{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تقاص عشق / فصل ۲ / part ۹۶

تقاص عشق / فصل ۲ / part ۹۶


غیچی که رویه میز گذاشته بود رو برداشت و لباس ها رو باهاش پاره پاره کرد و سمته پنجره رفت و پنجره رو باز کرد و لباس هارو پرت کرد بیرون و با صدای بلند گفت
ات : ازت متنفرم پارک جیمین
بلند ات به سمته وسایل رو میز رفت و با یه حرکت همه رو وسایل آرایشی رو ریخت رویه زمین ملافه های تخت رو انداخت پایین شیشه ادکلن رو برداشت و پرت کرد رویه شیشه با صدای شکستن شیشه مادر ات سریع وارده اتاق شد با دیدن ات که همه اتاق رو بهم ریخته به سمتش آمد
م/ت: دخترم آروم باش
ات با چشم های پر از اشک و کاسه خون روبه مادرش کرد
دست هاشو گذاشت رویه سرش و با گریه گفت
ات : مادر این... صدا از تو سرم... نمیره ساکت... نمیشه
مادر ات به سمتش رفت میخواست بغلش کنه اما ات دور رفت صداشو گذاشته بود رو سرش و همش می‌گفت ساکت شو کناره تخت رویه زمین نشست و گریه میکرد
مادر ات با بغض رفت جلوش نشست اما ات با گریه گفت
ات : ساکت شو ....این صدا ها ...ساکت نمیشن
مادر ات اشک های سرازیر شدن گوشی اش رو برداشت و شماره یونگی رو گرفت یونگی که تویه کافه نشسته بود و منتظر اونجی بود تا باهاش حرف بزنه وقتی شماره مادرش رو دید سریع جواب داد
یونگی : بله مادر
مادر ات با گریه گفت
م/ت : پسرم ...سریع بیا ات... حالش خوب ..نیست
یونگی با نگرانی از رویه صندلی بلند شد و با بدو از کافه بیرون رفت
یونگی : باشه همین الان میام
گوشی رو قطع کرد و سوار ماشین شد و با عجله حرکت کرد سمته عمارت درحال رانندگی به اونجی زنگ زد و گذاشت رویه اسپیکر بعد از چند بوق جواب داد
اونجی : ب بله
یونگی : نیا کافیه ات حالش خوب نیست می‌برمش بیمارستان سئول
اونجی : چی چیشده
یونگی : بعدن تعریف میکنم
یونگی گوشی رو قطع کرد و به رانندگی سریع اش ادامه داد اونجی که تویه سالن بود صورت اش رو که برگردوند با جیمین مواجه شد
اونجی : هیونگ
جیمین : چی شده با کی داشتی حرف می‌زدی
اونجی : هیونگ اون
جیمین : با تو ام
اونجی : با یونگی داشتم حرف میزدم گفت که خواهرش حالش خوب نیست
جیمین با نگرانی گفت
جیمین : کدوم بیمارستان نگفت
اونجی : فکر کنم گفت بیمارستان سئول
جیمین بدون هیچ حرفی پالتوشو برداشت و سریع از سالن بیرون رفت
یونگی از ماشین پیاده شد و سریع وارده عمارت شد با بدو پله ها رو طی کرد و به اتاق ات رسید وارده اتاق شد و با دیدن حاله ات که دستش هاشو گذاشته رو سرش و گریه میکرد به سمتش رفت و جلو اش نشست
یونگی : ات
ات اصلا انگار صدای کسی رو نمی شنید یونگی دست های ات رو گرفت و با صدای بلند گفت
یونگی : ات به خودت بیا
ات همینکه نگاهش رو به یونگی داد چشم هایش بسته شد و بیهوش شد یونگی سریع ات رو گرفت
م/ت : چه بلای سره دخترم اومد پسرم یه کاری بکن
یونگی سریع ات رو از رویه زمین بلند کرد و از اتاق خارج شد به سمته ماشین رفت و سوار ماشین شد مادرش هم سوار ماشین شد و حرکت کردن سمته بیمارستان سئول ....
دیدگاه ها (۳)

فصل ۲ / تقاص عشق/ part ۹۷جیمین با عجله اومد سمته پذیرش بیمار...

فصل ۲ / تقاص عشق / part ۹۸جیمین نفسه کلافه اش کشید و قبل از ...

تقاص عشق / فصل ۲ / part ۹۵بلاخره اون شب طولانی و سخت تموم شد...

تریلر فصل دوم فیک تقاص عشق

پارت آخرویو اتکه از دماغم خون اومد سریع به سمته آشپزخونه رفت...

پارت⁴که یهو جونگکوک اومد پیششونجونگکوک: چه خبره اینجا؟( خنده...

چند پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط