چندپارتیوقتی بچه دار نمیشدی وpt
چندپارتی:وقتی بچه دار نمیشدی و...pt³
آیا گفتن همچین خبره خوشی به کسی که حتی کوچکترین وقتی برای همسرش نمیزاره کار درستی بود؟!
این سوال این سوک بود..اون میدونست که جونگ کوک چقدررر دلش بچه میخواست..چقدر دلش میخواست حس پدر شدنو تجربه کنه...ولی این سوک احساس میکرد جونگ کوک اونقدر ها هم که به بچه اهمیت میده به این سوک اهمیت نمیده...
رسید خونه..به طرف کشوی کنار تختشون رفت و برای آخرین بار به عکس جنین نگاهی کرد و لبخند تلخی زد و دستشو روی شکمش کشید:" فکر نکنم بابات دیگه منو دوست داشته باشه مامانی!..پس حق نداره دلش بچه بخواد!"و بعد برگه و عکس رو توی کشو گذاشت..
آره اون بچه ی کوک بود..ولی کوک حالت حالا ها قرار نبود از وجودش توی شکم این سوک با خبر بشه!
(پرش زمانی)
عقربه های ساعت..
ساعت دوازده و ربع رو نشون میدادن...این سوک بعد از مسواک زدن به طرف آشپزخونه رفت که صدای چرخوندن کلید تو در رو شنید...اهمیتی نداد.
جونگ کوک که از شدت خستگی روی پاهاش بند نبود با دیدن برق های روشن خونه تعجب کرد..انتظار داشت این سوک الان خواب باشه..با چشماش دنبال این سوک گشت..رفت طرف آشپز خونه
جونگ کوک:"اوه..سلام..نخوابیدی؟؟'
این سوک:"سلام*اروم وسرد*"
لحنش مثل همیشه نبود و جونگ کوک ابن رو راحت فهمید..ولی اهمیتی نداد..به سمت اتاق رفت و بعد از عوض کردن لباساش تصمیم گرفت بره حموم اما هرچقدر میگشت نتونست حولشو پیدا کنه..کلافه دستی تو موهاش کشید و همینطور که به طرف کشوی کنار تخت میرفت با صدای بلند گفت:"این سوکککک..تو حوله ی منو ندیدیی؟*داد*"
جوابی نشنید..کشو رو باز کرد
جونگ کوک:"این سوک چرا جواب نمی...صبرکن..این.. دیگه...چیه؟!"
با دیدن عکس جنین و برگه ی بارداری ی این سوک چشماش گرد شد..از توی کشو درشون آورد و گرفت دستش..دهنش از شدت تعجب باز مونده بود!
اون..فهمیده بود که بالاخره..
داره به آرزوش میرسه!
ادامه دارد...
اگه بد شده عذر میخوام:)
نظرتون برام با ارزشه...💗
آیا گفتن همچین خبره خوشی به کسی که حتی کوچکترین وقتی برای همسرش نمیزاره کار درستی بود؟!
این سوال این سوک بود..اون میدونست که جونگ کوک چقدررر دلش بچه میخواست..چقدر دلش میخواست حس پدر شدنو تجربه کنه...ولی این سوک احساس میکرد جونگ کوک اونقدر ها هم که به بچه اهمیت میده به این سوک اهمیت نمیده...
رسید خونه..به طرف کشوی کنار تختشون رفت و برای آخرین بار به عکس جنین نگاهی کرد و لبخند تلخی زد و دستشو روی شکمش کشید:" فکر نکنم بابات دیگه منو دوست داشته باشه مامانی!..پس حق نداره دلش بچه بخواد!"و بعد برگه و عکس رو توی کشو گذاشت..
آره اون بچه ی کوک بود..ولی کوک حالت حالا ها قرار نبود از وجودش توی شکم این سوک با خبر بشه!
(پرش زمانی)
عقربه های ساعت..
ساعت دوازده و ربع رو نشون میدادن...این سوک بعد از مسواک زدن به طرف آشپزخونه رفت که صدای چرخوندن کلید تو در رو شنید...اهمیتی نداد.
جونگ کوک که از شدت خستگی روی پاهاش بند نبود با دیدن برق های روشن خونه تعجب کرد..انتظار داشت این سوک الان خواب باشه..با چشماش دنبال این سوک گشت..رفت طرف آشپز خونه
جونگ کوک:"اوه..سلام..نخوابیدی؟؟'
این سوک:"سلام*اروم وسرد*"
لحنش مثل همیشه نبود و جونگ کوک ابن رو راحت فهمید..ولی اهمیتی نداد..به سمت اتاق رفت و بعد از عوض کردن لباساش تصمیم گرفت بره حموم اما هرچقدر میگشت نتونست حولشو پیدا کنه..کلافه دستی تو موهاش کشید و همینطور که به طرف کشوی کنار تخت میرفت با صدای بلند گفت:"این سوکککک..تو حوله ی منو ندیدیی؟*داد*"
جوابی نشنید..کشو رو باز کرد
جونگ کوک:"این سوک چرا جواب نمی...صبرکن..این.. دیگه...چیه؟!"
با دیدن عکس جنین و برگه ی بارداری ی این سوک چشماش گرد شد..از توی کشو درشون آورد و گرفت دستش..دهنش از شدت تعجب باز مونده بود!
اون..فهمیده بود که بالاخره..
داره به آرزوش میرسه!
ادامه دارد...
اگه بد شده عذر میخوام:)
نظرتون برام با ارزشه...💗
- ۲.۷k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط