تقاص عشق / فصل ۲ / part ۹۵
تقاص عشق / فصل ۲ / part ۹۵
بلاخره اون شب طولانی و سخت تموم شد و آفتاب طلوع کرد بعضی ها با قلب های شکسته بعضی ها با پشیمانی بعضی ها با ناراحتی چشم هاشون رو باز کردن و از خواب بیدار شدن
ات چشم هایش رو باز کرد بعد از چند دفعه پلک زدن دور و اطراف رو نگاه کرد رویه تخت اش بود و پتو هم روش کشیده بود رویه تخت نشست همان دقیقه یونگی با سینی که صبحانه توش بود تو دست اش بود و وارده اتاق شد
به سمته ات آمد سینی رو گذاشت رویه تخت و کناره ات نشست
یونگی : دیشب وقتی اومدم دیدم رویه زمین خوابیدی
ات هیچ حرفی نزد یونگی دوباره به حرف هایش ادامه داد
یونگی : همه اینا تقصیره منه حتا اگه الان از من متنفر باشی بهت حق میدم چون بخاطر من اون همچین کاری کرد
یونگی از رویه تخت بلند شد و بوسه ای رو رویه پیشانی ات گذاشت
یونگی : همه چی درست میشه
به سمته در قدم برداشت و از اتاق خارج شد ات نگاهی به صبحانه ای که براش آورده بود کرد میلی به خوردنش نداشت از رویه تخت پایین شد و سمته کمد اش رفت لباس رو برداشت و به سمته حمام رفت بعد از دوش گرفتن لباس اش رو عوض کرد و دوباره آمد سمته تخت و رو اش نشست سرش گیج میرفت ات دستش رو گذاشت رو شکم اش
ات : فرشته مامانی چرا آنقدر اذیتم میکنی مطمئنم بخاطر اینکه از دیروز تا حالا چیزی نخوردم
چشم هایش پر از اشک شدن نمیدونست با این بچه چیکار کنه
ات : من... چیکار.... کنم
اشک هایش سرازیر شدن دردی که در قلبش میگذشت خیلی سخت بود دیدمش انگار چیزى بر دلش تأثیر کرد
با نگاه ساده اش دنیاى اون تغییر کرد دیدش با لحن آرامى صدایش کرد و این دل مغرور در لحن صدایش گیر کرد
غرق آرامش اون را خواند و گفت میشه با سوالم ذهنتان را هم کمى درگیر کرد؟ میشه با من بمانى! ساده… میخواهم تو را جمله ای ساده دلش را بردو در زنجیر کرد اندکی با شوق، بی وقفه نگاهش کرد در دلش گفت : که چشمانت دلم را پیر کرد! رفت و از دور میدید پر از دلشوره ای اون نفهمید که عشقش در دله اون دختر تکثیر کرد تیر اخر را زد وقتی که گفت کارم دیگه باهات تموم شد ....
ات به قدری دلش پر از درد بود که هیچ چیزی آرامش نمیکرد عشق اون دختر خیلی بزرگ تر از این حرف ها بود صدا های تو سرش اذیت اش میکرد حرف های جیمین همش تو سرش تکرار میشد دست هاشو گذاشت رویه سرش و با خودش با گریه گفت .....
ات : ساکت شو .... ساکت شو .. بس کن ...
سینی که رویه تخت گذاشته بود رو با دست اش زد افتاد رویه زمین چ همه صبحانه پخش زمین شد ات از وین تخت بلند شد و سمته کمد لباس رفت درش رو باز کرد و همان لباس قرمزی که جیمین براش انتخاب کرده بود رو برداشت و چشم های مثله کاسه خون بهش نگاه میکرد
غیچی که رویه میز گذاشته بود رو برداشت و لباس ها رو باهاش پاره پاره کرد و سمته پنجره رفت و پنجره رو باز کرد و لباس هارو پرت کرد بیرون و با صدای بلند گفت
ات : ازت متنفرم پارک جیمین ...
بلاخره اون شب طولانی و سخت تموم شد و آفتاب طلوع کرد بعضی ها با قلب های شکسته بعضی ها با پشیمانی بعضی ها با ناراحتی چشم هاشون رو باز کردن و از خواب بیدار شدن
ات چشم هایش رو باز کرد بعد از چند دفعه پلک زدن دور و اطراف رو نگاه کرد رویه تخت اش بود و پتو هم روش کشیده بود رویه تخت نشست همان دقیقه یونگی با سینی که صبحانه توش بود تو دست اش بود و وارده اتاق شد
به سمته ات آمد سینی رو گذاشت رویه تخت و کناره ات نشست
یونگی : دیشب وقتی اومدم دیدم رویه زمین خوابیدی
ات هیچ حرفی نزد یونگی دوباره به حرف هایش ادامه داد
یونگی : همه اینا تقصیره منه حتا اگه الان از من متنفر باشی بهت حق میدم چون بخاطر من اون همچین کاری کرد
یونگی از رویه تخت بلند شد و بوسه ای رو رویه پیشانی ات گذاشت
یونگی : همه چی درست میشه
به سمته در قدم برداشت و از اتاق خارج شد ات نگاهی به صبحانه ای که براش آورده بود کرد میلی به خوردنش نداشت از رویه تخت پایین شد و سمته کمد اش رفت لباس رو برداشت و به سمته حمام رفت بعد از دوش گرفتن لباس اش رو عوض کرد و دوباره آمد سمته تخت و رو اش نشست سرش گیج میرفت ات دستش رو گذاشت رو شکم اش
ات : فرشته مامانی چرا آنقدر اذیتم میکنی مطمئنم بخاطر اینکه از دیروز تا حالا چیزی نخوردم
چشم هایش پر از اشک شدن نمیدونست با این بچه چیکار کنه
ات : من... چیکار.... کنم
اشک هایش سرازیر شدن دردی که در قلبش میگذشت خیلی سخت بود دیدمش انگار چیزى بر دلش تأثیر کرد
با نگاه ساده اش دنیاى اون تغییر کرد دیدش با لحن آرامى صدایش کرد و این دل مغرور در لحن صدایش گیر کرد
غرق آرامش اون را خواند و گفت میشه با سوالم ذهنتان را هم کمى درگیر کرد؟ میشه با من بمانى! ساده… میخواهم تو را جمله ای ساده دلش را بردو در زنجیر کرد اندکی با شوق، بی وقفه نگاهش کرد در دلش گفت : که چشمانت دلم را پیر کرد! رفت و از دور میدید پر از دلشوره ای اون نفهمید که عشقش در دله اون دختر تکثیر کرد تیر اخر را زد وقتی که گفت کارم دیگه باهات تموم شد ....
ات به قدری دلش پر از درد بود که هیچ چیزی آرامش نمیکرد عشق اون دختر خیلی بزرگ تر از این حرف ها بود صدا های تو سرش اذیت اش میکرد حرف های جیمین همش تو سرش تکرار میشد دست هاشو گذاشت رویه سرش و با خودش با گریه گفت .....
ات : ساکت شو .... ساکت شو .. بس کن ...
سینی که رویه تخت گذاشته بود رو با دست اش زد افتاد رویه زمین چ همه صبحانه پخش زمین شد ات از وین تخت بلند شد و سمته کمد لباس رفت درش رو باز کرد و همان لباس قرمزی که جیمین براش انتخاب کرده بود رو برداشت و چشم های مثله کاسه خون بهش نگاه میکرد
غیچی که رویه میز گذاشته بود رو برداشت و لباس ها رو باهاش پاره پاره کرد و سمته پنجره رفت و پنجره رو باز کرد و لباس هارو پرت کرد بیرون و با صدای بلند گفت
ات : ازت متنفرم پارک جیمین ...
- ۲۱.۹k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط