ایدهایدراعماقذهنم

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم
#چند_پارتی
امگاورس؟!......
Part 7
جو هنوز سنگین بود...سونگمین شمشیرشو برگردوند توی غلاف و بدون اینکه حتی یه نگاه دیگه به زمین بندازه، رو به ته مین گفت:
"کارم اینجا تمومه امیدوارم دفعه‌ی بعد مجبور نشم خودم بیام دنبال جواب کارهایی که میکنی"
ته مین فکش منقبض شد و گفت:
"قبیله‌ی لی دنبال دردسر نیست...ولی اگه مجبورمون کنین که کاری غیر از قوانین انجام بدیم عقب نمی‌کشیم"
سونگمین فقط لبخند سردی زد
"ما هم همین‌طور."
بعد برگشت سمت مین
"بریم"
مین سر تکون داد و پشت سر پدرش راه افتاد، ولی درست قبل از خروج از ورودی قبیله، یه نگاه کوتاه انداخت عقب
و همون لحظه چشمش خورد به یونگ بوک همون آلفای مغروری که صورتشو زخم کرده بود و هنوز رد زخم روی صورتش بود
یونگ بوک هم داشت نگاهش می‌کرد
نه از سر کنجکاوی بلکه از سر تحقیر
مین ابروشو بالا انداخت و زیر لب گفت:
×به چی نگاه می‌کنی؟
یونگ بوک یه قدم جلو اومد
_اوه مین توام اینجایی؟ فکر نمیکردم بتونی جلوی زبونتو بگیری و دخالت نکنی
مین لحظه ای فقط به یونگ بوک زل زد و گفت:
×و منم فکر نمی‌کردم آلفای لی از ترس سکوت کنه و از قبیله اش دفاع نکنه
چند تا از آلفاهای قبیله لی ناخودآگاه جلو اومدن
سونگمین چرخید سمت یونگ بوک و مین
ته مین دستشو به معنای خنثی کردن اون آلفا ها بالا آورد ولی یونگ بوک بی‌توجه به همه، بیشتر به مین نزدیک‌تر شد
_من از هیچی نترسیدم، فقط مث تو بی احترام و بی ادب و لوس بار نیومدم
مین یه قدم جلو رفت، فاصله‌شون شد چند سانت رایحه اشون باهم قاطی هم شد
×چطور جرعت میکنی اینجوری باهام حرف بزنی؟ دلت کتک میخواد؟
یونگ بوک لبخند کجی زد
_فقط واقعیتو گفتم
مین یهو با کف دستش زد به قفسه سینه‌ یونگ بوک و هلش داد عقب
یونگ بوک تعادلشو از دست داد، ولی سریع خودش رو جمع کرد و با خشم برگشت جلو
_دیگه داری زیادی پررو میشی!
مین آماده‌ی حمله شد که سونگمین با صدای بلند گفت:
"مین!"
ولی انگار دیر شده بود، یونگ بوک مچ دست مین رو گرفت و مین هم با زانو زد به پهلوی یونگ بوک و صورت یونگ بوکرو چنگی سطحی زد تا مچ دستشو ول کنه
یونگ بوک دندون روی هم فشار داد و مین رو چرخوند سمت دیوار چوبی یکی از کلبه‌ها، چند ثانیه فقط صدای نفس‌های تندشون فضا رو پر کرده بود
دو گرگینه ی جوون مغرور که هیچکدومشون حاضر نبودن به این بحث خاتمه بدن پر از خشم، پر از غرور و...
ته مین فریاد زد:
"یونگ بوک بس کن!"
سونگمین رفت جلو دست مین رو گرفت و اونو عقب کشید
مین هنوز داشت تقلا می‌کرد که از دست پدرش خلاص شه
×ولم کن بابا!
سونگمین محکم گفت:
"بسه!"
یونگ بوک هم توسط افراد قبیله‌ش عقب کشیده شد، ولی نگاهش هنوز رو قفل مین بود
مین زیر لب گفت:
×این حسابمون بدون تصویه نمی مونه لی یونگ بوک
یونگ بوک با صدای آروم ولی خطرناک جواب داد:
_حتماً...کیم مین
سونگمین بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه، مین رو با خودش از قبیله لی دور کرد...
مین بخاطر اینکه پدرش تند راه میرفت و دست مین توی دستش بود تقریباً داشت کشیده میشد و تند راه میرفت
دستاش می‌لرزید نه از ترس بلکه از خشمی که داشت وجودشو میسوزوند، وقتی رسیدن به مرز قلمرو کیم، مین یهو ایستاد و دستشو از دست پدرش کشید بیرون
×بابا چرا جلوشو نگرفتی؟!
سونگمین برگشت سمتش، نگاهش جدی بود
"تو شروعش کردی"
مین دندون روی هم فشار داد
×اون بهم توهین کرد!
سونگمین جلو اومد و دستاشو گذاشت دو طرف شونه های مین
"تو دختر کیم سونگمینی نباید بذاری احساساتت کنترل کنه."
مین سرشو برگردوند
×اون لی یونگ بوک دشمن منه
سونگمین آروم گفت:
"دقیقاً برای همین نباید با خشونت جوابش رو بدی."
مین دیگه چیزی نگفت ولی تصویر نگاه یونگ بوک از ذهنش بیرون نمی‌رفت، اون نگاه پر از غرور و پر از چالشش
(شب)
مین تو زمین تمرین قبیله داشت دیوونه‌وار شمشیر می‌زد هر ضربه انگار اسم «یونگ بوک» رو فریاد می‌کشید، عرق از شقیقه‌هاش می‌چکید و نفسش سنگین بود....
×لعنت بهت لی یونگ بوک...
و اون طرف.....داخل قبیله لی ته مین زخم کنار صورت یونگ بوک رو نگاه کرد و گفت:
"کنترل خودتو از دست دادی."
یونگ بوک نگاهشو از پدرش دزدید
_اون شروع کرد
"فرقی نمی‌کنه، تو آلفا و رئیس آینده‌ ی این قبیله ای"
یونگ بوک دستشو مشت کرد
_دفعه بعد نمی‌ذارم حتی بهم نزدیک شه
ته مین مکث کرد و بعد گفت:
"دفعه بعد؟"
یونگ بوک با صدای سرد گفت:
_آره...چون هنوز تموم نشده...
دیدگاه ها (۲)

یکی از بهترین کار های مورد علاقه ام...

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم #چند_پارتی امگاورس؟!..... Part 6مین و...

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم#چند_پارتی امگاورس؟!...... Part 1(معرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط