Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part⁸
ا/ت و مرد، نفسنفسزنان در کوچههایِ تنگ و تاریک میدویدند. صدایِ آژیرِ پلیس که از دور به گوش میرسید، اوضاع را پیچیدهتر میکرد. انگار که همه چیز دست به دست هم داده بود تا آنها را گیر بیندازند.
"لعنتی!" مرد زیر لب غرولند کرد و نگاهی به پشت سر انداخت. اتومبیلِ سیاه، با فاصلهی کمی، آنها را تعقیب میکرد. "اونا خیلی سریعن. نباید اینقدر زود پیدامون میکردن."
ا/ت که حالا دیگر ترسش جای خود را به حسِ غریبی از همبستگی داده بود، پرسید: "اونا کین؟ و چرا دنبالِ تو هستن؟"
مرد نگاهی به او انداخت. چشمانش، حتی در این وضعیتِ آشفته، هنوز همان عمقِ مرموز را داشت. "اونا… بخشی از سیستمن. سیستمی که نمیخواد بعضی چیزا عوض بشه. و من، خب… من یه اختلالم تویِ سیستمشون."
"اختلال؟" ا/ت با تعجب تکرار کرد. "منظورت چیه؟"
"من باید یه سری چیزا رو تغییر بدم. یه جورایی… تیکهپارههایِ یه پازلِ بزرگ رو سرِ جاشون بذارم." مرد به کارتِ مشکی که هنوز در دستِ ا/ت بود، اشاره کرد. "اون کارت، یه بخشی از همون پازله. و تو… تو هم به طرزِ عجیبی باهاش گره خوردی."
آنها به یک چهارراه رسیدند. چراغِ قرمز بود و چند ماشینی که انگار منتظرِ یک اتفاقِ ناگوار بودند، همانجا ایستاده بودند. مرد ناگهان ا/ت را به سمتِ یک کوچهٔ باریکِ دیگر کشید.
"اونجا رو نگاه کن!"
ا/ت چرخید و دید. کمی جلوتر، در انتهایِ کوچه، یک موتورسیکلتِ نسبتاً قدیمی اما به نظر سالم، پارک شده بود.
"این دیگه چیه؟" ا/ت با ناباوری پرسید.
"تنها راهِ فرارِ سریع." مرد گفت و به سمتِ موتورسیکلت دوید. سوئیچ را چرخاند و با یک استارتِ سریع، موتورسیکلت روشن شد. "بیا بالا!"
ا/ت بدونِ معطلی، پشتِ سرش نشست. دستهایش را دورِ کمرِ مرد حلقه کرد. حسِ گرمایِ بدنش و ضربانِ تندِ قلبش، از میانِ لباسها به او منتقل میشد. حسِ غریبی بود؛ ترکیبی از ترس، هیجان، و یک حسِ ناخواستهٔ اعتماد.
موتورسیکلت با صدایِ بلندی به حرکت درآمد و از میانِ اتومبیلهایِ ایستاده رد شد. چراغِ قرمز برایشان اهمیتی نداشت. آنها حالا در دلِ تاریکیِ شب، با تعقیبکنندگانی ناآشنا، در حالِ فرار بودند.
"مطمئنی میدونی داری چیکار میکنی؟" ا/ت با صدایِ لرزان پرسید.
مرد با اطمینان جواب داد: "تا حالا چند بار این بازی رو انجام دادم. فقط این بار… یه همراهِ جدید دارم." او لبخندی زد که ا/ت از میانِ آینهٔ موتورسیکلت توانست ببیند. "و تو، خیلی بیشتر از یه همراهی. تو… یه بخشِ کلیدی هستی."
آنها در خیابانها میپیچیدند و دور میشدند. صدایِ تعقیبکنندهها کمکم ضعیفتر میشد. ا/ت سرش را رویِ شانهٔ مرد گذاشت. حسِ خطر هنوز بود، اما حالا با حسی از همراهی و یک ماموریتِ مشترک، آمیخته شده بود.
"پس… قراره چیکار کنیم؟" ا/ت پرسید.
مرد نگاهی به او انداخت. "اول از همه، باید از دستِ اینا خلاص شیم. بعد… باید بفهمیم اون 'انفجار' یا 'تغییر' چی هست که دارن سعی میکنن جلوشو بگیرن. و تو، کلیدِ فهمیدنش هستی."
صدایِ انفجارِ ضعیفی از دور به گوش رسید. انگار که چیزی در جایی، شروع به فروپاشی کرده بود. یا شاید… شروع به تولد.
----------------------------
ادامه دارد...
Part⁸
ا/ت و مرد، نفسنفسزنان در کوچههایِ تنگ و تاریک میدویدند. صدایِ آژیرِ پلیس که از دور به گوش میرسید، اوضاع را پیچیدهتر میکرد. انگار که همه چیز دست به دست هم داده بود تا آنها را گیر بیندازند.
"لعنتی!" مرد زیر لب غرولند کرد و نگاهی به پشت سر انداخت. اتومبیلِ سیاه، با فاصلهی کمی، آنها را تعقیب میکرد. "اونا خیلی سریعن. نباید اینقدر زود پیدامون میکردن."
ا/ت که حالا دیگر ترسش جای خود را به حسِ غریبی از همبستگی داده بود، پرسید: "اونا کین؟ و چرا دنبالِ تو هستن؟"
مرد نگاهی به او انداخت. چشمانش، حتی در این وضعیتِ آشفته، هنوز همان عمقِ مرموز را داشت. "اونا… بخشی از سیستمن. سیستمی که نمیخواد بعضی چیزا عوض بشه. و من، خب… من یه اختلالم تویِ سیستمشون."
"اختلال؟" ا/ت با تعجب تکرار کرد. "منظورت چیه؟"
"من باید یه سری چیزا رو تغییر بدم. یه جورایی… تیکهپارههایِ یه پازلِ بزرگ رو سرِ جاشون بذارم." مرد به کارتِ مشکی که هنوز در دستِ ا/ت بود، اشاره کرد. "اون کارت، یه بخشی از همون پازله. و تو… تو هم به طرزِ عجیبی باهاش گره خوردی."
آنها به یک چهارراه رسیدند. چراغِ قرمز بود و چند ماشینی که انگار منتظرِ یک اتفاقِ ناگوار بودند، همانجا ایستاده بودند. مرد ناگهان ا/ت را به سمتِ یک کوچهٔ باریکِ دیگر کشید.
"اونجا رو نگاه کن!"
ا/ت چرخید و دید. کمی جلوتر، در انتهایِ کوچه، یک موتورسیکلتِ نسبتاً قدیمی اما به نظر سالم، پارک شده بود.
"این دیگه چیه؟" ا/ت با ناباوری پرسید.
"تنها راهِ فرارِ سریع." مرد گفت و به سمتِ موتورسیکلت دوید. سوئیچ را چرخاند و با یک استارتِ سریع، موتورسیکلت روشن شد. "بیا بالا!"
ا/ت بدونِ معطلی، پشتِ سرش نشست. دستهایش را دورِ کمرِ مرد حلقه کرد. حسِ گرمایِ بدنش و ضربانِ تندِ قلبش، از میانِ لباسها به او منتقل میشد. حسِ غریبی بود؛ ترکیبی از ترس، هیجان، و یک حسِ ناخواستهٔ اعتماد.
موتورسیکلت با صدایِ بلندی به حرکت درآمد و از میانِ اتومبیلهایِ ایستاده رد شد. چراغِ قرمز برایشان اهمیتی نداشت. آنها حالا در دلِ تاریکیِ شب، با تعقیبکنندگانی ناآشنا، در حالِ فرار بودند.
"مطمئنی میدونی داری چیکار میکنی؟" ا/ت با صدایِ لرزان پرسید.
مرد با اطمینان جواب داد: "تا حالا چند بار این بازی رو انجام دادم. فقط این بار… یه همراهِ جدید دارم." او لبخندی زد که ا/ت از میانِ آینهٔ موتورسیکلت توانست ببیند. "و تو، خیلی بیشتر از یه همراهی. تو… یه بخشِ کلیدی هستی."
آنها در خیابانها میپیچیدند و دور میشدند. صدایِ تعقیبکنندهها کمکم ضعیفتر میشد. ا/ت سرش را رویِ شانهٔ مرد گذاشت. حسِ خطر هنوز بود، اما حالا با حسی از همراهی و یک ماموریتِ مشترک، آمیخته شده بود.
"پس… قراره چیکار کنیم؟" ا/ت پرسید.
مرد نگاهی به او انداخت. "اول از همه، باید از دستِ اینا خلاص شیم. بعد… باید بفهمیم اون 'انفجار' یا 'تغییر' چی هست که دارن سعی میکنن جلوشو بگیرن. و تو، کلیدِ فهمیدنش هستی."
صدایِ انفجارِ ضعیفی از دور به گوش رسید. انگار که چیزی در جایی، شروع به فروپاشی کرده بود. یا شاید… شروع به تولد.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۱۴۵
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط