ایدهایدراعماقذهنم

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم
#چند_پارتی
امگاورس؟!.....
Part 8
(چند روز بعد...)
شایعه مثل دود تو جنگل پخش شده بود
««قبیله‌ی هوانگ»»
قبیله‌ای که سال‌ها تو سایه حرکت می‌کرد، حالا داشت آشکارا مرزهای لی و کیم رو زیر نظر می‌گرفت و سونگمین و ته مین بالاخره مجبور شدن روبه‌روی هم بشینن
نه از سر دوستی بلکه از سر اجبار
سونگمین گفت:
"هوانگ‌ها دنبال جنگ مستقیم نیستن...چون اونقدر قدرت ندارن، اونا میخوان اول تفرقه بندازن و بعد ضربه‌ی آخر رو بزنن"
ته مین آهی کشید و گفت:
"اگه جدا بمونیم، نابود میشیم"
چند ثانیه سکوت....
بعد ته مین دستشو برای توافق جلو آورد
سونگمین مکث کرد...ولی در نهایت دستشو گذاشت تو دست ته مین
«اتحادی موقت فقط برای زنده موندن»
(عصر همون روز)
مین به شکل امگای گرگینه اش تو جنگل می‌دوید و باد لابه‌لای خزهای سفید و قرمزش می‌پیچید، یه پروانه‌ی سفید جلوش پر زد و مین با شیطنت دنبالش کرد، دور یه درخت چرخید، پرید روی سنگ و دمشو تکون داد
×وایستا کوچولو...
پروانه نشست روی نوک پوزه اش...مین بی‌حرکت موند انگار لبخند تو دلش نشست
اما همون لحظه...بوی غریبه‌ای تو هوا پخش شد قوی، شیرین و آلفا....
مین گوش‌هاشو تیز کرد و برگشت و اون آلفا رو دید
یه آلفا با موهای تقریباً بلند و مشکی که آروم از بین درختا جلو می‌اومد، لبخند ملایمی روی لبش بود و نگاهش گرم و مهربون بود، مین به حالت انسانیش برگشت و چند قدم عقب رفت
×تو کی هستی؟
اون آلفا دستشو روی سینه‌ش گذاشت و کمی خم شد...درست مثل یک پرنس
هیون: من هوانگ هیونجینم...باعث افتخاره که ملاقاتت کردم بانو کیم مین
مین اخم کرد
×از کجا اسممو می‌دونی؟
هیونجین لبخندی زد...
هیون: مگه میشه کسی اسم دختر زیباروی آلفای بزرگ، کیم سونگمین رو ندونه؟
بعد نگاهش افتاد به پروانه‌ای که هنوز اطراف مین می‌چرخید
هیون: قشنگه دقیقا مثل خودت
مین خشکش زد
این لحن...بیش از حد محترمانه و بیش از حد نرم بود
×چی میخوای؟
هیونجین چند قدم نزدیک‌تر شد، ولی فاصله رو حفظ کرد
هیون: داشتم این اطراف قدم میزدم که متوجه ی رایحه و قیافه ی زیبات شدم پرنسس کوچولو
مین تیز جواب داد:
× من نه پرنسسم و نه کوچولو
هیونجین خندید
هیون: باشه پس ملکه چطوره؟
مین حس بدی گرفت، این آلفا خطرناک بود نه با خشونت بلکه با حرف های گول زننده اش، با اون نگاه نافذش
× تو از قبیله هوانگی درسته؟
هیونجین سر تکون داد
هیون: آره
مین ناخودآگاه عقب رفت
× پس بهتره که دیگه دور بر من نپلکی
هیونجین نگاهشو نرم‌تر کرد
هیون: می‌دونی مین...اگه قبیله لی و کیم فکر می‌کنن با اتحادشون می‌تونن جلو ما وایسن، سخت در اشتباهن
× داری تهدید می‌کنی؟
هیونجین خیلی آروم گفت:
هیون: نه، دارم هشدار میدم
هیونجین آروم‌ جلو اومد و مین ناخودآگاه عقب رفت...یه قدم، بعد یکی دیگه تا پشت پاش خورد به سنگ خیس کنار دریاچه و تعادلش بهم خورد یلحظه چشم‌هاش بیشتر از حالت معمولی باز شد
ولی قبل از اینکه بیفته تو آب سرد...دست هیونجین محکم دور کمرش حلقه شد....هیونجین کشیدش عقب و نگهش داشت...دستش هنوز دور کمر مین بود صورتاشون خیلی بهم نزدیک بود بوی گرم و شیرین چوب و دارچین که برای رایحه ی هیونجین بود تو هوا پخش شد
هیون: حواست کجاست ملکه؟! اگه من نبودم، تا الان خیس شده بودی
مین اخم کرد
×خودم از پس خودم برمیام
هیونجین شونه بالا انداخت و گفت:
هیون: مطمئن نیستم
همون لحظه صدای خش‌خش شاخه‌ها و بوی رایحه یک آلفای آشنا به مشام میرسید سنگین و تهاجمی...اون کسی نبود جزء لی یونگ بوک....
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۳)

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم #چند_پارتی امگاورس؟!...... Part 7جو ه...

یکی از بهترین کار های مورد علاقه ام...

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم #چند_پارتی امگاورس؟!..... Part 6مین و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط