورتامون باهم کلا یک سانتی متر فاصله داشت. چشماش روی لبام افتاد و یکم نزدیک تر شد که یهو..
(بچها من امروز یکم درگیر بودم و دیر پارت گذاشتم برای جبران دوتا پارت میزارم براتوننن🎀)
#فیکشن #فیک #سناریو #وانشات #تکپارتی #چندپارتی #اسمات #bts #Jimin #Taehyung #Namjoon
- ۶۹۳
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط