Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part⁹
موتورسیکلت با صدایِ غرّشمانندی در میانِ خیابانهایِ سئول میپیچید. ا/ت، با گونههایی که از سرمایِ شب و هیجانِ دویدن، گل انداخته بود، به مردِ جلویش چسبیده بود. تعقیبکنندگان دیگر دیده نمیشدند، اما حسِ ناامنی هنوز در هوا موج میزد.
مرد، که حالا دیگر ا/ت مطمئن بود "جونگکوک" نام دارد، موتور را در یک پارکینگِ خلوت و تاریک متوقف کرد. چراغِ موتور را خاموش کرد و سکوتِ نسبیِ حاکم شد. فقط صدایِ نفسهایِ بریدهٔ خودشان و دوردستِ شهر شنیده میشد.
جونگکوک سرش را کمی پایین انداخت و رو به ا/ت چرخید. "فکر کنم فعلاً امن باشیم." صدایش کمی گرفته بود، اما آرامشِ عجیبی در آن بود. "خیلی خب… وقتشه که یه کم بیشتر همدیگه رو بشناسیم. تو گفتی اسمت ا/ته، درسته؟"
ا/ت سر تکان داد. "آره. ا/ت. ولی… تو چی؟ گفتی اسمت جونگکوکه؟ واقعا؟"
جونگکوک لبخندی زد، لبخندی که این بار واقعیتر به نظر میرسید. "آره. خودِ خودِ جونگکوک. همونی که تویِ گالری دیدی و همین الان از دستش فرار کردیم."
ا/ت هنوز داشت با این اسمِ آشنا کلنجار میرفت. "پس اون… اون مردِ تویِ کتابخونه، اون که خالکوبی داشت… اونم تو بودی؟"
جونگکوک سرش را به نشانهٔ تایید تکان داد. "آره. اون یه جورایی هویتِ مستعارم بود. یه ماسکِ دیگه. برایِ اینکه بتونم اطلاعات جمع کنم بدونِ اینکه کسی بهم شک کنه."
"اطلاعات در موردِ چی؟" ا/ت پرسید و حس کرد که گیجیاش بیشتر میشود. "تو گفتی 'اختلالی' در سیستمی. این سیستم چیه؟ و اون قدرتهایِ ماوراءالطبیعه که تویِ کتاب نوشته بود؟ تو… تو هم از اون قدرتها داری؟"
جونگکوک آهی کشید و به چراغِ راهنماییِ قرمزی که در دوردست چشمک میزد، خیره شد. "خب، راستش رو بخوای… داستان یه کم پیچیدهست. اون کتاب در موردِ 'انجمن سایه' بود، درسته؟ گروهی که قدرتهاشون رو پرورش میدادن."
ا/ت با دقت گوش میداد. "آره. و تو گفتی که 'اونا' دنبالِ کنترلشون هستن."
"دقیقا." جونگکوک ادامه داد. "اون 'اونا' که تو میبینی، فقط یه رویِ سکهان. یه سازمانی که سالهاست دنبالِ شکارِ کسایی مثلِ من یا امثالِ من هستن. ولی قضیه فقط این نیست. یه نیرویِ قدیمیتر و قویتر هم پشتِ این ماجراست. یه چیزی که اسمش رو گذاشتن 'نظمِ مطلق'."
او مکث کرد و به ا/ت نگاه کرد. "اون قدرتهایی که تویِ کتاب دیدی… آره، منم یه جورایی از اون دستهام. من میتونم… خب، یه جورایی با انرژیِ اطرافم بازی کنم. میتونم احساساتِ آدما رو بخونم، یا گاهی اوقات، چیزایی رو تویِ ذهنِ طرف مقابل ببینم. مثلِ یه جورِ 'همدلیِ پیشرفته'."
ا/ت چشمانش گرد شد. "یعنی… اون لحظه تویِ کتابخونه که گفتی 'سیگنال گسسته شد'، داشتی احساساتِ من رو میخوندی؟ یا افکارم رو؟"
جونگکوک سرش را پایین انداخت. "یه جورایی. نه کاملاً. بیشتر شبیه به یه وزوز بود. یه حسِ قوی که یه چیزی در حالِ تغییره. ولی وقتی تو رو دیدم، اون وزوز تبدیل شد به یه صدایِ واضح. انگار که وجودِ تو یه جورِ 'فرکانسِ' خاصی داره که من رو جذب میکنه. مخصوصاً با اون کارتِ لعنتی."
او کارتِ مشکی را از دستِ ا/ت گرفت و به آن نگاه کرد. "این کارت، فقط یه کارتِ ورود نیست. یه جورِ 'پیوندِ روحه'. وقتی اون رو داری، انگار که یه درِ پنهان برایِ کسایی مثلِ من باز میشه. و حالا که تو داریش، اون 'نظمِ مطلق' فکر میکنه تو هم یه جورایی به این بازی کشیده شدی."
ا/ت احساس کرد که سرش دارد گیج میرود. "ولی من… من هیچی از اینا نمیدونم. من فقط یه نقاشم."
جونگکوک لبخندی زد، این بار با کمی درد. "شاید. یا شاید هم خیلی بیشتر از این حرفا باشی. گاهی اوقات، تقدیر آدمها رو تویِ مسیرهایی قرار میده که هیچوقت فکرش رو نمیکردن. مثلِ ما. من که فکر نمیکردم یه روز یه همراهِ ناخواسته تویِ این دردسر پیدا کنم."
او دستش را به سمتِ صورتِ ا/ت برد، اما قبل از لمس کردن، مکث کرد. "ببخشید که اینقدر سریع تویِ دردسر انداختمت. ولی دیگه راهِ برگشتی نیست."
ا/ت به چشمانِ جونگکوک نگاه کرد. حالا دیگر آن مردِ مرموز نبود. جوانی بود با قدرتهایی باورنکردنی و بارِ سنگینی بر دوش. اما در عینِ حال، یک صداقتِ عجیبی در نگاهش بود که ا/ت را آرام میکرد.
"اشکال نداره." ا/ت زمزمه کرد. "فقط… فقط بهم بگو که باید چیکار کنیم."
جونگکوک لبخندِ محوی زد. "فعلاً باید قایم شیم. و بعد… باید بفهمیم که 'انفجار' واقعی از کجا شروع میشه. و تو، شاید بتونی بهم کمک کنی تا اون قطعهٔ گمشدهٔ پازل رو پیدا کنم."
----------------------------
ادامه دارد...
Part⁹
موتورسیکلت با صدایِ غرّشمانندی در میانِ خیابانهایِ سئول میپیچید. ا/ت، با گونههایی که از سرمایِ شب و هیجانِ دویدن، گل انداخته بود، به مردِ جلویش چسبیده بود. تعقیبکنندگان دیگر دیده نمیشدند، اما حسِ ناامنی هنوز در هوا موج میزد.
مرد، که حالا دیگر ا/ت مطمئن بود "جونگکوک" نام دارد، موتور را در یک پارکینگِ خلوت و تاریک متوقف کرد. چراغِ موتور را خاموش کرد و سکوتِ نسبیِ حاکم شد. فقط صدایِ نفسهایِ بریدهٔ خودشان و دوردستِ شهر شنیده میشد.
جونگکوک سرش را کمی پایین انداخت و رو به ا/ت چرخید. "فکر کنم فعلاً امن باشیم." صدایش کمی گرفته بود، اما آرامشِ عجیبی در آن بود. "خیلی خب… وقتشه که یه کم بیشتر همدیگه رو بشناسیم. تو گفتی اسمت ا/ته، درسته؟"
ا/ت سر تکان داد. "آره. ا/ت. ولی… تو چی؟ گفتی اسمت جونگکوکه؟ واقعا؟"
جونگکوک لبخندی زد، لبخندی که این بار واقعیتر به نظر میرسید. "آره. خودِ خودِ جونگکوک. همونی که تویِ گالری دیدی و همین الان از دستش فرار کردیم."
ا/ت هنوز داشت با این اسمِ آشنا کلنجار میرفت. "پس اون… اون مردِ تویِ کتابخونه، اون که خالکوبی داشت… اونم تو بودی؟"
جونگکوک سرش را به نشانهٔ تایید تکان داد. "آره. اون یه جورایی هویتِ مستعارم بود. یه ماسکِ دیگه. برایِ اینکه بتونم اطلاعات جمع کنم بدونِ اینکه کسی بهم شک کنه."
"اطلاعات در موردِ چی؟" ا/ت پرسید و حس کرد که گیجیاش بیشتر میشود. "تو گفتی 'اختلالی' در سیستمی. این سیستم چیه؟ و اون قدرتهایِ ماوراءالطبیعه که تویِ کتاب نوشته بود؟ تو… تو هم از اون قدرتها داری؟"
جونگکوک آهی کشید و به چراغِ راهنماییِ قرمزی که در دوردست چشمک میزد، خیره شد. "خب، راستش رو بخوای… داستان یه کم پیچیدهست. اون کتاب در موردِ 'انجمن سایه' بود، درسته؟ گروهی که قدرتهاشون رو پرورش میدادن."
ا/ت با دقت گوش میداد. "آره. و تو گفتی که 'اونا' دنبالِ کنترلشون هستن."
"دقیقا." جونگکوک ادامه داد. "اون 'اونا' که تو میبینی، فقط یه رویِ سکهان. یه سازمانی که سالهاست دنبالِ شکارِ کسایی مثلِ من یا امثالِ من هستن. ولی قضیه فقط این نیست. یه نیرویِ قدیمیتر و قویتر هم پشتِ این ماجراست. یه چیزی که اسمش رو گذاشتن 'نظمِ مطلق'."
او مکث کرد و به ا/ت نگاه کرد. "اون قدرتهایی که تویِ کتاب دیدی… آره، منم یه جورایی از اون دستهام. من میتونم… خب، یه جورایی با انرژیِ اطرافم بازی کنم. میتونم احساساتِ آدما رو بخونم، یا گاهی اوقات، چیزایی رو تویِ ذهنِ طرف مقابل ببینم. مثلِ یه جورِ 'همدلیِ پیشرفته'."
ا/ت چشمانش گرد شد. "یعنی… اون لحظه تویِ کتابخونه که گفتی 'سیگنال گسسته شد'، داشتی احساساتِ من رو میخوندی؟ یا افکارم رو؟"
جونگکوک سرش را پایین انداخت. "یه جورایی. نه کاملاً. بیشتر شبیه به یه وزوز بود. یه حسِ قوی که یه چیزی در حالِ تغییره. ولی وقتی تو رو دیدم، اون وزوز تبدیل شد به یه صدایِ واضح. انگار که وجودِ تو یه جورِ 'فرکانسِ' خاصی داره که من رو جذب میکنه. مخصوصاً با اون کارتِ لعنتی."
او کارتِ مشکی را از دستِ ا/ت گرفت و به آن نگاه کرد. "این کارت، فقط یه کارتِ ورود نیست. یه جورِ 'پیوندِ روحه'. وقتی اون رو داری، انگار که یه درِ پنهان برایِ کسایی مثلِ من باز میشه. و حالا که تو داریش، اون 'نظمِ مطلق' فکر میکنه تو هم یه جورایی به این بازی کشیده شدی."
ا/ت احساس کرد که سرش دارد گیج میرود. "ولی من… من هیچی از اینا نمیدونم. من فقط یه نقاشم."
جونگکوک لبخندی زد، این بار با کمی درد. "شاید. یا شاید هم خیلی بیشتر از این حرفا باشی. گاهی اوقات، تقدیر آدمها رو تویِ مسیرهایی قرار میده که هیچوقت فکرش رو نمیکردن. مثلِ ما. من که فکر نمیکردم یه روز یه همراهِ ناخواسته تویِ این دردسر پیدا کنم."
او دستش را به سمتِ صورتِ ا/ت برد، اما قبل از لمس کردن، مکث کرد. "ببخشید که اینقدر سریع تویِ دردسر انداختمت. ولی دیگه راهِ برگشتی نیست."
ا/ت به چشمانِ جونگکوک نگاه کرد. حالا دیگر آن مردِ مرموز نبود. جوانی بود با قدرتهایی باورنکردنی و بارِ سنگینی بر دوش. اما در عینِ حال، یک صداقتِ عجیبی در نگاهش بود که ا/ت را آرام میکرد.
"اشکال نداره." ا/ت زمزمه کرد. "فقط… فقط بهم بگو که باید چیکار کنیم."
جونگکوک لبخندِ محوی زد. "فعلاً باید قایم شیم. و بعد… باید بفهمیم که 'انفجار' واقعی از کجا شروع میشه. و تو، شاید بتونی بهم کمک کنی تا اون قطعهٔ گمشدهٔ پازل رو پیدا کنم."
----------------------------
ادامه دارد...
- ۲۴۴
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط