رمان شراب عشق
رمان شراب عشق
انقدر محو افکارم بودم که اضلا متوجه ی گذر زمان نشدم. نزدیکای بیمارستان
پارک کردم و رفتم داخل اصلا برام مهم نبود به چند نفر برخورد میکردم. فقط
میدویدم. پدیرش رو پیدا کردم.
ارسلان: خانم مهگل کاشی رو آوردن اینجا؟
خانمه: بله یکم صبر کنید...... اتاق ۳انتهای سالن.
بدون تشکر کردن رفتم به سمت اتاقش............ درب اتاق رو به ضرب باز کردم.
که باتن بی جون مهگل روبرو شدم. آقای دکتر بالای سر مهگل داشت با پرستارش
صحبت میکرد.
ارسلان: آقای دکتر چی شده؟
دکتر: سلام بفرمایید بشینین.
ارسلان: نمیخوام فقط بگو خواهرم چش شده.
دکتر: خب من هینطوری نمیتونم.
ارسلان: باید بتونی بگو ببینم چش شده چرا ابنطوری بی جون افتاده یجا(باداد)
دکتر: آقای محترم اینجا بیمارستانه.
ارسلان: ببین من اعصابم خورده بگو چش شده.
دکتر: خواهرتون استرس زیادی بهش دست داده و ضربان قلبش کم شده.....
انقدر محو افکارم بودم که اضلا متوجه ی گذر زمان نشدم. نزدیکای بیمارستان
پارک کردم و رفتم داخل اصلا برام مهم نبود به چند نفر برخورد میکردم. فقط
میدویدم. پدیرش رو پیدا کردم.
ارسلان: خانم مهگل کاشی رو آوردن اینجا؟
خانمه: بله یکم صبر کنید...... اتاق ۳انتهای سالن.
بدون تشکر کردن رفتم به سمت اتاقش............ درب اتاق رو به ضرب باز کردم.
که باتن بی جون مهگل روبرو شدم. آقای دکتر بالای سر مهگل داشت با پرستارش
صحبت میکرد.
ارسلان: آقای دکتر چی شده؟
دکتر: سلام بفرمایید بشینین.
ارسلان: نمیخوام فقط بگو خواهرم چش شده.
دکتر: خب من هینطوری نمیتونم.
ارسلان: باید بتونی بگو ببینم چش شده چرا ابنطوری بی جون افتاده یجا(باداد)
دکتر: آقای محترم اینجا بیمارستانه.
ارسلان: ببین من اعصابم خورده بگو چش شده.
دکتر: خواهرتون استرس زیادی بهش دست داده و ضربان قلبش کم شده.....
- ۴.۱k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط