{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدر زندگی با او شیرین بود که چیزی بیاد ندارم...

آنقدر زندگی با او شیرین بود که چیزی بیاد ندارم...

فقط آخرین جمله اش در ذهنم ماند که لبخندی زد و گفت

جون منو حجاب تو... "

"همسر شهید"
دیدگاه ها (۱)

آنقدر زندگی با او شیرین بود که چیزی بیاد ندارم... فقط آخرین...

دختر خانمی که میگی با چند تا پسر دوستی و به این کارت افتخار ...

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کر...

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کر...

پارت بعدی 🎀ات چند لحظه به فنجان روی میز خیره ماند.+ جون‌هیه....

به‌یمنِ تلخیِ هجران، وصال شیرین است...امیر المومنین:الهجرانُ...

نمیدونم چرا همه اطرافیانم دارن منو عذاب میدن !از فامیل محبتی...

قسمت هفده

پارت آخر

قسمت بیست و یک

تک پارتی جین 🦋جین بعد از یه روز خسته کننده به گوشیش نگاه کرد...

من در آن لحظه‌ آخر که شهید همدانی را دیدم، یک لحظه تکان خورد...

قسمت بیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط