ایدهایدراعماقذهنم
#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم
#چند_پارتی
امگاورس؟!......
Part 9
چند متر عقب تر ایستاده بود، چشمهاش تیره و فکش قفل شده بود
نگاهش مستقیم روی دستی بود که دور کمر مین بود، گرگ درونش غرش کرد...اون احساس مالکیت غریزی که از خشم و حسادت میومد...مث وقتی که انگار یکی وارد قلمروش شده بود یونگ بوک بیشتر جلو اومد
صداش سرد و خشن بود:
_دستتو از دور کمرش بردار
هیونجین سرشو کمی کج کرد و از مین فاصله گرفت اما این باعث نشد لبخندش محو شه
هیون: من فقط داشتم کمکش میکردم
بدن یونگ بوک ناخودآگاه بین مین و هیونجین قرار گرفت
_اون کمک لازم نداره
مین نگاهشو بین این دو آلفا چرخوند...فضا سنگین شده بود
هیونجین دستهاشو به معنی تسلیم بالا آورد
هیون: آروم باش لی یونگ بوک...من دنبال جنگ و دعوا نیستم
بعد نگاهش افتاد به مین
هیون: فقط نمیتونستم بذارم بیفته
یونگ بوک با صدای پایین گفت:
_تو برای قبیله هوانگی و نزدیک شدنت به امگای قبیله کیم بی دلیل نیست قطعا نقشه ای داری...
هیونجین لبخند کمرنگی زد
هیون: شاید...ولی یادتون باشه....بازی تازه شروع شده
نگاهش رو برای آخرین بار روی مین نگه داشت...
هیون: مراقب خودت باش ملکه مین
و توی سایهی درختا گم شد....
مین نفس عمیقی کشید و یونگ بوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
_دیگه تنها نیا جنگل
مین تیز جواب داد:
×به من دستور نده
یونگ بوک برگشت سمتش، چشمهاش هنوز از عصبانیت برق میزد
_اون خطرناکه
مین از تعجب ابرو بالا انداخت
× تو از کِی نگران من شدی؟
یونگ بوک مکثی کرد، گرگ درونش هنوز بیقرار بود
_از وقتی هوانگها تصمیم گرفتن باهامون وارد جنگ بشن
ولی تو دلش چیز دیگهای میغرید، اون لحظه فهمیده بود دیدن مین تو بغل یا نزدیک یه آلفای دیگه میتونه اونو بدجور آزار بده و این از نظرش اصلاً خوب نبود
مین بدون اینکه حتی به خودش زحمت بده و دوباره نگاهش کنه، از کنار یونگ بوک رد شد، اما موقع رد شدن، عمداً شونهش رو به منظور تنه به سینهی یونگ بوک زد و با صدای سرد گفت:
× لازم نیست برام دلسوزی کنی....دشمن بودنمون رو ترجیح میدم و چند قدم دور شد...یونگ بوک همونجا ایستاده بود...گرگ درونش زوزه کشید نه از خشم بلکه از ترس از دست دادن چیزی نامعلوم غرورش داشت زیر یه حس ناشناخته که تاحالا تجربه اش نکرده بود له میشد یونگ بوک دندون هاشو روی هم فشار داد و بعد یهو برگشت سمت مین و چند قدم بلند برداشت و مچ دست مین رو گرفت و اونو برگردوند طرف خودش
مین جا خورد
× هی.....
یونگ بوک اونو کشید سمت خودش، مین که تعادلشو از دست داد مستقیم خورد به سینهی یونگ بوک دست یونگ بوک ناخودآگاه دور کمر ظریف مین حلقه شد و دست دیگهش هنوز مچ مین رو گرفته بود نفسهاشون قاطی شده بود مین مات و مبهوت نگاهش میکرد
× ولم کن لی یونگ بوک...دیوونه شدی؟
ولی یونگ بوک نگاهشو از چشمهای مین برنمیداشت، صداش پایین بود و لرزش داشت
_لعنت به این حس مزخرفت.....نمیتونم
مین پلکی زد
× چی؟
یونگ بوک پیشونیشو آروم به پیشونی مین تکیه داد، گرگ درونش دیگه نمیتونست ساکت بمونه...داشت فریاد میزد
_از وقتی کنار اون هوانگ هیونجین دیدمت.....فهمیدم
مین نفسش بند اومد
×چیو فهمیدی؟!
یونگ بوک چشمهاشو بست و همه ی قدرتش رو جمع کرد و برای یه لحظه همهچی رو کنار گذاشت غرور، دشمنی، قبیله و تنفر سطحی رو
بعد خیلی کوتاه، خیلی آروم، لبهاشو به لب های مین رسوند این یه اعتراف خاموش بود....
_نمیدونم اسمش چیه...ولی آلفای درونم تو رو انتخاب کرده
مین شوکه شده بود، قلبش دیوونهوار میزد و دستشو از دست یونگ بوک کشید عقب و چند قدم عقب رفت
×ت...تو عقلتو از دست دادی؟....ما دشمنیم!
یونگ بوک با صدای گرفته گفت:
_میدونم
مین با صدای لرزون گفت:
× پس چرا این کارو کردی؟
یونگ بوک نگاهشو پایین انداخت
_چون بعضی چیزا قویتر از جنگ قبیله ای هستن
مین از یه حسی که خودشم نمیدونست ترسِ یا خجالت و یا حتی عشق آشکار شده سریع از یونگ بوک دور شد....مین اون شب تا دیر وقت خوابش نبرد، هر بار چشمهاشو میبست، تصویر یونگ بوک جلوش میاومد اون نگاه و اون جمله:
«آلفای درونم تو رو انتخاب کرده...»
دستش رو گذاشت روی سینهاش، قلبش هنوز آروم نشده بود
×هه پسره ی احمق....
یونگ بوک هم آروم نداشت...تو زمین تمرین قبیله لی، شمشیر میزد، ولی ذهنش پیش مین بود، غرورش داد میزد بکش عقب اما از اون طرف گرگ درونش زمزمه میکرد برو جلو
و این بار....برای اولین بار به حرف به گرگ درونیش گوش داد....
ادامه دارد...
#چند_پارتی
امگاورس؟!......
Part 9
چند متر عقب تر ایستاده بود، چشمهاش تیره و فکش قفل شده بود
نگاهش مستقیم روی دستی بود که دور کمر مین بود، گرگ درونش غرش کرد...اون احساس مالکیت غریزی که از خشم و حسادت میومد...مث وقتی که انگار یکی وارد قلمروش شده بود یونگ بوک بیشتر جلو اومد
صداش سرد و خشن بود:
_دستتو از دور کمرش بردار
هیونجین سرشو کمی کج کرد و از مین فاصله گرفت اما این باعث نشد لبخندش محو شه
هیون: من فقط داشتم کمکش میکردم
بدن یونگ بوک ناخودآگاه بین مین و هیونجین قرار گرفت
_اون کمک لازم نداره
مین نگاهشو بین این دو آلفا چرخوند...فضا سنگین شده بود
هیونجین دستهاشو به معنی تسلیم بالا آورد
هیون: آروم باش لی یونگ بوک...من دنبال جنگ و دعوا نیستم
بعد نگاهش افتاد به مین
هیون: فقط نمیتونستم بذارم بیفته
یونگ بوک با صدای پایین گفت:
_تو برای قبیله هوانگی و نزدیک شدنت به امگای قبیله کیم بی دلیل نیست قطعا نقشه ای داری...
هیونجین لبخند کمرنگی زد
هیون: شاید...ولی یادتون باشه....بازی تازه شروع شده
نگاهش رو برای آخرین بار روی مین نگه داشت...
هیون: مراقب خودت باش ملکه مین
و توی سایهی درختا گم شد....
مین نفس عمیقی کشید و یونگ بوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
_دیگه تنها نیا جنگل
مین تیز جواب داد:
×به من دستور نده
یونگ بوک برگشت سمتش، چشمهاش هنوز از عصبانیت برق میزد
_اون خطرناکه
مین از تعجب ابرو بالا انداخت
× تو از کِی نگران من شدی؟
یونگ بوک مکثی کرد، گرگ درونش هنوز بیقرار بود
_از وقتی هوانگها تصمیم گرفتن باهامون وارد جنگ بشن
ولی تو دلش چیز دیگهای میغرید، اون لحظه فهمیده بود دیدن مین تو بغل یا نزدیک یه آلفای دیگه میتونه اونو بدجور آزار بده و این از نظرش اصلاً خوب نبود
مین بدون اینکه حتی به خودش زحمت بده و دوباره نگاهش کنه، از کنار یونگ بوک رد شد، اما موقع رد شدن، عمداً شونهش رو به منظور تنه به سینهی یونگ بوک زد و با صدای سرد گفت:
× لازم نیست برام دلسوزی کنی....دشمن بودنمون رو ترجیح میدم و چند قدم دور شد...یونگ بوک همونجا ایستاده بود...گرگ درونش زوزه کشید نه از خشم بلکه از ترس از دست دادن چیزی نامعلوم غرورش داشت زیر یه حس ناشناخته که تاحالا تجربه اش نکرده بود له میشد یونگ بوک دندون هاشو روی هم فشار داد و بعد یهو برگشت سمت مین و چند قدم بلند برداشت و مچ دست مین رو گرفت و اونو برگردوند طرف خودش
مین جا خورد
× هی.....
یونگ بوک اونو کشید سمت خودش، مین که تعادلشو از دست داد مستقیم خورد به سینهی یونگ بوک دست یونگ بوک ناخودآگاه دور کمر ظریف مین حلقه شد و دست دیگهش هنوز مچ مین رو گرفته بود نفسهاشون قاطی شده بود مین مات و مبهوت نگاهش میکرد
× ولم کن لی یونگ بوک...دیوونه شدی؟
ولی یونگ بوک نگاهشو از چشمهای مین برنمیداشت، صداش پایین بود و لرزش داشت
_لعنت به این حس مزخرفت.....نمیتونم
مین پلکی زد
× چی؟
یونگ بوک پیشونیشو آروم به پیشونی مین تکیه داد، گرگ درونش دیگه نمیتونست ساکت بمونه...داشت فریاد میزد
_از وقتی کنار اون هوانگ هیونجین دیدمت.....فهمیدم
مین نفسش بند اومد
×چیو فهمیدی؟!
یونگ بوک چشمهاشو بست و همه ی قدرتش رو جمع کرد و برای یه لحظه همهچی رو کنار گذاشت غرور، دشمنی، قبیله و تنفر سطحی رو
بعد خیلی کوتاه، خیلی آروم، لبهاشو به لب های مین رسوند این یه اعتراف خاموش بود....
_نمیدونم اسمش چیه...ولی آلفای درونم تو رو انتخاب کرده
مین شوکه شده بود، قلبش دیوونهوار میزد و دستشو از دست یونگ بوک کشید عقب و چند قدم عقب رفت
×ت...تو عقلتو از دست دادی؟....ما دشمنیم!
یونگ بوک با صدای گرفته گفت:
_میدونم
مین با صدای لرزون گفت:
× پس چرا این کارو کردی؟
یونگ بوک نگاهشو پایین انداخت
_چون بعضی چیزا قویتر از جنگ قبیله ای هستن
مین از یه حسی که خودشم نمیدونست ترسِ یا خجالت و یا حتی عشق آشکار شده سریع از یونگ بوک دور شد....مین اون شب تا دیر وقت خوابش نبرد، هر بار چشمهاشو میبست، تصویر یونگ بوک جلوش میاومد اون نگاه و اون جمله:
«آلفای درونم تو رو انتخاب کرده...»
دستش رو گذاشت روی سینهاش، قلبش هنوز آروم نشده بود
×هه پسره ی احمق....
یونگ بوک هم آروم نداشت...تو زمین تمرین قبیله لی، شمشیر میزد، ولی ذهنش پیش مین بود، غرورش داد میزد بکش عقب اما از اون طرف گرگ درونش زمزمه میکرد برو جلو
و این بار....برای اولین بار به حرف به گرگ درونیش گوش داد....
ادامه دارد...
- ۶۴۸
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط