Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part⁷
ا/ت با قلبی که به شدت میتپید، از کتابخانه خارج شد و خود را در میانِ هیاهویِ شهر یافت. مردِ با خالکوبی، دیگر در دیدرس نبود، اما حسِ حضورش مانندِ سایهای سرد بر رویِ ا/ت سنگینی میکرد. او حالا میدانست که بخشی از یک بازیِ خطرناک است، و کارتِ مشکی، تنها کلیدِ ورود به این بازی نبود، بلکه نشانهای بود که او را به هدفی آشکار تبدیل کرده بود.
او تصمیم گرفت برایِ مدتی از مسیرهایِ همیشگیاش دوری کند. به جایِ تاکسی یا مترو، پیاده مسیرِ خانهاش را در پیش گرفت، اما در کوچههایِ باریک و کمتر شناختهشده حرکت میکرد. هر صدایِ ناگهانی، هر اتومبیلِ سیاهی که از کنارش رد میشد، باعثِ میشد که تنش بگیرد.
در حالی که به سمتِ رودخانهٔ هان میرفت، ذهنش درگیرِ خاطراتِ پراکنده بود. تصاویری از مردِ مرموز، نه در حالتِ تهدید، بلکه در لحظاتی از تفکر یا اندوه. آن نگاهِ آشنا، آن حسِ گمشدهای که در وجودش احساس میکرد… اینها با تصویرِ یک دشمنِ بیرحم همخوانی نداشت. آیا ممکن بود او نیز قربانیِ این "بازی" باشد؟
همانطور که غرق در افکارش بود، ناگهان چشمش به چیزی افتاد. در کنارِ یکی از پلهایِ قدیمیِ سئول، مردی ایستاده بود. همان مرد. مردی که در گالری دیده بودش. او تنها ایستاده بود و به رودخانهٔ آرامِ پیشِ رویش خیره شده بود.
ا/ت لحظهای مکث کرد. غریزهاش فریاد میزد که دور شود، اما کنجکاوی و نیاز به یافتنِ پاسخ، او را به جلو هل داد. او باید از او میپرسید. باید میدانست که او کیست و چه میخواهد.
نفسِ عمیقی کشید و به سمتش رفت. "شما…" صدایش کمی لرزید. "شما در گالری بودید، درسته؟"
مرد به آرامی برگشت. چشمانش، همان چشمانِ نافذ و عمیق، حالا با نگاهی متعجب به ا/ت خیره شد. به نظر میرسید که از دیدنِ او در اینجا، غافلگیر شده است.
"بله، من آنجا بودم." صدایش آرام اما پر از طنینی بود که ا/ت را به یادِ موسیقی میانداخت. "اما شما… چطور اینجا پیدایم کردید؟"
ا/ت کارتِ مشکی را از جیبش بیرون آورد و جلویش گرفت. "این… این مرا به اینجا کشاند. و آن امضا… مالِ شما بود؟"
مرد با دقت به کارت نگاه کرد، سپس به صورتِ ا/ت. لبخندِ کمرنگی رویِ لبانش نشست. "بعضی چیزها، فقط با راهنماییِ درست دیده میشوند. به نظر میرسد که شما راهنماییِ مناسبی پیدا کردهاید."
او مکثی کرد و سپس ادامه داد: "و من… من فقط سایهام. کسی که در میانِ نور و تاریکی در رفت و آمد است."
ا/ت احساس کرد که سردرگمیاش بیشتر شده است. "اما شما… شما نقاش هستید؟ 'سایه'؟"
مرد سرش را تکان داد. "گاهی نقاش، گاهی… ناظر. و گاهی، کسی که تلاش میکند تا گرهها را باز کند." او به کارتِ مشکی اشاره کرد. "آن کارت، یک کلید است. اما نه به آن شکلی که فکر میکنید. نه برایِ ورود، بلکه برایِ 'اتصال'."
ناگهان، قبل از اینکه ا/ت بتواند چیزی بپرسد، چهرهٔ مرد به هم ریخت. چشمانش از درد گشاد شد و دستش را به سمتِ شقیقهاش برد. "سیگنال… گسسته شد!" زیر لب نالید.
ا/ت با نگرانی پرسید: "چه شده؟ حالتان خوب است؟"
مرد به اطراف نگاه کرد، انگار که دنبالِ چیزی میگشت. "آنها… نزدیک هستند. باید برویم. همین حالا!"
او دستِ ا/ت را گرفت. نه با خشونت، بلکه با urgency. "راهی برایِ رفتن هست؟ یک مسیرِ خلوت؟"
ا/ت بدونِ فکر، به سمتِ یکی از کوچههایِ فرعی که میدانست به سمتِ منطقهای کمتردد میرود، اشاره کرد. "از آنجا!"
آنها شروع به دویدن کردند. صدایِ لاستیکهایی که رویِ آسفالت کشیده میشدند، از دور به گوش میرسید. آن اتومبیلِ سیاه براق، حالا با سرعتِ بیشتری در حالِ نزدیک شدن بود.
مرد در حالی که میدوید، گفت: "فکر میکردم زمانِ بیشتری داریم. اما به نظر میرسد که 'آنها' هم سیگنال را دریافت کردهاند."
ا/ت پرسید: "سیگنالِ چه چیزی؟"
مرد فقط نگاهش کرد، چشمانش پر از اندوهی عمیق بود. "سیگنالِ تغییری که در راه است. و تو… تو بخشی از آن هستی."
----------------------------
ادامه دارد...
Part⁷
ا/ت با قلبی که به شدت میتپید، از کتابخانه خارج شد و خود را در میانِ هیاهویِ شهر یافت. مردِ با خالکوبی، دیگر در دیدرس نبود، اما حسِ حضورش مانندِ سایهای سرد بر رویِ ا/ت سنگینی میکرد. او حالا میدانست که بخشی از یک بازیِ خطرناک است، و کارتِ مشکی، تنها کلیدِ ورود به این بازی نبود، بلکه نشانهای بود که او را به هدفی آشکار تبدیل کرده بود.
او تصمیم گرفت برایِ مدتی از مسیرهایِ همیشگیاش دوری کند. به جایِ تاکسی یا مترو، پیاده مسیرِ خانهاش را در پیش گرفت، اما در کوچههایِ باریک و کمتر شناختهشده حرکت میکرد. هر صدایِ ناگهانی، هر اتومبیلِ سیاهی که از کنارش رد میشد، باعثِ میشد که تنش بگیرد.
در حالی که به سمتِ رودخانهٔ هان میرفت، ذهنش درگیرِ خاطراتِ پراکنده بود. تصاویری از مردِ مرموز، نه در حالتِ تهدید، بلکه در لحظاتی از تفکر یا اندوه. آن نگاهِ آشنا، آن حسِ گمشدهای که در وجودش احساس میکرد… اینها با تصویرِ یک دشمنِ بیرحم همخوانی نداشت. آیا ممکن بود او نیز قربانیِ این "بازی" باشد؟
همانطور که غرق در افکارش بود، ناگهان چشمش به چیزی افتاد. در کنارِ یکی از پلهایِ قدیمیِ سئول، مردی ایستاده بود. همان مرد. مردی که در گالری دیده بودش. او تنها ایستاده بود و به رودخانهٔ آرامِ پیشِ رویش خیره شده بود.
ا/ت لحظهای مکث کرد. غریزهاش فریاد میزد که دور شود، اما کنجکاوی و نیاز به یافتنِ پاسخ، او را به جلو هل داد. او باید از او میپرسید. باید میدانست که او کیست و چه میخواهد.
نفسِ عمیقی کشید و به سمتش رفت. "شما…" صدایش کمی لرزید. "شما در گالری بودید، درسته؟"
مرد به آرامی برگشت. چشمانش، همان چشمانِ نافذ و عمیق، حالا با نگاهی متعجب به ا/ت خیره شد. به نظر میرسید که از دیدنِ او در اینجا، غافلگیر شده است.
"بله، من آنجا بودم." صدایش آرام اما پر از طنینی بود که ا/ت را به یادِ موسیقی میانداخت. "اما شما… چطور اینجا پیدایم کردید؟"
ا/ت کارتِ مشکی را از جیبش بیرون آورد و جلویش گرفت. "این… این مرا به اینجا کشاند. و آن امضا… مالِ شما بود؟"
مرد با دقت به کارت نگاه کرد، سپس به صورتِ ا/ت. لبخندِ کمرنگی رویِ لبانش نشست. "بعضی چیزها، فقط با راهنماییِ درست دیده میشوند. به نظر میرسد که شما راهنماییِ مناسبی پیدا کردهاید."
او مکثی کرد و سپس ادامه داد: "و من… من فقط سایهام. کسی که در میانِ نور و تاریکی در رفت و آمد است."
ا/ت احساس کرد که سردرگمیاش بیشتر شده است. "اما شما… شما نقاش هستید؟ 'سایه'؟"
مرد سرش را تکان داد. "گاهی نقاش، گاهی… ناظر. و گاهی، کسی که تلاش میکند تا گرهها را باز کند." او به کارتِ مشکی اشاره کرد. "آن کارت، یک کلید است. اما نه به آن شکلی که فکر میکنید. نه برایِ ورود، بلکه برایِ 'اتصال'."
ناگهان، قبل از اینکه ا/ت بتواند چیزی بپرسد، چهرهٔ مرد به هم ریخت. چشمانش از درد گشاد شد و دستش را به سمتِ شقیقهاش برد. "سیگنال… گسسته شد!" زیر لب نالید.
ا/ت با نگرانی پرسید: "چه شده؟ حالتان خوب است؟"
مرد به اطراف نگاه کرد، انگار که دنبالِ چیزی میگشت. "آنها… نزدیک هستند. باید برویم. همین حالا!"
او دستِ ا/ت را گرفت. نه با خشونت، بلکه با urgency. "راهی برایِ رفتن هست؟ یک مسیرِ خلوت؟"
ا/ت بدونِ فکر، به سمتِ یکی از کوچههایِ فرعی که میدانست به سمتِ منطقهای کمتردد میرود، اشاره کرد. "از آنجا!"
آنها شروع به دویدن کردند. صدایِ لاستیکهایی که رویِ آسفالت کشیده میشدند، از دور به گوش میرسید. آن اتومبیلِ سیاه براق، حالا با سرعتِ بیشتری در حالِ نزدیک شدن بود.
مرد در حالی که میدوید، گفت: "فکر میکردم زمانِ بیشتری داریم. اما به نظر میرسد که 'آنها' هم سیگنال را دریافت کردهاند."
ا/ت پرسید: "سیگنالِ چه چیزی؟"
مرد فقط نگاهش کرد، چشمانش پر از اندوهی عمیق بود. "سیگنالِ تغییری که در راه است. و تو… تو بخشی از آن هستی."
----------------------------
ادامه دارد...
- ۱۳۴
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط