پارت ۲
پارت ۲
ساعت ۵ عصر_بعد از ناهار_جونگکوک:
امروز عصر قرار بود برم خونه ی اقای کیم تا یه ملاقاتی باهم داشته باشیم.از دور و اطراف شنیده بودم که یه پسر داره و خیلیم دوسش داره.کنجکاو بودم ببینم چه شکلیه.دیگه وقت رفتن بود و اماده شده بودم.کت شلواری مشکی رنگ و رسمی.پاکت سیگار کاپتان بلک با فندک زیپو ام رو برداشتم و با جی کلاس و راننده به سمت عمارت کیم حرکت کردیم.وقتی رسیدم با عمارتی سفید طلایی مواجه شدم کا داخل حیاطش پر بود از رز های سفید و صورتی.یکی از بادیگار ها همراهیم کرد تا اتاق کیم و رفتم داخل و با اقای کیم احوال پرسی کردم و دست دادم:
جونگکوک:سلام اقای کیم
پدر تهیونگ:چطوری جئون
جونگکوک:ممنون،شما و همسرتون چطورین؟
پدر تهیونگ:و البته پسرم.اوه راستی مان سو میشه بری تهیونگ رو صدا بزنی؟
-بله رئیس
و مان سو از اتاق خارج شد و به سمت اتاق تهیونگ رفت،در زد و اطلاع داد:
-اقای تهیونگ پدرتون میگن که برید اتاقش
تهیونگ از پشت در گفت:
تهیونگ:بله الان میام
و بعد به همراه مان سو رفت به اتاق پدرش.به محض وارد شدن نگاه جونگکوک و تهیونگ بهم گره خورد و برای لحظه ای هردو بی حرکت به یکدیگر زل زدن.چند ثانیه ای گذشت تا زمانی که جونگکوک خودشو جمع کرد و از جاش بلند شد و دست چپ تهیونگ رو گرفت و کمی خم شد و بوسه ای روش زد و گفت:
جونگکوک:از دیدنتون خوشبختم اقای تهیونگ
تهیونگ که گونه هاش رنگ صورتی ملیحی به خودس گرفته بود گفت:
تهیونگ:خیلی ممنونم اقای جئون
و بعد روی یکی از مبل های چرم کنار مدرش نشست و از چایی که روی میز بود برای خودش ریخت و فنجون سفید رنگی که نقش و نگار های فرشته ای در باغ داشت روبه دست گرفت و هنگام برانداز کردن جونگکوک کمی هم به حرف هاشون گوش داد.
ساعت ۵ عصر_بعد از ناهار_جونگکوک:
امروز عصر قرار بود برم خونه ی اقای کیم تا یه ملاقاتی باهم داشته باشیم.از دور و اطراف شنیده بودم که یه پسر داره و خیلیم دوسش داره.کنجکاو بودم ببینم چه شکلیه.دیگه وقت رفتن بود و اماده شده بودم.کت شلواری مشکی رنگ و رسمی.پاکت سیگار کاپتان بلک با فندک زیپو ام رو برداشتم و با جی کلاس و راننده به سمت عمارت کیم حرکت کردیم.وقتی رسیدم با عمارتی سفید طلایی مواجه شدم کا داخل حیاطش پر بود از رز های سفید و صورتی.یکی از بادیگار ها همراهیم کرد تا اتاق کیم و رفتم داخل و با اقای کیم احوال پرسی کردم و دست دادم:
جونگکوک:سلام اقای کیم
پدر تهیونگ:چطوری جئون
جونگکوک:ممنون،شما و همسرتون چطورین؟
پدر تهیونگ:و البته پسرم.اوه راستی مان سو میشه بری تهیونگ رو صدا بزنی؟
-بله رئیس
و مان سو از اتاق خارج شد و به سمت اتاق تهیونگ رفت،در زد و اطلاع داد:
-اقای تهیونگ پدرتون میگن که برید اتاقش
تهیونگ از پشت در گفت:
تهیونگ:بله الان میام
و بعد به همراه مان سو رفت به اتاق پدرش.به محض وارد شدن نگاه جونگکوک و تهیونگ بهم گره خورد و برای لحظه ای هردو بی حرکت به یکدیگر زل زدن.چند ثانیه ای گذشت تا زمانی که جونگکوک خودشو جمع کرد و از جاش بلند شد و دست چپ تهیونگ رو گرفت و کمی خم شد و بوسه ای روش زد و گفت:
جونگکوک:از دیدنتون خوشبختم اقای تهیونگ
تهیونگ که گونه هاش رنگ صورتی ملیحی به خودس گرفته بود گفت:
تهیونگ:خیلی ممنونم اقای جئون
و بعد روی یکی از مبل های چرم کنار مدرش نشست و از چایی که روی میز بود برای خودش ریخت و فنجون سفید رنگی که نقش و نگار های فرشته ای در باغ داشت روبه دست گرفت و هنگام برانداز کردن جونگکوک کمی هم به حرف هاشون گوش داد.
- ۹۷
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط