{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همان چوبِ کوچکِ دارچینی،

همان چوبِ کوچکِ دارچینی،
که لحظه ی آخر
درونِ چای می اندازی
همان شماره ی ناشناسی
که لحظه ی آخر
به زنگش پاسخ می دهی
همان عکسی که در لپ تاپت
پنهان می کنی، ولی دور نمی ریزی
پیراهنی که دکمه اش را ندوخته ای

اما
نمی توانی از پوشیدنش منصرف بشوی
من
تمام ِآن ها هستم...
نخواستنی هایی
که ناگهان
نمی توانی از دوست داشتنشان
صرف نظر کنی


حمیده هاشمی
دیدگاه ها (۲)

قدم میزنم گاهی آرام و گاهی ..نمیدانم و نمیدانم این سکوت و ...

صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوستای دم صبح چه داری خبر ا...

دلم می خواهد:دلم را بردارم،بزنم به خیابان!به خیابانی که پرتق...

ﻣﻦ ﺁﺭﺍﻣﻢ ... ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﻡ ...ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ...

بازی خطرناکپارت : ۱۶ سکوت سنگینی داخل ماشین حاکم بود. جونگ ک...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

بازی خطرناکپارت : ۲۷ نور صفحه‌ی گوشی، تنها روشنایی میان تاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط